دیدگاه مسیحیان درباره جنگ؛ «از شری بزرگ‌تر از جنگ تا نپیچیدن مسیحیت در پرچم»

by | 13 فروردین 1405 | خبر, مقاله و تحلیل

اگر مسیحیت دین محبت و صلح شناخته می‌شود، مسیحیان در برابر جنگ چه موضعی باید داشته باشند؟ این پرسشی است که بسیاری از مسیحیان ایرانی ـ مثل دیگر مسیحیان در جهان ـ در میانهٔ جنگ جمهوری اسلامی ایران با ایالات متحده و اسرائیل از خود می‌پرسند. این سؤال در برنامه‌های تلویزیونی مسیحی و در شبکه‌های اجتماعی مطرح می‌شود.*

پاسخ‌های مسیحیان ایرانی، ترکیبی است از دیدگاه های مختلف الهیات و اخلاق مسیحی، تاریخ کشورشان و تجربه زندگی زیر حاکمیت اسلامی ـ از جمله کشتار هزاران شهروند معترض (از جمله مسیحیان) در دی‌ماه و نقض مستمر حقوق بنیادین، از جمله حق حیات، در ۴۷ سال گذشته.

برای درک آنچه یک ایرانی در «جهنم» ۴۷ سالهٔ جمهوری اسلامی تجربه کرده، باید ایرانی بود و در ایران زندگی کرد.

برای بسیاری از مسیحیان، «جهنمِ» جمهوری اسلامی خیلی زود آغاز شد. فقط پس  از هشت روز  روز پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، نخستین نشانه‌های خشونت آشکار شد: کشیش  نوکیش کلیسای اسقفی ، ارسطو سیاح، در شیراز به قتل رسید و حمله به اموال مسیحیان آغاز شد.

کمی بعد، حکومت اسلامی سرکوب خود را متوجه زنان کرد؛ اعضای جامعهٔ بهایی را کشت؛ کارآفرینان برجسته‌ای چون حبیب القانیان، رئیس انجمن کلیمیان ایران، را اعدام و اموالشان را مصادره کرد ـ در حالی که بسیاری از مقامات پیشین را در برابر جوخه‌های اعدام قرار می‌داد.

در این زمینه، شعر مشهور کشیش و مبارز ضد نازی آلمانی، مارتین نیمولر، دربارهٔ دورهٔ نازی‌ها به ذهن می‌آید: «اول سراغ دیگران آمدند» در حالی که بسیاری سکوت کردند، تا آن‌که در نهایت سراغ خودشان آمدند. در چهار دههٔ گذشته، میلیون‌ها ایرانی با سرکوب، زندان، اعدام‌های جمعی و کشتار در خیابان روبه‌رو بوده‌اند.

اعتراض‌های ایرانیان برای حقوق انسانی‌شان ـ اعتراض‌هایی که مسیحیان نیز به عنوان بخشی از جامعه در آن شرکت داشته‌اند ـ عمدتاً مسالمت‌آمیز بوده است.

پاسخ حکومت اما مرگبار و خشونت‌آمیز بوده: از جنبش سبز ۱۳۸۸ تا کشتار آبان ۹۸ و خیزش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱؛ و اگر فقط به چند نمونه اشاره کنیم. در خیزش اخیرِ دی‌ماه، که بسیاری از آن با عنوان «انقلاب ملی» یاد می‌کنند، گزارش شده که ده‌ها هزار نفر کشته شدند، از جمله دست‌کم ۱۹ مسیحی.

ابعاد کشتار دی‌ماه در تاریخ معاصر ایران بی‌سابقه بود. صدها کودک هدف نیروهای امنیتی قرار گرفتند و در شهر رشت، معترضان در یک بازار میان آتش و گلوله گیر افتادند. یک رسانهٔ آمریکایی از این رویداد با عنوان «هولوکاست ایرانی» یاد کرد.

رژیمی که مسئول این سرکوب است، کشوری با ذخایر عظیم نفت و گاز و سرمایهٔ انسانی غنی را به نقطه‌ای رسانده که بسیاری از مردم برای تأمین حداقل‌های زندگی در تقلا هستند؛ نتیجهٔ فساد ساختاری و سیاست‌هایی که ایران را در انزوای بین‌المللی فرو برده است.

حکومت  همچنین از نظر اخلاقی فروپاشیده است: در حالی که مسئولان شعارهای تند ضدغربی سر می‌دهند، فرزندانشان در غرب زندگی می‌کنند و دارایی‌هایشان در همان کشورها نگهداری می‌شود. در مقابل، رژیم برای شهروندانش چیزی جز سرکوب یا مرگ ندارد.

آیا مقاومت و حتی جنگ علیه شر مجاز است؟

در این شرایط، بسیاری از مسیحیان ایرانی که بر اساس ایمان خود صلح‌طلب‌اند با این پرسش اخلاقی روبه‌رو هستند: آیا باید به اصول پاسیفیسم و صلح‌گرایی — از شکل مطلق آن تا مقاومت بدون خشونت — پایبند بمانند، یا در برابر شر و ستم ایستادگی کرده و در صورت لزوم حتی به جنگ و زور متوسل شوند؟**

این پرسش در سنت مسیحی، تاریخی طولانی دارد که به قرون نخستین کلیسا بازمی‌گردد. مسیحیان ایرانی، مانند دیگر مسیحیان، خود را میان دو اردوگاه اصلی می‌بینند: یا صلح‌ گرایان مطلق  خشونت پرهیز به هر قیمت، یا مسیحیانی که جنگ را در برخی شرایط به عنوان «شر کمتر» امری گاه‌به‌گاه ضروری می‌دانند و بسیاری از آنان در چارچوب «جنگ عادلانه» می‌اندیشند.

همهٔ مسیحیان، صلح را در مرکز باورهای خود قرار می‌دهند و جنگ را شری می‌دانند. صلح‌ گرایان  بر این باورند که مسیحیان هرگز نباید تحت هیچ شرایطی در جنگ و خشونت مشارکت کنند یا از آن حمایت کنند. البته صلح گرایی به معنای انفعال نیست؛ اما برای آنان، تغییر شرایط نباید اصولشان را تغییر دهد.

اما در کنار این، بسیاری از مسیحیان نیز معتقدند که در شرایطی خاص، مقاومت و حتی جنگ علیه شر می‌تواند برای جلوگیری از شر بزرگ‌تر ضروری باشد.

برای نمونه، مارتین لوتر، رهبر مسیحی در قرن شانزدهم، جنگ را بلا و «طاعونی بزرگ» می‌دانست، اما می‌نویسد که «شرّی بزرگ‌تر زمانی پدید می‌آید که مردم نخواهند رنج جنگ را تحمل کنند یا در برابر بی‌عدالتی بایستند و در پی صلحی آسان باشند.» لوتر درواقع معتقد بود که «مردم باید در نظر بگیرند که جنگ از چه بلای بزرگ‌تری جلوگیری می‌کند.»

آنچه لوتر بیان می‌کند را می‌توان در گفتمان «جنگ عادلانه» نیز دید. ریشه‌های نظریهٔ جنگ عادلانه در اندیشهٔ مسیحی به آگوستین در قرن چهارم بازمی‌گردد. آگوستین استدلال می‌کرد که اگرچه جنگ در ذات خود شرّی تلخ و تراژیک است، اما گاه برای برقراری صلح و مهار بی‌عدالتی ناگزیر می‌شود. 

در زمان اگوستین مسیحیت دین امپراطوری روم بود و حتی فرمانده ارتش در افریقای شمالی از اگوستین در مقابل حمله دشمنان پرسیده بود ما چه کنیم به صومعه برویم دعا کنیم یا به میدان جنگ برویم.

با این حال، اگوستین تأکید می‌کرد که جنگ تنها تحت شرایط محدود می‌تواند از نظر اخلاقی قابل دفاع باشد: باید «علتی عادلانه» وجود داشته باشد، مانند دفع تجاوز یا اصلاح بی‌عدالتی شدید؛ جنگ باید از سوی یک مرجع سیاسی مشروع اعلام شود و نیت اصلی آن باید برقراری صلح و عدالت باشد، نه انتقام یا سلطه‌طلبی. او همچنین تأکید داشت که باید از خشونتِ غیرضروری ـ مانند کشتار بی‌تمایز، غارت و سوزاندن ـ پرهیز شود؛ موضعی که برای زمانهٔ او به‌طور رادیکال انسانی محسوب می‌شد.

این اصول بعدها توسط متفکرانی مانند توماس آکویناس گسترش یافت و در نهایت، از طریق مفاهیمی مانند حفاظت از بی‌گناهان (آنانی که امروز «غیرنظامی» می‌نامیم)، به شکل‌گیری ایده‌های مدرن دربارهٔ حق حیات و حقوق بشر کمک کرد.

مانند لوتر، آگوستین نیز با زادگاه خود روبه‌رو بود که زیر تهدید سپاهیان مهاجم و ویرانگر قرار داشت. نگاه پایدار او از رویارویی میان واقعیت سیاسیِ زمانه‌اش و ایمان مسیحی‌اش شکل گرفت.

تحول شرایط، دیدگاه برخی مسیحیان را نیز تغییر داده است. برای نمونه، الهیات دان مشهور آمریکایی که تاثیر زیادی در امریکا  داشت، راینولد نیبور، ابتدا صلح‌ گرا بود؛ اما با ظهور هیتلر و نازیسم، موضع خود را تغییر داد و به تأییدِ استفاده از زور برای مهار شرّ رسید و از صلح‌ گرایی و پاسیفیست به آنچه «رئالیسم  یا واقع گرایی مسیحی» می‌نامید، حرکت کرد.

نیبور بر این باور بود که در جهانی که افراد و ملت‌ها در خودخواهی و شهوت قدرت گرفتارند، سیاست ناگزیر حامل ابهام اخلاقی است. جنگ هرگز مطلوب نیست و همواره نشانهٔ شکست اخلاقی انسان است، اما در برخی موقعیت‌ها برای جلوگیری از شرّ بزرگ‌تر ناگزیر می‌شود.

از نظر او، صلح‌ گرایی مطلق اغلب واقعیت قدرت و خشونت در جهان را دست‌کم می‌گیرد و می‌تواند به‌طور ناخواسته به تقویت استبداد بینجامد. از این رو، گاهی لازم است برای مهار قدرت، از قدرت استفاده شود. او در مقالهٔ مشهور خود «چرا کلیسای مسیحی صلح‌ گرا نیست»، استدلال می‌کرد که اخلاق‌گرایی ساده‌انگارانهٔ مسیحی، یا به خودحق‌پنداری منجر می‌شود یا به بی‌عملی.

مسیحیان ایرانی نیز خود را در برابر شرایطی شبه‌جنگی در مبارزه با دیکتاتوری و ماشین کشتار آن می‌بینند و در نتیجه، میان همین مواضع و بحث‌ها در رفت‌وآمد هستند.

شر شناخته‌شده و آینده‌ای ناشناخته

برای بسیاری از ایرانیان امروز، موضوع فقط دموکراسی نیست، بلکه بقا است. سال‌ها سرکوب و بحران‌های اقتصادی، زندگی عادی را برای بخش بزرگی از جمعیت ناممکن کرده است.

پس از کشتار گستردهٔ اخیر، بسیاری از ایرانیان برای نخستین بار شروع به صحبت از «مداخلهٔ بشردوستانه» کرده‌اند و آن را ـ به‌طور صریح یا ضمنی ـ تأیید می‌کنند؛ مداخله‌ای که هدفش مهار دستگاه سرکوب رژیم باشد تا مردم بتوانند خود سرنوشتشان را تعیین کنند.

ایرانیان عمیقاً میهن‌دوست‌اند و به تمامیت ارضی کشورشان پایبند. تا مدت‌ها هرگونه دعوت به دخالت خارجی تابو و غیرقابل‌قبول بود. بدون تردید، اظهارنظر اخیر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، که گفته بود نقشهٔ ایران «احتمالاً» پس از جنگ مثل امروز نخواهد بود، جامعهٔ ایران را شوکه کرده است.

ایرانیان با شری شناخته‌شده به نام جمهوری اسلامی روبه‌رو هستند ـ رژیمی که هرچه بیشتر با مردم ایران مانند بردگان رفتار می‌کند ـ و آینده‌ای ناشناخته که ممکن است پس از یک مداخلهٔ نظامی جهنمی رقم بخورد.

هم‌زمان می‌دانند که هر مداخلهٔ خارجی، اقدامی خیریه و نیکوکارانه نیست، بلکه حرکتی است برآمده از منافع قدرت‌هایی که ممکن است با منافع خود ایرانیان هم‌سو باشد یا نباشد ـ در این مورد، منافع ایالات متحده و اسرائیل.

فیلسوف سیاسی، مایکل والزِر، در کتاب «جنگ‌های عادلانه و ناعادلانه» استدلال می‌کند که مداخلهٔ بشردوستانه زمانی می‌تواند توجیه‌پذیر باشد که در پاسخ به جنایاتی باشد که «وجدان اخلاقی بشریت» را تکان می‌دهد و در عین حال چشم‌اندازی معقول از موفقیت وجود داشته باشد.

در عین حال، تجربهٔ تاریخی نشان می‌دهد که مداخلهٔ خارجی همیشه به دموکراسی منجر نمی‌شود. در مواردی مانند آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، مداخله به ساخت نظم‌های سیاسی جدید کمک کرد؛ اما در کشورهایی مانند افغانستان یا لیبی، نتایج بسیار پیچیده‌تر بوده است.

با این‌همه، تاریخ نمونه‌هایی را نیز ثبت کرده که در آن‌ها، مداخلهٔ نظامی رژیم‌های جنایتکار را متوقف کرده است؛ برای نمونه، سرنگونی رژیم نسل‌کُش پول‌پوت در کامبوج توسط ویتنام یا نجات کوزوو از خشونت نیروهای صرب.

جنگ مقدس نیست

با این حال، بسیاری از مسیحیان هشدار می‌دهند که در روزگار ما، هیچ جنگی مقدس نیست و هیچ کارزار سیاسی‌ای شایستهٔ تقدیس شدن نیست.

خطر آن وجود دارد که مردم ایران، از جمله مسیحیان، قدرت‌های مداخله‌گر و رهبران سیاسی را به عنوان «فرستادگان خدا» یا «منجیان الهی» ببینند. این وسوسه بارها در تاریخ تکرار شده است ـ برای نمونه، در دوران جنگ داخلی آمریکا، زمانی که کشیشان در هر دو سوی اتحاد و کنفدراسیون، آرمان خود را مقدس یا در خدمت ملکوت خدا معرفی می‌کردند.

اندیشمند مسیحی، فرانسیس شیفر، در کتاب «یک مانیفست مسیحی» هشدار می‌دهد: «نباید پادشاهی خدا را با کشور خودمان یکی  بدانیم؛ به عبارت دیگر، نباید مسیحیت را در پرچم ملی خود بپیچیم.» 

در مورد رهبران سیاسی، حمایت و دفاع باید آشکارا از امر مقدس جدا بماند. وقتی شروع می‌کنیم برای یک رهبر شروع به نبوت می کنیم و وی را «مسیح یا مسح شده خدا » می دانیم، راه نقد و پاسخ‌گویی ـ که از پایه‌های زندگی دموکراتیک است ـ را زودهنگام می‌بندیم.

باور به عدم خشونت در میان فعالان ایرانی تا زمان کشتار اخیر بسیار نیرومند بود؛ هنگامی که حکومت اینترنت را قطع کرد و نیروهای امنیتی‌اش معترضان غیرمسلح ـ از جمله کودکان ـ را در سردیِ شب و در خونسردی کامل به گلوله بستند. حتی بیمارستان‌ها نیز زیر پوشش تاریکی مورد حمله قرار گرفتند.

چنین وضعیتی باور به این‌که تنها «عدم مقاومت» می‌تواند رفتار رژیم را تغییر دهد، چه رسد به این‌که آن را به سمت دموکراسی یا حکومتی که به کرامت انسان احترام بگذارد سوق دهد، بسیار دشوار می‌کند.

عدم خشونت در پشت «پردهٔ آهنین»

شاید بتوانیم بفهمیم چرا مقاومتِ بدون خشونت زیر دیکتاتوری‌ای بی‌رحم، این‌چنین اغلب شکست می‌خورد، اگر به این سخنان مارتین لوتر کینگ جونیور در موعظه‌ای در سال ۱۹۵۵ در یک کلیسای باپتیست در مونتگومری گوش دهیم: «و بی‌تردید، این شکوه آمریکا است، با همهٔ کاستی‌هایش. این شکوه دموکراسی ما است. اگر پشت پردهٔ آهنینِ یک کشور کمونیستی زندانی بودیم، نمی‌توانستیم این کار را بکنیم. اگر در سیاهچال یک رژیم توتالیتر افتاده بودیم، نمی‌توانستیم این کار را بکنیم. اما شکوه بزرگ دموکراسی آمریکایی، حق اعتراض در راه حق است.»

ایرانیانی که زیر حاکمیت اسلامی  بی‌اعتنا به حقوق بشر زندگی می‌کنند، تجربه‌ای حتی بدتر از زندانیان پشت پردهٔ آهنین را از سر می‌گذرانند. با وجود این، مسیحیان ایرانی که از زمان انقلاب اسلامی با فرایند «انسان‌زدایی»، محرومیت از حقوق پایه و آزار و اذیت روبه‌رو بوده‌اند، همچنان به مقاومت و شهادت دادن به ایمان و هویت خود ادامه داده‌اند.

اکنون، در حالی مسیحیان  که زیر بمب‌ها زندگی می‌کنند و میان حالِ بی‌رحم و آینده‌ای ناشناخته گرفتارند، می‌توانند در سخنان اسقف اعظم دزموند توتو، که با آپارتاید جنگید، تسلّی بیابند؛ جایی که گفت: «من خوش‌بین نیستم، نه. من کاملاً چیز دیگری هستم. من امیدوارم. من زندانیِ امیدم.» این نیز احساس امروز بسیاری از مسیحیان ایرانی است: امید، اما بدون توهّم.

——————————————————————————————————————————–

*متن اصلی در  سایت انگلیسی سازمان ماده ۱۸ و Religion unplugged منتشر شده است.

**همه مسیحیان صلح طلب هستند. دیدگاه پاسفیست که صلح جو یا صلح گرا ترجمه می شود داکترین و نگرشی است که باید همیشه از خشونت پرهیز کرد. در مقابل مسیحیانی هستند که معتقد به جنگ عادلانه. البته هر کدام از این نگرش ها طیف های مختلفی درون خود دارند مثلا از صلح گرایی مطلق تا مبارزه خشونت پرهیز و از جنگ عادلانه و تدافعی تا جنگ پیشگیرانه. حتی برخی این نگرش ها را جدا از یکدیگر هم عنوان می کنند.

 

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

[learndash_login]