شناسنامه

نام: ویکتور بت‌تمرز

تاریخ تولد: ۱۳۳۳

تاریخ دستگیری: ۵ دی ۱۳۹۳

تاریخ مصاحبه: ۱۲ مهرماه ۱۴۰۳ و ۲۹ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵

مصاحبه کننده: سازمان ماده۱۸

این شهادتنامه بر اساس یک مصاحبه با آقای ویکتور بت‌تمرز تهیه شده و در تاریخ ۲۸ خرداد‌ماه ۱۴۰۵ توسط ایشان تأیید گردیده است. این شهادتنامه در ۷۷ پاراگراف تنظیم شده است. نظرات شاهدان ضرورتا بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های سازمان ماده۱۸ نیست.

پیشینه

۱. نام من ویکتور بت‌تمرز است. در تیر ۱۳۳۳ در شهر ارومیه به دنیا آمدم. در یکی از روستاهای نزدیک ارومیه به نام روستای دیگاله بزرگ شدم. تابستان‌ها در روستا زندگی می‌کردیم و در سایر فصل‌ها، به جهت ادامه تحصیل، به ارومیه بازمی‌گشتیم.

۲. مادرم عضو کلیسای پنطیکاستی بود و پدرِ مادرم یکی از خادمین کلیسای پنطیکاستی آشوری در شهر ارومیه بود. از کودکی به کلیسا می‌رفتم، و پس از فراز و نشیب‌های نوجوانی در اول فروردین ۱۳۵۴ خداوند ملاقاتم کرد و زندگی‌ام را تسلیم او کردم. از همان زمان، خدمت خود را در کلیسا، به ویژه در میان گروه جوانان آغاز کردم. حدود یک سال بعد، در تیرماه، در یک رودخانه‌ در روستای دیزج‌تکیه، توسط کشیش ادوارد هوسپیان‌مهر تعمید آب گرفتم. در سال ۱۳۵۵ به خدمت سربازی رفتم. یک سال بعد، به تهران رفتم و از سال ۱۳۵۶ در کلیسای شهرآرا به زبان‌های آشوری و فارسی مشغول خدمت شدم.

۳. در اردیبهشت ماه ۱۳۵۸، برای تحصیل در رشته‌ی الهیات به هندوستان رفتم. در سال دوم تحصیل، شامیرام عیسوی که از اعضای کلیسای خانگی بود به هندوستان آمد. او دارای مدرک کارشناسی ترجمه‌ی زبان انگلیسی بود و در هندوستان، در رشته‌ی الهیات، مدرک کارشناسی ارشد خود را دریافت کرد. من نیز پس از چهار سال تحصیل، مدرک کارشناسی در رشته‌ی الهیات را دریافت کردم. 

۴. در سال ۱۳۵۷به شامیرام پیشنهاد ازدواج دادم. او در سال ۱۳۵۸ با این پیشنهاد موافقت کرد و در سال ۱۳۶۰ با یکدیگر ازدواج کردیم. در اواخر سال ۱۳۶۳ به ایران بازگشتم و هر دو فرزند ما در تهران متولد شدند. فرزند اول ما، رامئیل در سال ۱۳۶۳ به دنیا آمد و دخترم دابرینا در سال ۱۳۶۴ متولد شد. فاصله سنی آن‌ها حدود ۱۴ ماه است.

کلیساهای تهران، کرمانشاه و ارومیه

۵. پس از بازگشت از هند، خدمتم را در کلیسای تهران آغاز کردم. در جلسات خانگی که توسط کشیش یوسف‌نازنین، در منزل پدری شامیرام عیسوی برگزار می‌شد شرکت می‌کردم. من و شامیرام هر دو در رشته‌ی الهیات تحصیل کرده بودیم و در کنار یکدیگر خدمت می‌کردیم. محل خدمت ما کلیسای پنطیکاستی-آشوری تهران بود. در جلسات کلیسای تهران، معمولاً یک جلسه به زبان آشوری برگزار می‌‌شد و سایر جلسات‌مان به زبان فارسی بود؛ چون اعضای کلیسا ترکیبی از فارسی‌زبانان، آشوری‌زبانان، ارمنی‌زبانان و کلدانی‌ها بودند. 

۶. علاوه بر آن، ما برای خدمت (بشارت، آموزش و تعلیم) به شهرهای مختلفی از جمله کرمانشاه، همدان و ارومیه سفر می‌کردیم و فرزندان‌مان نیز در این سفرها همراه ما بودند. در کرمانشاه، کلیسای ساختمانی داشتیم و جلسات به زبان فارسی برگزار می‌شد. بیشتر اعضای این کلیسا را نوکیشان فارسی‌زبان تشکیل می‌دادند.

۷. در سال ۱۳۶۹، به ارومیه نقل مکان کردیم. هر چهارشنبه، در خانه‌های مختلف اعضا جمع می‌شدیم و جلسات دعایی برگزار می‌کردیم. در زمانی که مسئولیت کلیسای ارومیه را به عهده داشتم، تعداد اعضا حدود ۱۰ تا۱۲ نفر بود. مکان بزرگی برای عبادات کلیسایی نداشتیم، به همین دلیل منزلی خریداری کردیم که سالن آن حدود ۶۰ متر مربع بود. 

۸. در سال ۱۳۷۴ به همراه خانواده‌ام، به تهران نقل مکان کردیم و در آنجا ساکن شدیم و مسئولیت‌های کلیسایی خود را به خادم که بعد از چند سال خدمت وفادارانه از سوی کلیسا برای خدمت شبانی دستگذاری شد واگذار کردم.

۹. بعد از اینکه به تهران رفتم، گاه برخی رهبران در تهران به منزل ما می‌آمدند و ما هم از آنها در شهر خودشان دیدار میکردیم. همین رفت و آمدها باعث می‌شد یکدیگر را بهتر بشناسیم و ارتباط صمیمی‌تری داشته باشیم، همدیگر را بیشتر درک کنیم و در کنار هم فعالیت‌های مسیحی‌مان را به پیش ببریم. 

 آغاز فشارها‌ی وزارت اطلاعات بر کلیسا‌ها

۱۰. وزارت ارشاد در یک سری مناسبت‌ها، جشن‌ها، برنامه‌ها و کنفرانس‌ها، کشیشان را دعوت می‌کرد. برای مناسبت‌هایی سیاسی مثل ۱۴ و ۱۵ خرداد [درگذشت بنیانگذار جمهوری اسلامی]، ۱۲ و ۲۲ بهمن [انقلاب ۵۷] از اقلیت‌ها دعوت می‌کردند که به مرقد خمینی بروند و گل بگذارند. در برخی از این کنفرانس‌ها که از سوی مرکز و موسسه گفتگوی ادیان برگزار می‌شد، افراد بسیاری از کشورهای مختلف حضور داشتند. هدف وزارت ارشاد این بود که به دروغ تبلیغ کند و نشان دهد که در ایران، آزادی ادیان وجود دارد. در واقع آنها از اقلیت‌ها سوءاستفاده می‌کردند. 

۱۱. در یکی از همین کنفرانس‌ها، کشیشی که از آمریکا دعوت شده بود به زبان انگلیسی از من پرسید که چرا به شما اجازه نمی‌دهند در این کنفرانس صحبت کنید؟ همان‌ لحظه ۷ نفر با دوربین به ما نزدیک شدند. به او گفتم: «به خاطر همین دوربین‌هاست!» 

۱۲. تهدیدها تقریباً از سال ۱۳۶۴ آغاز شد؛ یعنی از زمانی که ما «شورای کشیشان کلیساهای ایران» را تشکیل دادیم. واژه «شورا» برای جمهوری اسلامی ترسناک و نگران‌کننده بود، چون خودشان هم بسیاری از کارهایشان را در قالب شوراهای مختلف مثل شورای شهر یا شورای نگهبان پیش می‌بردند. تصور می‌کردند که ما هم در این شورا درباره موضوعاتی صحبت می‌کنیم که می‌تواند برای بقای جمهوری اسلامی خطر داشته باشند. حتی گفته بودند که نام آن را «انجمن» بگذارید، نه «شورا». حتی در جلسات شورا بارها افرادی از سازمان‌ها و نهادهای مختلف جمهوری اسلامی برای بررسی و تجسس حضور پیدا کردند.

۱۳. از حدود سال ۱۳۷۲، قتل‌های زنجیره‌ای رهبران مسیحی و کشیشان در ایران به طور سازمان‌یافته رخ داد. حکومت جمهوری اسلامی، با شورای شبانان کلیساهای ایران، به ویژه با اعضای هیأت مدیره‌ی این شورا، مشکل داشت و بخش عمده‌ای از تهدیدها و فشارها متوجه آنها بود. من بعد از کشته شدن کشیش هایک هوسپیان و کشیش میکائیلیان وارد شورا شده بودم. کشیش  ادوارد رئیس شورا شده بود و من معاون او بودم.  

۱۴. این فشارها بر کلیسا از طریق نهادی به نام «اداره‌ی اقلیت‌ها» اعمال می‌شد. اداره‌ی اقلیت‌های دینی در ساختار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است و در ظاهر زیر نظر وزارت ارشاد فعالیت می‌کند، اما در واقع ارتباطی با آن ندارد و مستقیماً توسط وزارت اطلاعات مدیریت می‌شود. آنها نمایندگان وزارت اطلاعات هستند. در این اداره، با گروه‌های مختلف از اقلیت‌های دینی مانند آشوری، ارمنی، زرتشتی و … کار می‌کنند. هر کدام به صورت جداگانه اتاق فکر خود را دارند. آنها ما را برای پرسش و پاسخ به جاهای مختلف مثل هتل هما، دعوت می‌کردند. در واقع برخوردها و تهدیدها از سوی این کمیته انقلابی زیاد بود، اما ما چندان آنها را جدی نمی‌گرفتیم. هر چند پس از مدتی، به دلیل فشارهای حکومتی بسیار و همچنین اتفاقات متفاوت داخلی، ناچار شدیم با همفکری و مشورت یکدیگر، شورا منحل کنیم.

۱۵. همه‌ی اداره‌ها تحت کنترل و نفوذ وزارت اطلاعات بودند و همه به هم وصل بودند و باید فعالیت‌های خود را به آنها گزارش می‌دادند. منزل ما در گیشا بود. به طور نمونه از کلانتری گیشا تماس می‌گرفتند که فرمانده‌ی کلانتری می‌خواهد شما را ببیند، و باید به آنجا مراجعه کنید. من توضیح می‌دادم که دیروز فلان آقا را در فلان اداره دیده‌ام. پس از شنیدن این توضیح می‌گفتند قابل قبول است و دیگر نیازی به این دیدار نیست، این نشان می‌داد که این نهادها با یکدیگر در ارتباط بودند.

۱۶. در نهایت از طرف اداره‌ی اقلیت‌ها، دستور دادند که جلسات نباید به زبان فارسی برگزار شود. ما حق نداشتیم به زبان فارسی آموزش و تعالیم مسیحی بدهیم، متن، مقاله‌ی مسیحی و کتاب مقدس به زبان فارسی داشته باشیم و یا به زبان فارسی دعا کنیم. همچنین اجازه نداشتیم مسلمان‌ها را به کلیسا راه بدهیم. 

 تهدیدها نتوانستند باعث دلسری‌ام در خدمت به کلیسا شوند. فرمایشات انجیل (کتاب اعمال رسولان باب ۴)، برایم نمونه‌ی خوب و روشنی بود. در رساله‌ی اعمال رسولان باب ۴ آیه‌ی ۲۹ می‌فرماید: «اکنون، ای خداوند، به تهدیدهای ایشان نظر کن و خادمان خود را عنایت فرما تا کلامت را با شهامت کامل بیان کنند.» این آیه انگیزش و قوت قلب می‌داد تا نترسم و نگران نباشم. نگاهم به خداوند، کامل‌کننده و پیشوای ایمانم نگاه بود.

۱۷. عُرف آنها این بود که من را با عنوان کشیش صدا نمی‌زدند و فقط با نام کوچک یا نام خانوادگی خطاب می‌کردند. به من گفتند: «ویکتور، یه ماشین پیکانی یهو داره توی جاده می‌ره یه تریلی زیرش می‌کنه؛ تو هم که ماشین پیکان داری! یا موتور به کسی می‌زنه؛ نه موتوری پیدا میشه و نه موتور و طرف هم درجا فوت می‌کنه! طرف سوار ماشینش می‌شه یکدفعه ترمزش می‌بُره، یا بچه‌اش گم میشه و دیگه پیداش نمی‌کنند.» از یک زمانی به بعد هم می‌دانستم که تلفنم شنود می‌شود، بنابراین مجبور بودم از سیم‌کارت‌های دیگران  یا تلفن‌های همگانی استفاده کنم.

۱۸. در ارومیه، برخی از هم‌کلاسی‌های پسرمان ناپدید شدند و هرگز پیدا نشدند. ما از انجمن آشوری و از اقلیت‌ها بودیم و بارها از سوی وزارت اطلاعات تهدید شده بودیم. وقتی پسرم حدود ۱۱ سال داشت، در بازگشت به منزل تأخیر داشت و به همین دلیل به دنبالش رفتم. یک ماشین پیکان دولوکس که روی پلاکش گِل مالیده بودند کنار پسرم توقف کرده بود. پسرم با انگشت من را به آنها نشان داد و آنها دنده عقب گرفتند و رفتند. وقتی ماجرا را از پسرم پرسیدم توضیح داد که آنها آدرس پرسیدند و گفتند: «بیا بشین، ما رو به اون آدرس ببر، دوباره برت می‌گردونیم.»

۱۹. از سال ۱۳۸۸، تهدیدها بسیار آشکارتر و علنی‌تر شد و فشارهای بسیاری از سوی وزارت اطلاعات بر من و خانواده‌ام وارد شد. اما من شخصاً تهدیدات‌ مقامات امنیتی را جدی نمی‌گرفتم. همچنین سعی کردم آنها را به خانواده‌ام و اعضای کلیسا منتقل نکنم تا بیهوده باعث ایجاد رعب و وحشت نشوم. 

۲۰. در مقطعی از من خواستند که نام اعضای کلیسا را بنویسم. می‌دانستم که بعد از نام و نام خانوادگی، کارت ملی آنها را هم طلب می‌کنند. همچنین می‌خواستند بدانند که چند نفر تعمید آب گرفته‌اند. نمی‌خواستم اعضای کلیسا را به خطر بیندازم یا برایشان پرونده‌سازی شود و چنین کاری انجام ندادم. اما در کلیسای جماعت ربانی، فهرست اسامی تعداد زیادی از  اعضای کلیسا را دادند و  برخی از اعضای کلیسا، کارت ملی‌شان را ارائه کردند و برایشان پرونده تشکیل شد. هر چند نهادهای امنیتی مأموران خود را به کلیساها می‌فرستادند، اعضای کلیسا را شناسایی می‌کردند، موعظه‌ها را ضبط می‌کردند و از جلسات فیلمبرداری می‌کردند؛ بنابراین خودشان اعضای کلیسا را می‌شناختند.

۲۱. ما به اعضای کلیسا آموزش می‌دادیم که جفا و آزار وجود دارد و در پیروی از عیسی مسیح با مشکلات و آزارها روبه‌رو خواهیم شد؛ باید از او پیروی کنیم و آماده‌ی رویارویی با جفا باشیم. کتاب اعمال رسولان برای مسیحیان در شرایط ایران بهترین درس است. سالها در برابر این فشارها مقاومت کردم. همین مقاومت باعث شد وزارت اطلاعات به کلیسای کرمانشاه یورش ببرد و کلیسای ساختمانی کرمانشاه را ببندد. زیرا در جلسات این کلیسا، فقط فارسی‌زبانان حضور داشتند.

تعطیلی کلیسای رسمی و آغاز خدمت در کلیسای خانگی

۲۲. در میان آشوری‌ها چهار کلیسا وجود دارد: کلیسای کاتولیک آشوری، کلیسای شرق آشوری، کلیسای انجیلی آشوری و کلیسای پنطیکاستی آشوری. تمام فعالیت‌های مذهبی جامعه‌ی آشوری‌ها توسط این چهار کلیسا انجام می‌شد که به «کلیساهای چهارگانه» معروف بودند. یکی از این کلیساها، کلیسای ما در ارومیه بود. به دلیل فعالیت گسترده‌ی این کلیسا در میان فارسی‌زبانان، وزارت اطلاعات آن را بست و تمامی فعالیت‌های آن را متوقف کرد. اکنون این کلیسا غیر قابل استفاده است.

۲۳. كلیسای پنطیكاستی آشوری ما در تهران، که به کلیسای شهرآرا معروف بود، بیش از هشت سال در خدمت به مسیحیان فارسی زبان، به صورت جداگانه جلسات عبادتی را در روزهای جمعه و یکشنبه ویژه‌ی فارسی زبانان برگزار می‌كرد. در ماههای پایانی سال ۱۳۷۸ وزارت اطلاعات از طریق نماینده آشوریان در مجلس به ما فشار آورد که ارائه خدمات کلیسا یا باید از این پس فقط به زبان آشوری و برای آشوریها باشد، و یا با حکم دادگاه انقلاب تعطیل خواهد شد. در نهایت، روز ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ خدمات کلیسا به زبان فارسی به تعطیلی کشانده شد و من هم از ادامه خدمت در این کلیسا منع شدم.

۲۴. پس از اینکه کلیسای ما در شهرآرا تهران را گرفتند و به شکل دیگری در اختیار کلیسای شرق آشور گذاشتند، تصمیم گرفتم جلسات عبادی و مطالعات کتاب مقدس را در منزل‌مان ادامه بدهم. در واقع می‌توانم بگویم که وارد فاز کلیسای زیرزمینی شدم. نحوه فعالیت، شکل خدمات و استراتژی‌ها در کلیسای ساختمانی با کلیسای خانگی متفاوت است. فعالیت کلیساهای خانگی بسیار گسترده است و خداوند به کسانی که در آنها فعالیت می‌کنند، استراتژی‌های خلاقانه‌ و لازم می‌بخشد. 

۲۵. من تلاش می‌کردم مسائل امنیتی را رعایت کنم تا کسی را به خطر نیندازم. به طور نمونه، با هواپیما یا اتوبوس سفر نمی‌کردم تا نامم در جایی ثبت نشود. یا وقتی با ماشین شخصی‌ام به کرمانشاه می‌رفتم از کارت بنزین خودم استفاده نمی‌کردم و کارت بنزین دوستانی را که آنجا زندگی می‌کردند می‌گرفتم. سعی می‌کردم اثر و ردی از خودم بر جا نگذارم. همچنین هر بار با اعضای کلیسا و خادمین در مکان متفاوت و تازه‌ای قرار ملاقات می‌گذاشتم. البته به دلیل حفاظت از دوستان مسیحی در ایران، بهتر است که بیش از این روش‌ها را بازگو نکنم. 

۲۶. شرایط آزار دینی در ایران، مسیحیان و رهبران مسیحی را به مبارزانی تبدیل کرده است که مدام باید برای حفظ امنیت خود و اعضای کلیسا، در تفکر و برنامه‌ریزی باشند؛ تدابیری که هم کلیسا را حفظ کند و هم امکان رشد آن را فراهم بسازد. در کلیسای خانگی با گروه‌های کوچک، می‌توان کارهای بزرگی انجام داد. بزرگترین اشتباه جمهوری اسلامی برای جلوگیری از گسترش مسیحیان، بستن کلیساهای ساختمانی بود. حقیقت این است که این اقدام، هر چند در ظاهر ناخوشایند بود، باعث شد کلیسای خانگی رشد کند و افراد بسیاری مسیحی شوند. اکنون، با وجود سختی‌ها و جفاها، جمهوری اسلامی دیگر نمی‌تواند جلوی این رشد را بگیرند. 

۲۷. از سوی وزارت اطلاعات تهدیدات زیادی وجود داشت اما باور داشتم که باید در برابر آنها ایستادگی کنیم. در هر مکانی از جمله دفاتر وزارت اطلاعات احضار می‌شدم با آنها بحث می‌کردم. یک بار گفتم: «شما از درخت شهادت صحبت می‌کنید. مسیحیت هم درخت شهادت داره، درختش با خون رشد کرده. ما رو با تهدیداتتون نترسونید.» یک موضوع جالب این است که یک بار یکی از بازجوها گفت: «ما پِخ کردیم خیلی از همکارانتون در رفتند!» واقعیت این است که پس از شهادت کشیش هایک، برخی از مسیحیان ترسیدند و از ایران فرار کردند.

دستگیری در جشن کریسمس

۲۸. در دید و بازدید جشن کریسمس برای مسیحیان، مرسوم است که مسیحیان آشوری یا ارمنی به منزل یکدیگر برای تبریک عید کریسمس بروند. روز ۴ دی‌ماه ۱۳۹۳، صبح و ظهر، جلسه‌ی کلیسای خانگی داشتیم و روز جمعه، ۵ دی ، مسیحیان ارمنی، آشوری و فارسی زبان برای برگزاری جشن کریسمس به منزل ما آمدند. ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر، مأموران وزارت اطلاعات با لباس شخصی وارد منزل‌ ما شدند. تعداد حاضران حدود ۳۰ نفر بزرگسال بود. تعداد مأموران امنیتی که بیش از ۷۰ نفر مأمور مرد و زن بودند بسیار بیشتر از حاضران در آن جشن بود. هدف از این تعداد زیاد، ایجاد رعب و وحشت روانی بود. 

۲۹. آنها هیچ برگه‌ی یا حکم قضایی نداشتند که به ما نشان بدند. یکی از مأموران پرسید که آيا در منزل سگ داریم. وقتی دلیل پرسش را جویا شدم، گفت: «چون کشیش ورویر خونه‌شون سگ داشتند و چون سگ نجسه، با کفش وارد شدیم. این سوال رو پرسیدم که اگه شما هم سگ دارید با کفش وارد شیم.» وقتی فهمیدند که سگ نداریم، کفش‌هایشان را درآوردند. 

۳۰. مأموران اسلحه و دستبند داشتند. آنها گفتند که حق نداریم با یکدیگر صحبت کنیم و از همان جا بازجویی را آغاز کردند. از تک تک کسانی که در آن جشن حضور داشتند سوالاتی پرسیدند و یکی از مأموران از آنها عکس و فیلم گرفت. کارت ملی‌ها را نیز درخواست کردند. نام خانوادگی یکی از حاضران در جلسه، شریعت بود. مأموران تصور کردند که او از خویشاوندان کشیش هرمز شریعت است و با ایشان همکاری دارد. حدود سه ساعت از او بازجویی کردند و سپس متوجه شدند که اشتباه کردند. پس از پایان بازجویی‌‌ها، همه را یکی یکی از منزل بیرون کردند و بازجویی‌ها از من و خانواده‌ام شروع شد. 

۳۱. وسایل بسیاری از جمله وسایل شخصی، سه عدد موبایل، هزار جلد کتاب‌های مسیحی، تفسیرهای مختلف کتاب مقدس، انجیل و کتاب مقدس، حتی کتاب‌های منتشر شده در ایران مانند کتاب مقدس ترجمه‌ی پیروز سیار، دایره المعارف، قانون ثانی، مدارک بانکی، و حتی عکس‌های خانوادگی را از منزل‌مان ضبط کردند. در اسنادی که ضبط کردند اسناد منزل خودمان و همچنین دوستان‌مان هم بود. بعضی از دوستان که از ایران مهاجرت کرده بودند، برای کارهای مربوط به حساب‌های بانکی، کارت‌های بانکی و منزل‌هایشان به ما و بیشتر به شامیرام وکالت داده بودند. تمام آن سندها را هم با خود بردند.

۳۲. این رفتارها بسیار توهین‌آمیز بود. بدون حکم، ۷۰ نفر مأمور وارد منزل شدند، وسایل، مدارک و اسنادمان را بدون مجوز با خود بردند و حتی داشتن سگ را نشان‌دهنده‌‌ی نجس بودن منزل دانستند. شب بسیار تلخی بود.

۳۳. مأموران، من، کاویان فلاح محمدی و امین افشارنادری را بازداشت کردند. تنها همسرم شامیرام شاهد دستگیری‌ام بود. دخترم خارج از ایران بود. پسرم در کشور مالزی تحصیل می‌کرد. پس از بازداشت، همسر برادر شامیرام به منزل‌ ما آمد و همسرم را تنها نگذاشت. پس از آزادی متوجه شدم که در طول بازداشتم، حدود ۱۷ یا ۱۸ نفر دیگر از گروه‌های کلیسایی ما در شهرهای مختلف را نیز بازداشت کرده بودند. 

زندان و سلول انفرادی

۳۴. مأموران حوالی ساعت ۱۲:۳۰ شب، من را بدون چشم‌بند سوار یک ماشین پژو کردند و به سمت زندان اوین بردند. حدود ساعت ۱ بامداد به زندان رسیدیم و حدود ۲۰ دقیقه پشت در معطل شدیم؛ چرا که مأموران حکم بازداشت نداشتند. پس از این مدت، موفق شدند حکم را تهیه کنند. سپس به من چشم‌بند زدند و وارد زندان کردند. ابتدا لباس‌ زندان را به من دادند تا بپوشم.

۳۵. من را به سلول انفرادی در بند معروف ۲۰۹ بردند. بند ۲۰۹ مختص زندانیان سیاسی است و اتهام من را نیز سیاسی-امنیتی اعلام کردند. سلول کوچک بود. طول آن حدود ۲/۲۰، عرض ۱/۵ و ارتفاع ۴ متر بود. یک چراغ، در تمام طول شبانه‌روز داخل سلول روشن بود و روی در، پشت دیوار و داخل راهرو هم همیشه یک چراغ روشن بود. در تمام شبانه‌روز صدای تلاوت قرآن و درس‌های قرآنی با صدای بلند پخش می‌شد. برای رفتن به دستشویی باید نگهبان را صدا می‌زدم. حدود ۱۰ تا۱۵ دقیقه پس از صدا زدن، نگهبان می‌آمد و من را با چشم‌بند به دستشویی می‌برد. 

بازجویی‌ها و شکنجه

۳۶. شنبه صبح، ۶ دی ماه، من را برای تفهیم اتهام بردند و عصر همان روز، اولین و مختصرترین بازجویی را داشتم. سه نفر از من بازجویی می‌کردند. برای دستشویی رفتن، حمام یا هواخوری، من با چشم‌بند از سلول بیرون می‌آوردند. وقتی هم می‌خواستند من را از سلول به سمت اتاق بازجویی ببرند یا از اتاق بازجویی به سلول برگردانند، به من چشم‌بند می‌زدند، اما داخل اتاق بازجویی چشم‌بند نداشتم و چهره‌ی بازجوها را می‌دیدم. دو نفر از بازجوها از همان مأمورانی بودند که روز دستگیری به منزل‌ ما آمدند. 

۳۷. آنها می‌خواستند در مورد همه‌ی فعالیت‌های کلیسایی ما بدانند. آنها یک سطر و نیم سوال می‌نوشتند و من در یک جمله به صورت مختصر پاسخ می‌دادم و این موضوع آنها را عصبانی می‌کرد. می‌گفتند: «باید بیشتر توضیح بدی». اما به آنها می‌گفتم که توضیح بیشتری ندارم. برای نمونه می‌پرسیدند که جلساتتان به چه شکل بود، چند نفر به جلسات خانگی شرکت می‌کردند، چه مطالبی را آموزش می‌دادید، چند نفر را تعلیم دادید و مواردی از این دست. تنها چیزی که درباره‌ی آن نوشتم، ۱۲ قدم برگرفته از انجمن «ان ای» در مورد مسیحی شدن بود. یکی از پیشنهادهای آنها این بود که یکی از اعضای سازمان «مجاهدین خلق» را به ما معرفی کن تا آزاد و تبرئه بشوی. در واقع قصد داشتند اگر اسمی را عنوان کردم این اتهام را بزنند که با سازمان «مجاهدین خلق» در ارتباط و همکاری هستم و به اتهاماتم اضافه کنند.

۳۸. در بازداشتگاه باید مراقب زندانیان باشند و اگر اتفاقی برای آنها بیفتد، بازجوها باید پاسخگو باشند. به همین دلیل کیفیت غذاها خوب بود. هفته‌ای دو بار، یکشنبه و چهارشنبه، اجازه‌ی حمام می‌دادند و وقتی از حمام بیرون می‌آمدم پیراهن و پیژامه‌ی تازه به من می‌دادند. سربازی که مسئول این بخش بود، وقتی برایش توضیح دادم که حتماً باید جوراب به پا داشته باشم، این اجازه را به من داد. 

۳۹. هر چند فشار فیزیکی نبود اما فشار روحی روانی بود. وقتی شما را ۱۵ روز در سلول انفرادی بدون بازجویی نگه می‌دارند تعادل فکری و روانی شما را به هم می‌زند. و این یکی از خشن‌ترین انواع شکنجه است. یکی از شیوه‌های شکنجه این بود که گاهی یک روز بازجویی می‌شدم، و بعد از آن تا چند روز هیچ بازجویی انجام نمی‌شد. دوباره بازجویی می‌شدم و بعد دوباره چند روز بازجویی نداشتم. یک بار ۱۳ روز سراغ من نیامدند. در این مدت فقط نگهبان صبحانه، ناهار و شام را می‌آورد و تمام ساعات را به تنهایی در سلول می‌گذراندم.

۴۰. در همان بند ۲۰۹، درمانگاه وجود دارد. تقریباً هفته‌ای یک یا دوبار دکتر می‌آمد و روزهای پنج‌شنبه وقت چکاپ داشتم.  قند و فشار خونم را اندازه‌گیری می‌کردند و دارو می‌دادند. در هفته معمولاً یک یا دو روز اجازه‌ی هواخوری داشتم. هواخوری اتاقی با مساحت ۴×۴ متر بود و سقف باز داشت که با نرده‌ی مشبک فلزی پوشانده شده بود. هر بار حدود ۱۵ دقیقه اجازه‌ی هواخوری داشتیم تا در آن اتاق قدم بزنیم یا روی صندلی بشینیم. این فضا طوری طراحی شده بود که زندانیان را به شیوه‌ی همان شکنجه‌ی سفید، تحت فشار قرار دهند. 

۴۱. یکی از روش‌های شکنجه این بود که تقریباً هر هفته یک بار سلول‌ انفرادی‌ام را عوض می‌کردند. یک سلول گرم بود، یکی سرد، یکی کثیف بود و یکی دیگر تمیز. هر کدام شرایط بد و دشواری داشتند. نمی‌خواستند به یک وضعیت ثابت عادت کنم و همین جابه‌جایی مداوم محیط، خودش نوعی رنج و فشار بود. 

۴۲. معمولاً سلول انفرادی برای یک هفته است. وقتی زندانی بعد از یک هفته آزاد می‌شود یا به بند عمومی منتقل می‌شود می‌گویند چون تازه از انفرادی بیرون آمده، وضعیت روانی چندان عادی ندارد. اگر پنج ساعت خودتان را در فضای کوچک خانه حبس کنید، می‌توانید تا حدی وضعیت کسانی که در سلول انفرادی هستند را تصور کنید. در مجموع ۶۵ روز در انفرادی بودم. 

۴۳. در این مدت، بعد از هر بازجویی، اجازه‌ی یک تماس یک دقیقه‌ای با خانواده به من می‌دادند. همسر برادرم تماس‌هایم را شمرده بود. در مجموع ۱۳ بار تماس گرفتم، یعنی ۱۳ بار بازجویی شدم. مکالمه‌ها باید به زبان فارسی انجام می‌شد و فقط در حد احوالپرسی بود، در حدی که خانواده بدانند که سالم هستم.

۴۴. قبلاً کتاب‌های زیادی در مورد مسیحیانی که در زندان جفا دیده بودند مانند کتاب «در زیرزمینی خدا» از ریچارد ورمبراند را خوانده بودم. پس در مورد تکنیک‌ها و استراتژی‌های بازجوها آگاهی داشتم و می‌دانستم که باید منتظر چنین روزی‌هایی در بازداشت باشم. 

۴۵. یکی دیگر از تکنیک‌های آنها نیز استفاده از روش  پلیس خوب و بد بود. اما در طول مدت بازداشت هرگز حاضر نشدم با آنها همکاری کنم یا نام مسیحیانی را که می‌شناختم بیاورم. نمی‌خواستم دوستانم به دردسر بیفتند و به همین دلیل بازداشتم طولانی شد. 

۴۶. بازجوها به دلیل موی سفیدم احترامم را نگه می‌داشتند و سعی می‌کردند مودبانه صحبت کنند، اما در بازجویی‌ها گاهی تکه‌پرانی‌های سنگین می‌کردند و در تمام بازجویی‌ها من و خانواده‌ام را بسیار تهدید می‌کردند. بیشترین مشکل و عصبانیت آنها ناشی از این بود که چرا ۲۵ سال در برابر تهدیدهایشان مقاومت و به قول خودشان «گردن‌کلفتی» کرده‌ام و در میان فارسی‌زبانان خدمت کرده‌ام. در بازجویی‌ها گفتند: «شما ۱۰ سال زندان خواهی داشت.»

۴۷. هر بار که به بازجویی می‌رفتم، داستان‌های خودشان را دوباره تکرار می‌کردند. بازجوها گفتند که شما افراد زیادی را مسیحی کرده‌اید. پاسخ من این بود که من کسی نیستم که مردم را مسیحی کنم. اگر من این کار را انجام دهم در واقع آنها را پیرو خودم و «ویکتوری» می‌کنم. اما وقتی عیسی مسیح، آنها را «مسیحی» کند، دیگر به ما ارتباطی ندارد.

۴۸. معمولاً وقتی می‌خواستند سلول انفرادی‌ام را عوض کنند، توضیحی نمی‌دادند و از من اجازه نمی‌گرفتند و فقط می‌گفتند که «جمع کن.» باید حوله و سه پتو را  برمی‌داشتم و می‌رفتم. ۴۷ روز پس از بازداشت، در یکی از بازجویی‌ها بحث من با بازجو بالا گرفت. فردای آن بازجویی یک آقا آمد و گفت: «جمع کن، می‌خوایم به سوئیت ببریمت.» سوئیت جایی بود که با چند بازداشتی دیگر هم اتاق می‌شدی. من گفتم نمی‌روم و می‌خواهم همین‌جا بمانم؛ چون در سلول انفرادی لحظات لذت‌بخشی با عیسی مسیح داشتم. او گفت: «پس باید در نامه بنویسی که خودت نخواستی به سوئیت بروی تا ما نامه رو به بازپرس بدیم.»

۴۹. زمانی که در زندان بودم، در شرایط تنگی و سختی، همیشه احساس می‌کردم نیرویی پشت سرم است. ایمان داشتم که مسیحیان بسیاری برای من دعا می‌کنند و آرامشی که در زندان داشتم را نتیجه‌ی این دعاها می‌دانستم. 

۵۰. در یک دوره‌ای برای هشت شب حالم اصلاً خوب نبود. شب‌ها تنها دو ساعت می‌توانستم بخوابم و هر ۲۰ دقیقه یا از کابوس بیدار می‌شدم، یا به دلیل تعریق زیاد و یا به دلیل تپش قلب بالا. وضعیت خودم را توضیح دادم و گفتم که حالم خوب نیست، اما آنها گفتند: «چون روزها می‌خوابی شب‌ها نمی‌تونی بخوابی.» بعد از این هشت روز سخت و پرفشار، خواستند که من را جلوی دوربین ببرند و مصاحبه اجباری کنند، اما نپذیرفتم و دوباره به سلول بازگردانده شدم. 

۵۱. معمولاً شب‌ها ساعت ۹، برای زندانیانی که دارو مصرف می‌کنند، دارویشان را می‌آورند تا بخورند. در همان شب، هنگام تحویل دارو، گفتند که دکتر می‌خواهد من را ببیند؛ یعنی پس از هشت شبانه روز، اجازه دادند که دکتر در مورد وضعیتم از من سوالاتی بپرسد. 

۵۲. گاهی روند بازداشت افراد در کشورهای خارج از ایران را می‌بینیم که زندانی حق دارد وکیل داشته باشد. اما ما حتی اجازه نداشتیم درباره این حق صحبت کنیم. وکلای زیادی مانند خانم شیما قوشه یا آقای امیرسالار داودی که وکالت ما و پرونده‌های امنیتی دیگری را به عهده گرفته بودند، خودشان به دلیل همین وکالت بازداشت شدند. 

آزادی

۵۳. در مجموع، ۶۵ روز در سلول انفرادی بودم و دو روز هم در قرنطینه بودم. وقتی وارد قرنطینه شدم ۳۵ نفر آنجا بودند و زمانی که از قرنطینه خارج شدم تعدامان تقریباً به ۷۰ نفر رسیده بود. حدود ۴ یا ۵ ساعت بعد از ورودم به قرنطینه، کتاب مقدسم را به من دادند و من جلسه‌ی خوبی درباره‌ی مسیحیت و کتاب مقدس با دیگر زندانیان داشتم.

۵۴. مبلغ وثیقه‌ی تعیین‌شده برای من ۳۰۰ میلیون تومان بود. منزل ما که بخشی از آن  به نام من و بخشی دیگر به نام شامیرام بود، کارشناسی شد و سپس خانواده‌ام سهم شامیرام از سند منزل‌مان را به عنوان وثیقه برای من گذاشتند و در ۱۰ اسفند ۱۳۹۳، به طور موقت از زندان آزاد شدم. 

۵۵. وقتی از زندان آزاد شدم دو نفر از برادرهایم به دنبالم آمدند. بعضی از خیابان‌ها برایم ناآشنا بود و نمی‌توانستم آنها را تشخیص بدهم. با اینکه منزل ما در گیشا بود، از برادرم پرسیدم اینجا کجاست و او گفت: «این همان محله‌ی خودتونه، گیشاست.» اما وقتی به پیتزای دهکده رسیدیم تازه متوجه شدم کجا هستم. همه‌ی اعضای خانواده در منزل منتظر دیدار بودند.

۵۶. یکی از اثراتی که از دوران بازداشت روی من باقی مانده، واکنشم به صدای زنگ آیفون است. آیفون منزل ما خراب شده بود و وقتی آن را وصل کردیم صدایش دقیقاً شبیه زنگ بند ۲۰۹ بود. هر بار که آن صدا را می‌شنیدم، اعصابم به هم می‌ریخت. حتی حالا هم شنیدن آن صدا من را آزار می‌دهد. چون به یاد می‌آورم که نیمه‌های شب آن زنگ به صدا درمی‌آمد، بعد به سلول کناری من می‌رفتند و زندانی آن سلول را به شدت کتک می‌زدند. یکی فریاد می‌زد: «بزن توی سرش، بزن توی سرش.» بعد صدایی می‌شنیدم که می‌گفت: «بیهوش شده! حالا چی کار کنیم که به هوش بیاد و موضوع به مقامات بالاتر گزارش داده نشه». من تنها می‌توانستم تصور کنم که چه بلایی بر سر آن زندانی آورده بودند.

۵۷. در مدت بازداشت حدود ۹ کیلو وزن کم کرده بودم، موهایم را از ته تراشیده بودند و کچل شده بودم. تغییر زیادی کرده بودم. تجربه‌ای تلخ و شیرینی بود و شیرینی‌ آن به خاطر حضور عیسی مسیح کنارم در سلول بود. 

۵۸. پس از آزادی، برخی از مدارکی که مأموران از منزل‌مان ضبط کرده بودند، به ما بازگردانده شد، اما برخی از مدارک حساس [وکالتنامه‌ها]، موبایل‌ها و عکس‌های خانوادگی را برنگرداندند. 

۵۹. ما بر اساس تحقیقات و شواهد به این نتیجه رسیدیم که یکی از افراد به عنوان نفوذی و جاسوس وارد کلیسا شده بود و در دستگیری من، پسرم و سایر افرادی که همراه ما دستگیر شدند نقش داشته است. با این حال، مسئله و درگیری اصلی ما با فردی بود که او را به کلیسا آورده بود، هر چند خود او نیز در آن اتفاقات قربانی شده بود. 

۶۰. بعد از آزادی، شرایط متفاوت می‌شود، به ویژه برای کسانی که پرونده‌ی عقیدتی-امنیتی دارند. بعضی از مسیحیان می‌ترسیدند که با ما ارتباط برقرار کنند، اما بعضی دیگر ارتباط‌شان را حفظ کردند. برای برخی، ما افرادی بی‌فکر و دور از منطق به نظر می‌آییم و برای بعضی دیگر قهرمانانی محسوب می‌شویم که برای باور و هدف‌مان ریسک کردیم و ایستادگی نشان دادیم. برخوردها متفاوت است. اما بیشتر زندانیان مسیحی، پس از آزادی، ممکن است تنهایی و طردشدگی را از سوی دیگر مسیحیان تجربه کنند. هرچند در این مسیر یاد می‌گیریم که نباید انتظار بی‌جا از دیگران داشته باشیم.

۶۱. برخی از مسیحیان، برای دیدار من، بعد از ساعت ۱۲ شب، می‌آمدند تا کسی آنها را نبیند. 

در آن مدت، کشیش ورویر آوانسیان که او هم تجربه‌ی زندان داشت، و همچنین دو برادر مسیحی که خیلی نامدار هم نبودند به دیدن یکدیگر می‌رفتیم و با هم در ارتباط بودیم.

دادگاه

۶۲. دادگاه اول در تاریخ ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، در شعبه‌ی ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی به ریاست قاضی ماشاءالله احمدزاده تشکیل شد. در چندین جلسه دادگاه، محمد مقیسه، احمد زرگر و ابوالقاسم صلواتی هم از قضات دیگر رسیدگی کننده به این پرونده بودند. قاضی احمدزاده به من گفت که اتهامم اقدام علیه امنیت ملی است و خواست تا دفاعیه‌ام را ارائه دهم. از او پرسیدم: «شما بگو این امنیت ملی چی هست که در موردش دفاع کنم!» او پاسخ داد: «هر وقت حکم ۱۰ سال زندانت رو صادر کردم می‌فهمی.» 

۶۳. وکیلم خانم قوشه گفت: «آقای قاضی شما بدون اینکه در این دادگاه حرف‌های ما رو بشنوید، رأی رو صادر کردید. اینطور که نمیشه قضاوت کرد! شما اتهام را «اقدام علیه امنیت ملی» می‌گید در حالی که برای چنین اتهامی، فرد متهم باید تشکیلات و ابزار انجام این کار رو داشته باشه. شما از این آقایون چه چیزی ضبط کردید؟ مگر اسلحه یا تشکیلاتی داشتند؟ تنها چیزهایی که ضبط کردید، کتاب مقدس و کتاب‌های مربوط به ادبیات مسیحی بود. این عنوان اتهامی، مستمسکی است برای سرکوب فعالیت‌های مسالمت‌آمیز عقیدتی اونها.» ولی کسی به دفاع وکیل گوش نمی‌داد. فکر کنم دادگاه حدود ۴۰ یا ۵۰ ثانیه بیشتر طول نکشید. حتی دادگاه‌های زمان هیتلر که دو دقیقه طول می‌کشید، از دادگاه من شرایط بهتری داشت. 

۶۴. در ۲۸ خرداد ماه ۱۳۹۶، سه سال پس از آزادی حکم صادر شد. قاضی ماشاءالله احمدزاده در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب اسلامی تهران، به استناد ماده ۴۹۸ قانون مجازات اسلامی به جرم «تشکیل و اداره کلیسای خانگی تبشیری» حکم ۱۰ سال زندان و دو سال ممنوعیت خروج از کشور برایم صادر کرد. تعجب نکردم، چون بازجوها در زندان، قبل از اینکه دادگاهی شوم حکم را به من گفته بودند. به حکم صادر شده اعتراض کردم و امیدوار بودم که در دادگاه تجدیدنظر، حکم تقلیل پیدا کند. واقعاً دردناک است که به جرم دوست داشتن مسیح، عبادت و فعالیت صلح‌آمیز مسیحی مجرم محسوب شوی و حکم سنگینی برایت صادر شود. 

دادگاه تجدیدنظر

۶۵. کل مراحل رسیدگی از دادگاه بدوی تا تجدیدنظر بیش از دو سال طول کشید. دوران انتظار دوران سختی بود. در دادگاه تجدیدنظر، پرونده‌ها در بخش ویژه‌ای در اداره‌ی دادگستری فرستاده می‌شود. یکی از دوستان آقای یوناتن بت‌کلیا در آن بخش کار می‌کرد. او یک بار همراه من به آنجا آمد و درباره‌ی پرونده‌‌ام صحبت کرد. او گفت که چون پرونده‌ی من عقیدتی-امنیتی است نمی‌تواند کاری انجام دهد. 

۶۶. در طول سال، سه یا چهار بار دادگاه تجدیدنظر برگزار شد و دو ماه قبل از هر جلسه‌ی دادگاه، تاریخ آن را اعلام می‌کردند. در آن دو ماه آرامش فکری و روحی نداشتیم و نمی‌دانستیم آیا حکم تایید می‌شود یا  تقلیل خواهد یافت. ما در تاریخ‌های تعیین‌شده به دادگاه می‌رفتیم و گاهی تا یک ساعت و نیم منتظر برگزاری جلسه می‌ماندیم. اما قاضی بابایی که قاضی دادگاه تجدیدنظر بود، با رئیس دفتر هماهنگ می‌کرد و هر بار بهانه‌ای می‌آوردند و جلسه را لغو می‌کردند و ما را بازی می‌داند. به همین دلیل نمی‌دانستیم این بازی چه زمانی پایان می‌یابد و تحت فشار قرار داشتیم. یک مثل فارسی هست که می‌گوید: «بازی برای گربه بازیه، اما برای موش مرگه.» من و خانواده‌ام چندین بار این مرگ را تجربه کردیم در مجموع، ۱۲ بار در این دادگاه‌ها شرکت کردیم. 

۶۷. قاضی دادگاه تجدیدنظر، آقای بابایی، ارتقا گرفت و قاضی جدیدی به جای او آمد. اگر همان قاضی قبلی باقی می‌ماند احتمالاً جلسات دادگاه تجدیدنظر همچنان لغو می‌شد. قاضی جدید مرد محترمی بود و قصد داشت حکم آزادی من را صادر کند، اما به دلیل درگیری‌های داخلی خودشان، او را با وجود داشتن دکترای وکالت، اخراج کردند و ناچار شد برای گذران زندگی در اسنپ کار کند. طبق گفته‌ی خودش، درباره‌ی پرونده‌ی من از دفتر خامنه‌ای استفسار کرده بودند و گفته بودند که باید برایم حکم زندان صادر شود.  

۶۸. اوایل سال ۱۳۹۹، زمانی که در منزل بودم، وکیل از دفترش با من تماس گرفت و گفت: «متاسفانه حکمتون بدون اینکه آخرین دفاعیه از شما گرفته بشه تایید شده.» در همان روزهایی که حکم تجدیدنظرم ابلاغ شد، همسرم شامیرام هم برای اجرای حکم زندان احضار شد. بسیار عجیب بود که  ابتدا حکم او صادر شد و پس از آن، حکم ۱۰ سال زندان برای من تایید شد. 

خانواده

۶۹. همسرم شامیرام، زنی شجاع و دلیر است. من و او خودمان را برای آزار و جفا، و صدور حکم زندان آماده کرده بودیم. همچنین هرگاه دخترم و پسرم از سوی وزارت اطلاعات مورد آزار و جفا قرار گرفتند، به ایمان و ایستادگی هر دوی آنها اطمینان کامل داشتم. دخترم دابرینا در خارج از ایران در این دوران جفا فعالیت حمایتگرانه‌ی خیلی خوب و تاثیر‌گذاری کرد.

۷۰. پسرم نشان داد که در شرایط جفا حتی از من قوی‌تر است و چیزهایی که او تجربه کرد برای من درس بزرگی شد. پسرم می‌خواست در زندان جلسات دعا برگزار کند، اما بعضی از زندانیان به او گفته بودند: «ما رو درگیر نکن، چون ممکنه جرمی به جرم‌هامون اضافه بشه.» با این حال، او با زندانیان آفریقایی مشارکت داشت و هر بار که از زندان با من تماس می‌گرفت، حتماً یکی از آن زندانیان مسیحی آفریقایی کنار او بودند و با من در مورد آیات کتاب مقدس صحبت می‌کردند. او هیچ گاه نشانه‌ای از ضعف بروز نداد و من به او افتخار می‌کنم.

۷۱. صبح روز جمعه، ۵ شهریور ۱۳۹۵ ماموران امنیتی به باغی در فیروزکوه هجوم بردند و ۱۵ نفر از جوانان مسیحی را که برای تفریح از تهران به آنجا رفته بودند، بازداشت کردند. پسرم رامئیل هم بین آنها بود. امین افشارنادری، از جوانان بازداشت شده‌ی همراه من در جشن کریسمس سال ۹۳ هم بین حاضران بود. با حکم قاضی احمدزاده، رامئیل به ۴ ماه حبس محکوم شد. در ادامه فشار بر خانواده ما، همسرم شامیرام  هم در خرداد ماه ۹۶ به دادگاه انقلاب احضار و تفهیم اتهام شده بود. احمدزاده  در ۱۶ دی ­ماه ۱۳۹۶ شامیرام را نیز به اتهام «تشکیل و اداره کلیساهای خانگی، شرکت در سمینارهای مسیحی در خارج از کشور»، و همچنین اتهام بی اساس «آموزش رهبران مسیحی در ایران جهت جاسوسی» به ۵ سال حبس محکوم کرد. چند نفر از جوانان عضو کلیسای ما هم به دلیل عضویت در کلیسای خانگی احکام سنگین زندان دریافت کردند که آن هم واقعیتی دردناک بود.

خروج از ایران

۷۲. پس از بازداشت و آزادی موقتم، بارها بازجوها به صورت تلفنی از من خواستند که به جاهای مختلفی که آدرس‌شان را می‌دادند به تنهایی بروم. البته من همیشه با یک نفر می‌رفتم و همراهم بیرون منتظرم می‌ماند. در صحبت‌هایشان اصرار داشتند که اگر از ایران بروم، برایم بهتر خواهد بود. جمهوری اسلامی خواهان این است که فعالان مسیحی ایران را ترک کنند و من با این دیدگاه آشنا بودم. 

۷۳. در طول مدتی که روند حقوقی را طی می‌کردیم و منتظر رأی دادگاه بودیم بسیاری از دوستان و اطرافیان نیز به دلیل شرایطی که داشتیم اصرار داشتند که برای حفظ جانمان از ایران خارج شویم. در آن زمان ۶۶ سال سن داشتم و به هیچ وجه قصد خروج از ایران را نداشتم. به همین دلیل، سه سال برای حکم دادگاه صبر کردم. آماده بودم اگر حکم زندان ۲ تا ۳ سال بود، به زندان بروم. اما حکم ۱۰ سال زندان برایم ساده نبود و تحمل ۱۰ سال زندان دردی را برای دیگران هم دوا نمی‌کرد. پسرم رامئیل، که تجربه زندان را داشت به من  گفت: «بابا، شما داخل بند عمومی نبودی، اما من بودم و می‌دونم اونجا چه خبره، برای افرادی که سن بالاتری دارند، تحمل اون شرایط خیلی سخت‌تر هست.» 

۷۴. سخت‌ترین تصمیم زندگی‌ام این بود که ایران را ترک کنیم. به این فکر افتادم که ماندن در ایران برای من و اطرافیانم مفید نخواهد بود. شاید مدتی برای مبارزات دیگر مسیحیان مفید باشد و در مورد آن صحبت کنند اما شاید در خارج از کشور بتوانم مفیدتر باشم و به مبارزاتم برای حمایت از مسیحیان ایرانی ادامه دهم. در مرداد ماه ۱۳۹۹ توانستم به راحتی از کشور خارج شوم و آن را نیز ثمره‌ی دعا می‌دانم؛ چرا که ما با معجزه از کشور خارج شدیم. 

۷۵. سفر خروج از ایران، دردناک‌ترین سفر زندگی‌ام بود. بسیار سخت است وطنی را که در آن به دنیا آمدی، بزرگ شده‌ای، و همه متعلقات خود را ترک کنی. متعلقات من خانه، ماشین و امثال اینها نبود؛ متعلقات من اشخاصی بودند که ۴۵ سال در اقصی نقاط کشور ایران خدمت‌شان کرده بودم. اشخاصی که با آنها خاطرات فراوانی از عشق ورزیدن، نشستن بر سر سفره‌ی یکدیگر، مشارکت داشتن و زندگی کردن داشتیم. 

۷۶. بعد از این جفا، یاد گرفتم چگونه با روش‌های مختلف به خودم کمک کنم و با ترس‌ها و نگرانی‌ها و تاثیرات آن دوران بجنگم. تلاش کردم روحیه‌ام را از دست ندهم و خودم را از نظر روحی و روانی حفظ کنم. با این همه یک هفته بعد از اینکه به سوئیس آمدیم، منشی کلیسا ما را در خیابان دیده بود. او با تعجب از دخترم دابرینا پرسیده بود: «چرا پدر و مادرت افسرده نیستند، چرا می‌خندند؟» 

۷۷. هفته‌ی اول پس از ترک ایران، بسیار دشوار بود. از لحاظ جسمی مشکل خاصی ندارم اما از نظر روحی، هنوز هم دلتنگی بسیار برای دیدار عزیزانم دارم و این دلتنگی بسیار سخت است. امیدی را که در چشم‌هایی که از آنها خداحافظی کردم به خاطر دارم. امیدوارم روزی دوباره فرصت دیدارمان فراهم برسد.