شناسنامه
نام: محمد هادی (مصطفی) بردبار
تاریخ تولد: ۱۳۶۵
تاریخ دستگیری: تابستان ۱۳۸۸ و زمستان ۱۳۹۱
تاریخ مصاحبه: ۳ تیر ۱۳۹۸
مصاحبه کننده: سازمان ماده۱۸
این شهادتنامه بر اساس یک مصاحبه با آقای محمد هادی (مصطفی) بردبار تهیه شده و در تاریخ ۸ اسفندماه ۱۴۰۴ توسط ایشان تأیید گردیده است. این شهادتنامه در ۵۶ پاراگراف تنظیم شده است. نظرات شاهدان ضرورتا بازتابدهنده دیدگاههای سازمان ماده۱۸ نیست.
پیشینه
۱. نام من مصطفی بردبار است. من در سال ۱۳۶۵ در شیراز به دنیا آمدم. وقتی یک نوجوان ۱۴ یا ۱۵ ساله بودم، یک تصادف رانندگی و تجربهای نزدیک به مرگ داشتم و در همان لحظه احساس کردم صدای خدا را میشنوم که به من میگفت فرصتی دوباره به تو خواهم داد. حدود شش ماه نمیتوانستم راه بروم، اما بعد از سپری کردن این مدت، وقتی برای اولین بار بیرون رفتم، یک کتابفروش را در کنار خیابان دیدم. یک کتاب سبز انجیل عهد جدید نظرم را جلب کرد و من احساس کردم که قرار است آن کتاب مال من باشد. به همین دلیل آن را خریداری کردم.
۲. شروع کردم به مطالعه کتاب مقدس. اما فکر میکردم که عهد جدید تحریف شده است. اما با این حال به نقطهای رسیدم که گفتم: «عیسی، تو زنده هستی! تو هادی و مراد من باش و منو به سمت خدای زندهای که میتونه با من صحبت کنه هدایت کن.»
۳. پس از آن بارها در خواب یا حتی بیداری، اضطراری احساس می کردم که بروم و از افرادی در کلیسای رشت بپرسم عیسی مسیح کیست. آنقدر این اضطرار زیاد شد که یک روز بالاخره رفتم و زنگ در را زدم و سوالم را پرسیدم. خادم کلیسا رفت و با کشیش صحبت کرد و برگشت. او از من خواست که بروم و ۴۰ روز دیگر برگردم. به من گفت: «در این مدت عهد جدید را دوباره بخوان»! تا مدتها به آن کلیسا برنگشتم. در عوض جاهای مختلفی به دنبال خدا رفتم. بین ادیان مختلف و دیدگاه های بسیاری تحقیق و مطالعه کردم و حتی به خانقاه رفتم و درویش شدم. در آن دوران با یک شخص مسیحی هم آشنا شدم که از زمینه اسلام به مسیحیت گرویده بود. با هم درباره موضوعات روحانی صحبت و بحث می کردیم. پس از ساعتها و روزها بحث با یکدیگر بالاخره حقایق انجیل را تا حدودی درک کرده و آن پذیرفتم؛ هر چند همچنان خود را مسیحی نمیدانستم. در آن دوره هنوز خانقاه میرفتم. اولین ذکری که شیخ به من داده بود را باید بین هر نماز بیش از صد بار تکرار می کردم. این ذکر نقل قولی از یونس در شکم ماهی بود و برگرفته از قرآن، که می گفت: خدایا مرا ببخش که من گناهکارترین گناهکاران هستم. یک روز که حدود ۲ سال از ماجرای تصادف گذشته بود، وقتی که من بعد از نماز ظهر شروع به تکرار این ذکر کردم، احساس کردم همان صدای خدا را دوباره میشنیدم که این بار به من میگفت: من تمام گناهانت را بخشیدهام.
۴. من در سال ۲۰۰۶ به مسیحیت گرویدم و از همان سال اول ایمانم مشغول فعالیتهای مسیحی در کلیسای خانگی شدم. اولین کلیسایی که در آن شرکت کردم یک کلیسای خانگی در منزل یک شخص کره ای در رشت بود. در آن زمان شبکهای از مبشرین کرهای در ایران حضور داشتند که چندین کلیسا در شهرهای مختلف ایران داشتند.
اولین دستگیری من
۵. در سال ۱۳۸۸ بخاطر اینکه مردم معترض بودند که در انتخابات ریاست جمهوری تقلب گستردهای رخ داده اعتراضات گسترده در چندین شهر ایران شکل گرفت. دو یا سه ماه پس از انتخابات، و اعتراضات گسترده مردمی، در تابستان همان سال حکومت تصمیم گرفت فشارها بر مسیحیان را نیز افزایش دهد. به نوعی، میتوان گفت هر زمانی که در کشور ناآرامی یا بحرانی رخ میدهد، حکومت مسیحیان را مورد آزار و اذیت قرار می دهد.
۶. گروه کلیسای خانگی ما اولین گروهی بود که در آن سال دستگیر شد. فکر می کنم اواسط تابستان بود که ما را که با مبشرین کرهای در ارتباط بودیم، به عنوان یک کلیسای خانگی در رشت دستگیر کردند. یکی از دوستان کرهای هم که مسئول شبکهای از کلیساهای خانگی در ایران بود، دستگیر شد.او در تهران زندگی می کرد، اما در زمان دستگیری در رشت حضور داشت.
۷. مبشرین کرهای از سوی مقامات امنیتی و قضایی تهدید شدند و به جاسوسی متهم شدند اما اتهام رسمی به آنها وارد نشد. پس از مدتی، آنها مجبور به ترک ایران شدند. به طور غیر رسمی به آنها گفته شد که بهتر است خودشان ایران را ترک کنند، در غیر این صورت از کشور اخراج خواهند شد. بنابراین مبشرین کرهای تصمیم گرفتند ایران را ترک کنند تا اخراج نشوند. با خروج از ایران، آنها فعالیتهای مسیحی تازهای را در کشورهای دیگر آغاز کردند و هنوز هم فعالیت میکنند.
۸. روز دستگیری من در یک جلسه کلیسایی خانگی که مسئولیت آن را برعهده داشتم بودم؛ بعد از خروج از آن مکان و روشن کردن موبایلم متوجه شدم که چندین تماس از طرف خانوادهام داشتهام. سپس در تماسی تلفنی با خواهرم متوجه شدم که مأموران اطلاعات به خانهمان رفته بودند و کیس کامپیوتر، تمام کتابها، سیدیها، دیویدیها و هر چیزی که داشتم را برده بودند و سپس آدرس بازداشتگاه اطلاعات را روی کاغذی نوشته بودند و به خانوادهام داده بودند و گفته بودند که باید بروم و خودم را معرفی کنم.
۹. تقریباً یکی دو روز بعد، خودم را به بازداشتگاه ادارهی اطلاعات معرفی کردم. صبح روز شنبه بود که به آنجا رفتم. بقیه اعضای کلیسای خانگی قبلاً با کرهایها دستگیر شده بودند. وقتی خودم را معرفی کردم با تعجب از من پرسیدند: «تا الان کجا بودی؟» سپس از همان روز بازجوییهای من آغاز شد. آن روز تفهیم اتهام اتفاق نیفتاد. گویا آنها تصمیم داشتند که بازجویی را شروع کنند و بعد تصمیم بگیرند که چه اتهامی را میخواهند مطرح کنند. این یک روش عادی برخورد حکومت با مسیحیان داخل ایران است. من را به بازپرسی بردند و بدون تفهیم اتهام به سلول انفرادی منتقل شدم.
زندان لاکان
۱۰. از شنبه تا پنجشنبه در سلول انفرادی بازداشتگاه ادارهی اطلاعات بودم. و هر روز چندین ساعت طولانی ما را در اتاقهای مختلف برای بازجویی میبردند. فکر میکنم روز اول یا دوم بود که شبهنگام ماموران من و یکی دیگر از مسیحیان را به زندان اصلی رشت، زندان لاکان بردند. نام ما را ثبت کردند و از ما اثر انگشت و عکس گرفتند. سپس ما را به بازداشتگاه اطلاعات برگرداندند. اما نکتۀ دیگر این است که یک بار هم در همان بازداشتگاه اطلاعات همه ما را در اتاقی برده و پلاکی به دست هریک از ما دادند و از ما از زاویه های مستقیم و بغل عکس گرفتند.
۱۱. وقتی از من بازجویی میشد، مأمورها یک متن تایپ شده برایم آوردند و خواندند: «به مصطفی زنگ زدم و گفتم: «کجایی؟» مصطفی خندید و گفت: «دارم میام دیگه!» فهمیدم که آنها به تماسهای تلفنی ما گوش میدادند و صحبتها را یادداشت کردهاند. آنها سعی کردند ما را نسبت به آن شخص مسیحی بدبین کنند، و به من بگویند که یکی از اعضای کلیسای خانگی ما اطلاعات را لو میدهد. اما من با آن شخص مسیحی فعالیتهای زیادی انجام داده بودم که سازمان اطلاعات نمیدانست، بنابراین متوجه شدم مامورها فقط میخواهند با ذهن ما بازی روانی کنند و ما را نسبت به یکدیگر بدبین کنند.
۱۲. خدا را شکر از لحاظ جسمی شکنجه نشدم، اما از لحاظ روحی تحت فشار زیادی قرار گرفتم و شکنجه شدم. آنجا تهدیدهای مختلفی می کردند از جمله اینکه من و خانواده ام را تماما از حقوق اجتماعی محروم خواهند کرد و یا حتی به خاطر ارتداد ما را اعدام خواهند نمود. هنگام بازجویی، باید با چشمان بسته روبروی دیوار مینشستم. از زیر چشم بند، به قدری می دیدم که بتوانم پاسخ سوالات را روی کاغذ بنویسم. بعد از چند روز همگی ما را با هم به بازپرسی بردند و این بار به آن شخص کرهای که نامش لی بود، گفتند که تو جاسوس هستی! اتهامی که به ما ایرانیان زدند اتهام ارتداد بود! آن روز بازپرس بر سر ما فریاد می زد و می گفت در همین حیاط شما را اعدام میکنیم! به او گفتیم «ببینید، ما مسیحی هستیم! حال اگر باید اعدام شویم، پس اعداممان کنید!» همین پاسخ ما او را بیشتر بههم ریخت. سپس به جایی زنگ زد و پس از یک مکالمه تلفنی ما را به بازداشتگاه پس فرستاد.
۱۳. در نهایت روز پنجشنبه، من را با یکی دیگر از مسیحیان به زندان لاکان فرستادند و در بندی که زندانیان دیگری که جرمهای مختلفی داشتند همبند شدیم. بعد به خانوادههایمان اجازه دادند برای ما وثیقه بگذارند، اما چون آخر هفته بود مجبور شدیم تا روز شنبه در زندان بمانیم. شنبه بعدازظهر مسئولین گفتند که با قرار وثیقه آزاد میشوم.
کشیش ورویر آوانسیان
۱۴. از همان هفته بعد از آزادی دوباره به دیدار کشیش ورویر آوانسیان رفتم. کشیش ورویر شبان و مربی روحانی من بود. او یک ایرانی ارمنی بود و به مدت ۲۸ سال در کلیسای جماعت ربانی در تهران به خدمت مشغول بود. اما پس از آن ظاهرا به دلیل بیماری و نارساییهای جسمی استعفا داده بود. اما درواقع دلیل اصلی استعفای او این بود که بتواند به صورت زیرزمینی در کلیساهای خانگی بین ایمانداران فارسیزبان که از شرکت در کلیسا محروم بودند، خدمت کند. با مشورت و دعا تصمیم گرفتیم من همچنان به سفرهایم به تهران ادامه دهم و در سکوت فقط افراد کاملا مطمئن کلیسای خانگی در رشت را رهبری کنم.
۱۵. تقریباً هر هفته از رشت به تهران و به منزل کشیش ورویر میرفتم. این مسیر با اتوبوس حدود چهار، پنج ساعت بود. شنبهها ساعت ۹ صبح با هم قرار ملاقات شخصی داشتیم و بعد از ظهر همان روز جلسات کلیسای خانگی مان در تهران همراه با بقیه خادمین کلیسای مان برگزار می شد. سپس همان شب به رشت برمی گشتم و خدمت شبانی می کردم و جلسات کلیسای خانگی و دعاهای پیاده که صبح های زود ساعت ۶ معمولا انجام می شد را رهبری می کردم.
پس از آزادی
۱۶. کرهایها قبلا ایران را ترک کرده بودند و مسیحیان پراکنده شده بودند. در آن دوران سازمان اطلاعات به ما که بازداشت شده بودیم این احساس را داده بود که در بین اعضای کلیسای خانگی ما جاسوس وزارت اطلاعات است و اطلاعات کلیسا را به آنها گزارش میدهد.
۱۷. من و خانوادهام در تئاتر و تلویزیون فعالیت میکردیم و به همین دلیل به برخی مکانهای دولتی، مثل انجمن نمایش، حوزه هنری و اداره ارشاد رفت و آمد داشتیم. طبیعی بود که در چنین جاهایی افراد مذهبی و حتی مأموران اطلاعاتی هم باشند. اما به دلیل فعالیت در زمینهی هنر مجبور بودیم که به این طور مکانهایی برویم. همین باعث میشد برخی دوستان مسیحی من این تصور را پیدا کنند که «مصطفی که به چنین مکانهایی میرود، باید همان جاسوسی باشد که بین ماست!». با این حال من در سکوت و بدون اینکه به دیگران اطلاعاتی درباره خودم بدهم، خدمت بنای کلیسا و شبانی و بشارت را در رشت و حتی فراتر در شهرهای دیگر ادامه دادم و اتفاقا خدمتم در شهرهای دیگر نیز گسترش پیدا کرد و کلیساهایی در شهرهای مختلفی مثل کرج، شیراز، اصفهان، رشت و… بنا شد.
۱۸. به هر حال، هر هفته به منزل کشیش ورویر میرفتم و سپس در رشت با صبحها جمع شدن در پارک برای دعا بود که کلیسای خانگی در رشت را راهاندازی کردم. هر روز صبح ساعت شش، دو یا سه نفر در پارک جمع میشدیم و دعا میکردیم. پنج ماه بعد، در زمان کریسمس، تعداد اعضا از آن چند نفر به حدود ۳۰ نفر رسیده بود.
۱۹. یک روز، از وزارت اطلاعات تصمیم گرفتند با هر یک از دوستان مسیحی که پیشتر در رشت بازداشت کرده بودند تماس بگیرند تا پیگیر ما شوند و بررسی کنند که آیا به زعم آنها فعالیتی غیر قانونی انجام میدهیم یا خیر. پس از آن، هر چند وقت یک بار زنگ میزدند تا بدانیم که ما را زیر نظر دارند و از ما با خبر هستند. اما در واقع این فقط یک بازی روانی و دروغی برای ایجاد ترس و خودنمایی بود.
کلیساهای خانگی کرج، شیراز و اصفهان
۲۰. همانطور که پیشتر گفتم در کرج، شیراز و اصفهان، کلیساهای خانگی راه اندازی کرده بودیم. در سال ۱۳۹۰ خدمتی که به من اضافه شد این بود که یکی از دوستانم که در شهرهای دیگری تمرکز داشت، از من خواست تا رهبرانشان را در کلیساهای مختلف فارسی زبان خدمت کنم. بنابراین شهرهایی مثل قم نیز اضافه شد که به آنها سفر می کردم و رهبران این کلیساهای خانگی را خدمت میکردم. تا سال ١٣٩١ خدمت من در شهرهای مختلف ادامه داشت و شاید در ماه فقط یک هفته در رشت بودم و سه هفته دیگر را در شهرهای مختلف خدمت می کردم.
۲۱. بعد از مدتی کتابهای انجیل ما تمام شد. ما قبلا از کلیساهای فارسی زبان موجود برای خریداری و تهیه انجیل و ادبیات مسیحی مراجعه میکردیم. اما چند ماه قبل از آن، نیروهای امنیتی به ساختمانهای اکثر کلیساهای پروتستان رفته و انجیلها را در فروشگاههایشان شمرده و کلیساها را تهدید کردند که نباید انجیل را در اختیار افراد مسلمانان یا کسانی که عضو کلیسا نبودند قرار بدهید. بنابراین کلیساها محتاط بودند، و وقتی ما از آنها انجیل خواستیم دیگر به ما چیزی ندادند.
۲۲. ناچار با دوستان مسیحی که به خارج از کشور مهاجرت کرده بودند تماس گرفتم و درخواست کمک کردم. رساندن انجیل و کتابمقدس مقدور نبود مگر به واسطه قاچاق آن به داخل کشور. دفعه اول به ما اطلاع دادند که رساندن محموله با مشکل روبرو شده و بار لو رفته است. دفعه دوم باری حاوی ۷۰۰۰ انجیل برای ما ارسال شد. برای تحویل گرفتن آنها سر قرار رفتیم. در حین تحویل گرفتن کتابها متوجه شدیم که تحت تعقیب هستیم. با تلاش زیاد توانستیم رد خود را از تعقیبکنندگان موتورسیکلت سوار گم کنیم. کمی بعد رابط مسیحی بین ما و کسانی که انجیلها را وارد کرده بودند، با من تماس گرفت و صدها کتب مسیحی، دی وی دی و کتاب مقدس کامل را به من تحویل دادند. در آن زمان، من اتاقی کوچک در تهران کرایه کرده بودم تا وقتی به تهران میروم بتوانم آنجا بمانم. پس در این زمان این اتاق تبدیل شد به انبار کتب مسیحی و کتاب مقدس. هفته بعد از آن رابط مجددا تماس گرفت و اطلاع داد که ۵۰۰۰ انجیل در انبار دارند که میخواهند آنها را هم به ما بدهند. انگار میخواستند همه انبار خودشان را سر ما خالی کنند. من هم با کمال میل قبول کردم. تعداد زیادی از این کتابها را به جاهای مختلفی که نیاز داشتند فرستادم. نگهداری تعداد نزدیک به ۵٠٠٠ جلد کتاب مقدس و دیگر کتب مسیحی جای زیادی برای خوابیدن من نگذاشته بود.
دستگیری دوم
۲۳. در روزهای جشن میلاد مسیحی سال ۱۳۹۱، ما جشن خود را دو یا سه روز دیرتر برگزار کردیم؛ یعنی پس از کریسمس و پیش از آغاز سال نو میلادی. در جشن کریسمس در رشت، من و همسرم گیلدا، نامزدی خود را در کلیسای خانگی اعلام کردیم. من به او حلقه نامزدی دادم. اعضای کلیسا برای ما دعا کردند و همهچیز ظاهراً شاد و خوب بود.
۲۴. روز بعد، برای جشن کریسمس تهران، همراه کشیش ورویر در منزلی جمع بودیم. حدود ۵۰، ۶۰ نفر یکجا جمع بودیم. من کنار کشیش ورویر نشسته بودم و با او صحبت میکردم.
۲۵. وسط مهمانی زنگ در به صدا درآمد و حدود ۲۰ نفر مامور با لباس شخصی، همه با ماسک و بیسیم به جشن ما هجوم آوردند. مردان را از زنان جدا کردند و به زنان گفتند که حجاب بر سر بگذارند. به ما گفتند روی صندلیهایی که به ما نشان میدهند بنشینیم. خانمی که میزبان آن مهمانی بود، برای مراسم جشن کریسمس آن روز، یک کارگر برای سرو چای و شیرینی استخدام کرده بود. وقتی مأموران وزارت اطلاعات آمدند، گویا آن کارگر را میشناختند، چون هیچ کاری با او نداشتند. او فقط همانجا در آشپزخانه ایستاده بود و به ما نگاه میکرد.
۲۶. من شوکه شده بودم. مأموران شروع به فیلمبرداری و نوشتن اسامی ما کردند. یکی از مأمورها که به نوبت اسامی را یادداشت می کرد به من رسید و پرسید که اسمت چیست؟ جواب دادم: «مصطفی». مأمور به محض شنیدن اسمم فریاد زد: «حاجی! حاجی! مصطفی اینجاست!» حاجی، مردی با ریش مشکی بود که بعداً فهمیدم بازجوی خشن پروندهام است. به من گفت: «مصطفی بیا اینجا!» به یکی از افرادی که در کنارم بود گفتم: «خدا به من رحم کنه، این دومین باریه که منو دستگیر میکنند.» آنها همچنین انتظار داشتند که گیلدا هم در آن مهمانی حضور داشته باشد تا او را هم دستگیر کنند. اما گیلدا در آن زمان با ما در جلسه نبود.
۲۷. آن شب، کشیش ورویر را دستگیر کردند، چون او را رهبر کلیسای خانگی میدانستند. من را به خاطر دخیل بودن در تهیه انجیلها دستگیر کردند. از بقیه هم خواستند که فرمهایی را پر کنند که در آن مشخصات خود را قید میکردند و به برخی پرسشها پاسخ میدادند. کشیش ورویر را با یک ماشین به منزلش بردند و میخواستند من را هم به منزلم در تهران ببرند.
۲۸. آنها با بیسیم صحبت میکردند و من که در ماشین بودم صدای آنها را میشنیدم. آنها در مورد طبقه دوم صحبت میکردند. متوجه شدم که آنها از قبل آمار آدرس منزلم را داشتند. پس آنها را به آدرس درست منزلم بردم، اما وقتی وارد ساختمان شدیم طبقه همکف را طبقه اول حساب کردم و طبقه اول که منزل دوستم بود به عنوان طبقه دوم معرفی کردم و از آنجا که کلید داشتم آنها را به آن خانه بردم. اینطور میخواستم از تمام انجیلها، کتب مسیحی، کتاب مقدسها و دیویدیها محافظت کنم. در را باز کردم و بعد از بازرسی دو سه انجیل پیدا کردند. پرسیدند: «بقیه کجاست؟» گفتم: «همین امروز و دیروز همه رو پخش کردم.» بنابراین آنها چیزی پیدا نکردند و مستقیم من را به زندان بردند. به این ترتیب فردای روز نامزدیام من در زندان اوین بودم.
زندان اوین
۲۹. آن شب من و برادر ورویر را از میان همه اعضا و خادمین کلیسا با خود بردند و پس از تفتیش منازل به صورت جداگانه، هر دوی ما را به بند ۴۸۰ اطلاعات که بند انفرادی اطلاعات در زندان اوین بود، منتقل کردند. ابتدا لباسهای زندان را که بسیار نازک بودند به ما دادند و لباسهایمان را عوض کردیم، سپس در آن شب سرد زمستان، هر دوی ما را در حیاط برای دقایق بسیاری نگه داشتند و ما از سرما به خود میلرزیدیم. پس از مدتی طولانی آمدند و یکی یکی ما را به اتاقهای جداگانه برای بازجویی بردند. همان شب اول بازجوییها و تهدیدها آغاز شد. از همان ابتدا از من آمار ۱۲۰۰۰ انجیلی را که دریافت کرده بودم و آنها نتوانسته بودند باقیمانده را پیدا کنند، مطالبه میکردند. من برای اینکه کسی را به خطر نیندازم تلاش میکردم با پاسخهایی کلی به آنها بگویم کتابها را به افراد مختلف دادهام و همه تمام شده است. پس از چندین ساعت بازجویی و تهدیدهای مکرر مرا به سلول انفرادی فرستادند. سلول بسیار کوچک بود و کاسه توالت هم در همان سلول کوچک قرار داشت و گاهی بوی ناخوشایندی فضا را پر میکرد.
۳۰. هر روز میآمدند و من و کشیش ورویر را از سلولهایمان بیرون آورده و به اتاقهای بازجویی میبردند. برای این کار باید از اتاقهایمان بیرون میآمدیم و با چشم بند، رو به دیوار و در کنار در سلول منتظر میماندیم تا هر دوی ما را احضار کنند. از آنجا که کشیش ورویر به تازگی زمین خورده بود و زانویش درد میکرد، لنگان لنگان راه میرفت و هر بار دستش را بر شانه من میگذاشت و با هم آرام آرام با چشمانی بسته از پلهها پایین میرفتیم تا به اتاقهای بازجویی برسیم. بازجوییها ساعتها طول میکشید. مسیر بازجویی در راستای پیدا کردن اتهاماتی برای توجیه دستگیری ما بود و از کلمات و عباراتی برای اعضای کلیسای خانگی یا مسیحیت استفاده میکردند که گویی با یک تشکیلات مهیب و سازمان یافته سیاسی روبرو هستند. چند روز بعد متوجه شدم که کشیش ورویر دیگر آنجا نیست. بعدا فهمیدم که آنها مجبور شدند ایشان را بخاطر بیماریشان با قید وثیقه آزاد کنند. اما در این بین یک بار هم ما را به دادسرای اوین بردند و در آنجا بازپرس بدون تفهیم اتهام فقط قرار بازداشت موقت را برایمان صادر کرد و ما به سلولمان بازگشتیم. نهایتا پس از ده روز انفرادی مرا به بند ۲۰۹ اطلاعات فرستادند، جایی که در کنار چند همسلولی دیگر با جرایم مختلف ماندم. پس از چند روز بقیه زندانیان را از آنجا بردند و تنها یک زندانی سیاسی را در کنار من نگه داشتند تا به اصطلاح مرا مسلمان کند.
۳۱. در این مدتی که در ۲۰۹ بودم، هر پنج روز یک بار از من بازجویی میکردند. در آن روزها، برای خودم داستان میساختم، فقط برای اینکه به اطلاعات توضیح دهم که چگونه این تعداد زیاد کتاب مقدس را پخش کردهام. من باید برای محافظت از کتاب ها و بعضی از افرادی که کتابها را دریافت کرده بودند، داستانی میساختم و هرگز نباید آن داستان را فراموش میکردم. بنابراین، به مدت پنج روز داستان ساخته شده را برای خودم تکرار میکردم تا به آنها نشان دهم که حقیقت را میگویم و در عین حال باید مراقب میبودم که به آنها نگویم کتاب مقدسها واقعاً کجا هستند. چون تا آن زمان هنوز سه، چهار هزار کتاب مقدس را در اتاقم داشتم!
۳۲. در دو ماه اول بازداشتم، در بازداشتگاه اطلاعات رشت چندین ساعت از گیلدا بازجویی کرده و او را برای لو دادن محل کتابها تحت فشار گذاشته بودند. با تهدید به او گفته بودند: «میخواهیم مصطفی را به ۱۰ سال حبس محکوم کنیم هنوز میخوای منتظرش باشی؟» گیلدا پاسخ داده بود: «بله، چون باور دارم خواست خداست که با او ازدواج کنم.» سپس خود او را تهدید کردند.
۳۳. یکی دیگر از مسیحیان حاضر در جشن کریسمس به نام میکائیل* (نام غیرواقعی) نیز با من در تحویل گرفتن انجیلها نقش داشت. او یکی از دوستان و همکارانم در کلیسای خانگی بود. اطلاعات میدانست در زمان انتقال انجیلها او همراه من بوده است. بازجوها پرسیدند که من با ۱۲۰۰۰ کتاب مقدس چه کردهام! من که از صحبتهای آنها حدس زده بودم که میدانند میکائیل با من بوده، تحت فشار مجبور شدم نام میکائیل را به بازجوهای اطلاعاتی بگویم. باید به آنها نشان میدادم که حقیقت را میگویم. پس هرچه متوجه می شدم که میدانند را به آنها میگفتم. از طرفی آنها از رابطه من و میکائیل اطلاع داشتند و من هم میدانستم که میکائیل آدم سرسختی است و آنها نمیتوانند او را به راحتی بشکنند.
۳۴. یک بار میکائیل را بی صدا به همان اتاق نماینده اطلاعات در بند ۳۵۰، جایی که من چشمبسته رو به دیوار نشسته بودم آوردند و از من پرسیدند که انجیلها کجاست؟ گفتم: «نمیدونم. از میکائیل بپرسید. اون میدونه.» گفت: «میکائیل قبول نمیکنه!» گفتم: «باشه، اون نمیخواد قبول کنه، اما کتابها رو به اون دادم. اون کتابا رو از من گرفت.» هر چند میدانستم میکائیل انجیلها را کجا گذاشته است، اما نگفتم. بعد بازجو به من گفت که «برگرد!» وقتی برگشتم، میکائیل را آنجا پشت سرم دیدم. میکائیل گفت: «بله، ایشون رو میشناسم، توی کلیسا دیدمش، اما چیزی ازش نگرفتم.» گفتم: «به هر حال اونا رو به اون دادم.» اما او اصرار داشت که انجیلها را دریافت نکرده است. بنابراین نیروهای امنیتی تا آخر هم نتوانستند انجیلها را پیدا کنند و نمی توانستند بفهمند کدام یک از ما راست می گوییم.
۳۵. بعد از ۲۶ روز بازداشت و بازجویی، بازجویان اطلاعاتی متوجه شدند که شب اول آدرس اشتباهی به آنها داده بودم و آنها را به منزل دوستم برده بودم. از قرار، دوستم را که در طبقهی اول زندگی میکرد برای بازجویی برده بودند. او اطلاعی از ماجرای بازرسی منزل نداشت و قصد لو دادن من را هم نداشت، اما تحت فشار بازجوها یکباره گفته بود: «من چیزی نمیدونم! مصطفی طبقه بالا زندگی میکرد و من نمیدونم توی اتاقش چیکار میکرد.» بنابراین دقیقاً با گفتن این حرف، او ناخواسته محل سکونت من را فاش کرد و بازجوها فهمیدند که یک اتاق در طبقهی بالا وجود دارد که من از آن استفاده میکردم.
۳۶. روز بیست و ششم بازداشت، پیروزمندانه لباسهایم را به من دادند و گفتند: «میخواهیم عملیاتی انجام بدهیم!» ترسیدم. فکر کردم شاید قرار است من را اعدام کنند یا چیزی شبیه به آن. یک تیم از مأموران امنیتی من را به خانهام بردند و آنجا بود که متوجه شدم از محل زندگیام و باقیمانده انجیلها مطلع شدهاند. من و دوستم که در طبقه اول ساختمان زندگی میکرد را مجبور کردند که همه انجیلها را روی دوش خودمان پایین بیاوریم. آنها انجیلها و همه چیزهای که به مسیحیت مربوط میشد را در ماشین گذاشتند. این صحنه بسیار دلخراش بود، و این را در برگهی بازجوییام هم نوشتم. آنها پرسیدند که چرا به آنها نگفتم که آن کتابها را دارم. جواب دادم: «چون در خبرهایی که شنیده و خواندهام، شما این کتابها را میسوزانید. این کتاب برای ما مقدس و کتاب ایمانی ماست، نمیخواستم آن کتابها سوزانده شوند.» آنها از من خواستند که حالا یک گزارش درست از نحوهی توزیع کتاب مقدس بدهم. دوباره مجبور شدم داستان ساختگی دیگری از خودم در بیاورم تا آنها را با اطلاعات امن و غیر حساس تغذیه کنم و بتوانم حدود چند هزار جلد از کتاب مقدسها را محافظت کنم.
۳۷. متوجه شدم که تنها یک روز پس از دستگیریام، این اتفاق رسانهای شده است. کشیش ورویر شخصیت شناخته شدهای بود و مردم میتوانستند کارهای زیادی برای او انجام دهند. او هم ارمنیتبار و هم کشیش معروفی بود. در ضمن، سخت بیمار بود و هر دو روز یک بار باید برای دیالیز میرفت. ماموران اطلاعاتی نتوانستند او را مدت زیادی نگه دارند. آنها به شدت از پیامدهای منفی رسانهای شدن این دستگیری میترسیدند. بعد از حدود ۱۰ روز ایشان به قید وثیقه آزاد شد.
۳۸. با توجه به حساسیت بینالمللی روی کشیش ورویر میتوانستم به بازجوها بگویم کتابهایی که وارد ایران شده بود برای کشیش ورویر، که یک کشیش رسمی بود ارسال شده و نه برای من. با این همه سعی کردم اطلاعاتی از فعالیتهای خدمتی دیگری که کشیش ورویر داشت و اطلاعات از آنها بیخبر بود، بروز ندهم.
۳۹. همانطور که گفتم ۱۰ روز ابتدایی را در سلول انفرادی گذراندم. بعد از آن به مدت ۵۰ روز در بند ۲۰۹ در سلولی که به آن سوئیت میگفتند در بازداشت بودم. با یکی از چهرههای فعال سیاسی جنبش سبز هم سلولی بودم که مسلمان بودند و تلاش داشت من را هم مسلمان کند. در طول این ۵۰ روز قرآن را با صدای بلند میخواند و حفظ میکرد. قرآن را به عنوان یک نوع اعتراض فریاد میزد. احساس میکردم من را از عمد در آن سوئیت قرار داده بودند. داشتم دیوانه میشدم! تصمیم گرفتم کاری مثل اعتصاب غذا انجام دهم، اما بیشتر شبیه روزه بود. تصمیم گرفتم ۲۰ یا ۲۱ روز از زندان غذای خشک دریافت نکنم و گفتم: «حالا که می خواهید مصطفای مسلمان شده داشته باشید، ترجیح میدهم بمیرم و یک جسد مسیحی به شما تحویل بدهم تا اینکه مسلمان شوم.»
۴۰. شصت روز پس از دستگیری، و بعد از اینکه حدودا ۲۰، ۲۱ روز غذای خشک از زندان دریافت نکردم، من را به بند ۳۵۰ زندان اوین فرستادند. در مقایسه با انفرادی و سوئیت، آنجا برایم مثل بهشت بود، چون دوست مسیحی فرشید فتحی که از خادمان مسیحی بود و چند مسیحی دیگر آنجا بودند و آنها انجیل داشتند. او همچنین یک دستگاه MP3 مخفی کرده بود و من میتوانستم سرودهای پرستشی مسیحی گوش دهم. شب اولی که در آنجا خوابیدم انجیل او را زیر سرم گذاشتم و خوابیدم و نمیخواستم به هیچ عنوان آن را از خودم دور کنم. واقعاً آنجا برایم مثل بهشت بود.
۴۱. در طول این همه آزار و شکنجه، سختترین چیز برایم این بود که نمیدانستم حکم دادگاهم چه خواهد بود. مسیحی فعال دیگری که چند سالی بود که از دوستان من بود و با هم خدمت هم کرده بودیم، به نام ابراهیم فیروزی را هم به زندان اوین که من بودم آوردند. او را در رباط کریم در کلیسای خانگیاش دستگیر کرده بودند، اما او با دادستان صحبت کرده بود و گفته بود: «در زندان اوین دوستان مسیحی دارم. خواهش میکنم حالا که من را به زندان میفرستید، حداقل من را به زندان اوین بفرستید». دادستان موافقت کرده بود و ابراهیم را به زندان اوین آوردند.
۴۲. بعد از گذشت دوران بازجوییهای شدید و تهدیدات زیاد، و عدم پذیرش وثیقه بالاخره حکم دادگاه صادر شد. در تاریخ ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ قاضی پیرعباسی رئیس شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب من را به اتهام «اجماع و تبانی با هدف ارتکاب جرایم علیه امنیت کشور» و «عضویت در تشکل ضد امنیتی [کلیسای خانگی]» به استناد ماده ۴۹۹ و ۶۱۰ از قانون مجازات اسلامی، به پنج سال برای هر یک از اتهامات و مجموعا ۱۰ سال حبس محکوم کرد.
وکیلم، خانم شیما قوشه یک فعال حقوق بشر بود و همکار آقای عبدالفتاح سلطانی. عبدالفتاح سلطانی وکیل بسیار شناخته شدهای است که همزمان با ما دوران محکومیت خود را در زندان اوین میگذراند. او به دلیل مشارکت در تاسیس کانون مدافعان حقوق بشر، به حبس محکوم شده بود.
دادگاه
۴۳. بعد از چند ماه، شخصی مدعی شد که پروندهام به شعبه اشتباهی رفته است. به وکیلم اطلاع دادند که پروندهام اشتباهی به شعبه ۳۴ دادگاه تجدیدنظر تهران ارسال شده است و الان یک قاضی مستقل مسئول آن است. آقای سلطانی شمارهی شعبه را شنید و گفت: «خب، پس آزاد میشی! یا حداقل حُکمت کاهش پیدا میکنه، چون اون قاضی مرد خوبیه. اون فقط در حال پاکسازی بعضی از خرابکاریهاست که توی گذشته انجام شده.»
۴۴. روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲ دادگاه تجدیدنظر به صورت حضوری برگزار شد. در دادگاه، قاضی محمد تقی سلیمی، دستیارش سید علی اصغر کمالی، من و وکیلم خانم شیما قوشه حضور داشتیم. قاضی به من گوش داد. او مردی روشن و اهل مدارا بود، حتی با مسیحیان. او من را به عنوان یک مسیحی پذیرفت و پس از گذشت ۱۰ ماه حبس به برائت من رأی داد و من را از زندان آزاد کند. در رأی صادره استدلال کرده بود که «تجدیدنظرخواه در مراحل مختلف دادرسی منکر بزه انتسابی و از طرفی فعالیت وی در راستای اعتقادات مذهبی وی بوده است و هیچ گونه دلیل و مدرکی که دلالت نماید اقدامش علیه موجودیت نظام جمهوری اسلامی و امنیت کشور بوده باشد در پرونده ملاحظه نمیگردد.»
۴۵. روز شنبه، تنها سه روز پس از برگزاری دادگاه، نامهی آزادی من به زندان فرستاده شد. وکیلم پیشتر به من گفته بود که انجام مراحل اداری دستکم یک ماه تا یک ماه و نیم زمان میبرد. اما صبح روز شنبه نامهی آزادیام به زندان رسید.
۴۶. بعداً متوجه شدم که وزارت اطلاعات از صدور این حکم شوکه شده بود. بنابراین وقتی در نامه، اشتباه املایی پیدا کردند، تصمیم گرفتند نامه را به دادگاه بازگردانند، فقط برای اینکه مدت زمانی برای خود بخرند تا مدارک بیشتری پیدا کنند یا پروندهی جدیدی علیه من باز کنند. اما فردای آن روز، نامهی تصحیح شده دوباره به زندان فرستاده شد و وزارت اطلاعات مجبور شد من را آزاد کند.
۴۷. وقتی دم درب ورودی بند ۳۵۰ جایی که میز افسر نگهبان بند بود، ایستاده بودم تا وسایلم را چک کنند و با سرباز از بند کاملا خارج شوم و سپس از حیاطی که در زندان اوین بود عبور کنم تا به درب خروجی برسم، با افسر نگهبان همان لحظه تماس گرفتند. رئیس بند ۲۰۹، که به او حاج مظفر میگفتند پشت خط بود واز افسر نگهبان پرسید: «مصطفی بردبار کجاست؟» نگهبان هم جلوی من جواب داد: «مصطفی بردبار همین الان با سربازها رفت بیرون.» اما من هنوز آنجا بودم. تلفن را که قطع کرد، به من گفت: «رئیس بند ۲۰۹، حاج مظفر، دنبالت میگشت. فقط برو! دارند سعی میکنند چیزی علیهت پیدا کنند. فقط برو بیرون!» این اتفاق برایم تکان دهنده بود. پس من با سرباز به طرف در خروجی زندان دویدم تا از محوطه زندان بیرون بروم و آزاد شوم. دوازدهم آبان ماه بود که آزاد شدم. تعدادی از زندانیان نگران بودند که شاید آزادی من حقیقی نبوده و اطلاعات قصد آن را داشته که بیرون از زندان مرا برباید و ناپدید شوم. برای همین آنها شماره تلفن خانوادهایشان را به من داده بودند تا اگر آزاد شدم، با آنها تماس بگیرم و اطلاع بدهم که واقعاً آزاد شدهام و امن هستم.
پس از آزادی
۴۸. حدود ۱۰ روز بعد از آزادی من، فرشید که هنوز در زندان اوین بود مخفیانه با من تماس گرفت و گفت: «مصطفی، هرکاری میکنی بکن، فقط از ایران برو! اینجا ما شنیدیم که دارند برای تو پرونده درست میکنن که برگردوننت به زندان.» با کمک یکی از دوستان مسیحیمان که در فرودگاه آشنا داشت چک کردیم تا ببینیم آیا ممنوعالخروج هستم یا خیر. او خبر داد که ممنوعالخروج نیستم، مگر اینکه مسئلهای امنیتی وجود داشته باشد که در این صورت و در شرایط عادی سیستم آن را نشان نمیدهد. پس من و گیلدا تصمیم گرفتیم هرچه زودتر با اتوبوس از مرز زمینی بازرگان خارج شویم.
۴۹. قبل از مرز یک ایست بازرسی وجود داشت که ما را آنجا پیاده کردند. بعد از پیاده شدن در یک اتاق توسط ماموری که آنجا بود عملا بازجویی شدیم. سپس اجازه داد به سفرمان ادامه دهیم. اما وقتی به مرز رسیدیم، و زمانی که پاسپورتهایمان مهر شده بود و داشتیم عبور میکردیم تلفن افسر زنگ خورد. افسر بعد از گفتگو با تلفن به من گفت شما ممنوعالخروج هستید. ما به اتاق نمایندگی ریاست جمهوری رفتیم و در آنجا ماموری که منتظر ما بود برگهای به ما نشان داد که روی آن نوشته بود: «خروج مصطفی بردبار از کشور تهدیدی علیه امنیت ملی است.» با تعجب گفتم: «اما من تبرئه شدهام و پروندهام بسته شده!» مامور پاسخ داد: «حتما مدرک کافی علیه تو نداشتند، به همین دلیل آزاد شدی. حالا درحال تهیهی مدارک بیشتر هستند.» سپس لپتاپ گیلدا را برای پیدا کردن مدارک بیشتر از ما گرفت. پاسپورت من را هم از من گرفت. سپس، وسایلمان را در جستجوی مدارک احتمالی دیگر بازرسی کرد. در نهایت، باید در آن شب سرد و برفی برمیگشتیم. ما از نظر عاطفی شکستیم و یک ترومای تازه را تجربه کردیم. به این ترتیب بود که در اولین تلاش بعد از آزادی نتوانستیم ایران را ترک کنیم.
۵۰. بعد از آن واقعه، وکیلم به دادگاه مراجعه کرد تا پیگیر قضیه شود. مسئولین به او گفتند شما دیگر وکیل مصطفی نیستید. به گفته وکیل، این تنها دو معنا داشت: یا برایم پرونده جدیدی باز شده بود و یا اینکه میخواستند مرا بترسانند و اذیت کنند. اما از آنجا که ممنوعالخروج شده بودم و پاسپورت و لپتاپ را گرفته بودند، کاملا مشخص بود که پروندۀ جدیدی برایم باز شده است. در نتیجه، تصمیم گرفتیم هرطور شده قبل از وقوع آزار و جفای بیشتر، از ایران برویم.
۵۱. بار دوم همسرم ابتدا از ایران خارج شد. او به این بهانه که دانشجوی دانشگاه در مالزی بود ابتدا به مالزی رفت تا اگر در فرودگاه مشکلی پیش آمد بتواند توجیهی داشته باشد. سپس از آنجا به ترکیه رفت. سپس سعی کردم شانس خودم را برای فرار امتحان کنم. شش روز لب مرز بودم. بالاخره یک روز که در منزل آن قاچاقچی بودم برانگیخته شدم تا دعا کنم. در دعا احساس کردم که خدا می خواهد به ایران بازگردم. پس در دعا به خدا گفتم: «خدایا، همسرم در ترکیه است. هر چه داشتیم خرج کردیم. پدرم ماشینش را فروخته بود تا با پول آن از ایران بروم. پدر گیلدا هم کمک کرده تا از ایران فرار کنیم و ما بیشتر آن پولها را خرج کردیم.» پس با خدا قرار گذاشتم که یک شب دیگر میمانم و میخواهم تا فردا به من نشان دهد که چرا باید به ایران برگردم.
۵۲. آن شب وقتی قاچاقچی برگشت، به من گفت: «نمیدانم دنبال چه کسی هستند. اما هر شب مرز باز است و حدود ۲۰۰، ۳۰۰ مسافر منتظرند که از مرز عبور کنند اما وقتی به من زنگ میزنند که مسافرت را بیاور، یک تویوتا از اطلاعات نزدیک مرز میشود و منتظر است تا شخص مورد نظرشان از مرز عبور کند.» در واقع غیرمستقیم به من میگفت دنبال تو هستند! من میدانستم که اگر در حین خروج غیرقانونی مرا دستگیر کنند، اطلاعات دلیل موجهی برای اثبات هر چیزی که میخواهد علیه من باشد، خواهد داشت. بنابراین فردای آن روز مجبور شدم مبلغی پول به قاچاقچی بدهم و به تهران بازگردم. از همسرم هم خواستم که برگردد. برای او خیلی سخت بود و برای من هم همینطور. این یک ترومای دیگر برای ما بود.
۵۳. شش ماه بعد از ممنوع الخروجیام، برای اطلاع از وضعیت پاسپورتم به ادارهی گذرنامه مراجعه کردم. در این مدت من و گیلدا دوباره کلیسای خانگی را راهاندازی کرده بودیم اما سعی میکردیم از شیوههای امنتری برای خدمت استفاده کنیم. به هر روی، آن روز همراه با برادرم و یکی از دوستانمان به ادارهی گذرنامه در رشت رفتیم. پس از مدتی طولانی انتظار، بالاخره معاون اداره به من گفت به ادارهی اماکن برو، آنها پیگیر کار تو هستند. من میدانستم که اماکن زیر نظر وزارت اطلاعات است. من با خودم فکر کردم قصد سوء دارند که من را به اماکن میفرستند. وقتی به درب ورودی اماکن رسیدیم، برادرم را به آنجا فرستادم. او رفت و گفت: «بردبار هستم» بلافاصله دستش را دستبند زدند و سربازی شروع کرد به پر کردن فرم مشخصات او. برادرم اطلاعات مرا داد تا وقتی به قسمت تأهل رسید؛ آنگاه گفت: «من مجرد هستم و مصطفی متاهل! من برادر مصطفی هستم.» مأموران حاضر با شنیدن این حرف واقعاً از دست او عصبانی شدند. برادرم به من گفت که چند بازجوی اطلاعات و یک سرباز از زندان هم آنجا بودند.
۵۴. آنها که گویا قصد داشتند من را دستگیر کنند، چند ساعتی برادرم را در حالی که به او دستبند زده بودند تهدید کرده بودند و سپس اجازه دادند که برود. به او گفته بودند که «به مصطفی بگو فردا صبح ساعت هشت پیش ما بیاد وگرنه خودمون دنبالش میایم.» من هم نرفتم. یک هفته بعد برای جلب من به دنبالم آمدند. در را باز نکردم. وقتی آنها رفتند من و همسرم فرار کردیم. بدون اینکه به خانوادههایمان بگوییم کجا هستیم، به شیراز رفتیم.
۵۵. پس از دو ماه مخفی شدن، خدا به ما نشان داد که ما را مانند پولس در سبد در نیمه شب بیرون خواهد آورد. در تابستان ۲۰۱۴ موفق شدم از طریق کوهها از ایران خارج شوم. من دیگر پولی نداشتم که به قاچاقچیها بپردازم. بنابراین یکی از دوستانم تصمیم گرفت تمام هزینههای قاچاقچی را بپردازد. بالاخره پس از یک شب بسیار سخت، به شهر وان در ترکیه رسیدم.
۵۶. پس از حدود ۱۰ روز، گیلدا هم در ترکیه به من ملحق شد. بودن ما در ترکیه برای هر دوی ما آرامش بزرگی بود. ما حالا ایران را ترک کرده بودیم.

