شناسنامه

نام: مریم باطنی‌نیا و رضا موسوی

تاریخ تولد: ۱۳۶۰ و ۱۳۵۹

تاریخ دستگیری: ۲ اسفند‌ماه ۱۳۹۱

تاریخ مصاحبه: ۱۷ تیرماه ۱۴۰۲ 

مصاحبه کننده: سازمان ماده۱۸

این شهادتنامه بر اساس یک مصاحبه با مریم باطنی‌نیا و رضا موسوی تهیه شده و در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۴۰۵ توسط ایشان تأیید گردیده است. این شهادتنامه در ۱۱۱ پاراگراف تنظیم شده است. نظرات شاهدان ضرورتا بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های سازمان ماده۱۸ نیست.

پیشینه

مریم

۱. نام من مریم باطنی‌نیا است. من در سال ۱۳۶۰، در شهر اصفهان به دنیا آمدم. خانواده‌ام از اصفهان به شاهین‌شهر نقل مکان کرد و من در شاهین‌شهر بزرگ شدم و تا کسب مدرک فوق‌دیپلم در رشته کامپیوتر ادامه تحصیل دادم. چون آخرین فرزند خانواده هستم و وقتی کودک بودم مادرم فوت کرد، در منزل پدری‌ام ساکن بودم و از پدرم که سنش بالا بود پرستاری و مراقبت می‌کردم. مدتی هم در مغازه‌ی پوشاک برادرم مشغول به کار بودم.

۲. در سال ۱۳۸۲، برادر کوچکترم، اولین شخصی بود که در خانواده‌مان مسیحی شد. حدود سه ماه بعد از مسیحی‌شدنش، با من در مورد مسیحیت صحبت کرد و به من یک کتاب انجیل داد. من کتاب انجیل را مطالعه کردم و یک سال بعد، من نیز در سال ۱۳۸۳ به مسیحیت گرویدم. سه ماه بعد از من، اکثر اعضای خانواده‌ام مسیحی شدند. 

۳. در آن زمان کلیسای رسمی در شاهین‌شهر دایر بود. ما در ابتدا به کلیسای ساختمانی رفتیم. قرار بود کشیش کلیسا به کلیسای دیگری در اصفهان منتقل شود و کشیش جدیدی به کلیسای شاهین‌شهر بیاید. آن دوران با دستگیری تعداد زیادی از کشیشان در گردهمایی باغ شارون در حوالی کرج مصادف شد. به همین دلیل اکثر مسیحیان می‌ترسیدند به کلیسای ساختمانی بروند. ما هم تصمیم گرفتیم به کلیسای خانگی ملحق شویم. 

۴. کلیسای خانگی ما گروه‌های مختلفی مثل گروه بزرگسالان، گروه جوانان و… داشت. من به گروه خانگی که در منزل برادرم برگزار می‌شد پیوستم و در جلسات کلیسایی جوانان شرکت کردم. هر فردی تنها با اعضای گروه سنی خود در ارتباط بود و دیگر گروه‌های سنی را نمی‌دید. 

رضا

۵. نام من رضا موسوی است. من در سال ۱۳۵۹، در شهر آبادان به دنیا آمدم و درشاهین‌شهر بزرگ شدم. در کل، دوران کودکی و جوانی شاد و خوبی داشتم و موفق به کسب فوق دیپلم در رشته معماری شدم. خانواده‌ام معتقد به اسلام بودند و با پدرم به مسجد می‌رفتیم. پدرم مایل بود فرایض دینی را به من یاد بدهد. مدتی هم مکبر مسجد بودم. 

۶. وقتی ۲۲ الی ۲۳ ساله شدم احساس کردم هیچ چیزی برایم لذت‌بخش نیست و نیاز دارم ورای آنچه شنیده و دیده‌ام را بیاموزم. پدر و مادرم فرایض اسلامی را انجام می‌دادند اما بدون تعصب و به عقاید دیگران احترام می‌گذاشتند. همین امر باعث شد که من در انتخاب اعتقاداتم آزاد باشم. همیشه علاقه‌مند به شعر و عرفان بودم. به همین دلیل مدتی برنامه‌های عرفانی، بحث‌های دینی، صحبت‌های حسین الهی قمشه‌ای و… را دنبال می‌کردم  و در مورد برخی ادیان دیگر نیز تحقیقاتی کردم اما آنچه را به دنبالش بودم نیافتم.

۷. یک روز در حال عوض کردن کانال‌های ماهواره، زیرنویس یک برنامه را خواندم که نوشته شده بود: «کشیش افشین». برایم جدید و عجیب بود. زیرا افشین اسم فارسی است و با خود گفتم چطورمی‌شود یک فارسی زبان کشیش باشد. این موضوع نظرم را جلب کرد تا آن برنامه مسیحی را تماشا کنم. بعد با دو برنامه مسیحی دیگر و تعدادی از کشیشان فارسی‌زبان در تلوزیون ماهواره‌ای آشنا شدم. 

۸. یک روز موضوع صحبت یکی از این کشیشان درباره توبه از گناه بود. احساس کردم که دقیقاً به دنبال آنچه کشیش می‌گوید هستم و همین را می‌خواهم و در تیر ماه ۱۳۸۳، مسیحی شدم.

۹. فردای روزی که مسیحی شدم، هجومی از افکار بر من عارض شده بود. با خدا صحبت کردم و گفتم: «خدایا من نمی‌دونم تو کی هستی. الان در یک دوگانگی شدید هستم بین دین وراثتی اجدادی و چیزی که در مورد مسیحیت شنیدم. ازت می‌خوام فعلاً منو به عنوان مسیحی بپذیری. اما قول می‌دم که خوب تحقیق کنم و تصمیم جدی و قاطع بگیرم. ازت می‌خوام خودت رو به من نشون بدی. من دنبال این دین و اون دین نیستم، برام با تو بودن مهمه.» من قبلاً قرآن را خوانده بودم. اما بار دیگر قرآن را با دقت مطالعه کردم و در عین حال برنامه‌های شبکه‌های مسیحی را نیز دنبال می‌کردم. با تحقیقات بیشتر و همچنین رویایی که دیدم و در آن رویا با مسیح ملاقات کردم، به این نتیجه رسیدم راهی که انتخاب کرده‌ام درست است. 

۱۰. زمانی که مسیحی شدم در یک دفتر مهندسی در شاهین‌شهر، به عنوان طراح نقشه‌کش و کمک مهندس کار می‌کردم. بعد از مدتی در کارهای ساختمانی، کار اجرا را به عهده گرفتم و بعد از مدتی پروژه‌های مختلف را دریافت می‌کردم و به عنوان تکنسین کارگاه و مسئول اجرا کار می‌کردم. 

مریم

۱۱. من و رضا یک سال قبل از این که مسیحی شویم با هم دوست بودیم. حدود سه الی چهار ماه از مسیحی‌شدنم گذشته بود که با او در مورد ایمان مسیحی خود صحبت کردم و او نیز من را در جریان گرویدنش به مسیحیت گذاشت. 

رضا

۱۲. ما از مسیحی‌شدن یکدیگر بی‌اطلاع بودیم. رفتارهای مریم نسبت به قبل تغییر کرده بود و این موضوع برایم جالب بود. یک روز مریم به من گفت: «راستش این تغییراتی که در من می‌بینی مربوط به کسی هست که من با او آشنا شدم و به صلاح توست که با او آشنا بشی». با این مقدمه شروع کرد به صحبت کردن در مورد باور مسیحی خودش. مریم تصور می‌کرد به صحبت‌هایش گوش می‌کنم اما گوش‌های من صحبت‌هایش را نمی‌شنید، به این دلیل که من از اتفاقی که افتاده بود متعجب بودم. مات و مبهوتِ بودم که مریم هم مسیحی شده بود. وقتی نیمی از صحبت‌هایش گذشت من به او گفتم که با تماشای برنامه‌های مسیحی من نیز مسیحی شده‌ام. به او گفتم که کتاب انجیل ندارم و نمی‌دانم باید چه کار کرد. مریم به من کتاب مقدسی هدیه داد و با اشتیاق فراوان در مدت یک ماه کتاب مقدس را خواندم.

کلیسای خانگی

۱۳. بعد از مدتی با اقوام و دیگر دوستانم  در مورد مسیحیت صحبت کردم. به این ترتیب تعداد ما زیادتر شد و کلیسای خانگی تاسیس شد. با هم وقت دعا و مشارکت داشتیم و یکدیگر را تقویت می‌کردیم. ما منابع مسیحی زیادی را از طریق اینترنت دانلود کردیم و خواندیم.

۱۴. ما از طریق یکی از دوستان فولادشهری  با کلیسای خانگی «مرتع سبز» آشنا شدیم و به آن کلیسای خانگی متصل شدیم. در همین کلیسا بود که با آتنا و لیلا فولادی و دیگر دوستان آشنا شدیم. ما تحت نظر خادمین تعلیم می‌گرفتیم و رشد می‌کردیم. 

مریم

۱۵. حدود ۱۰ الی ۱۱ نفر عضو گروه جوانان کلیسای خانگی ما بودند که من و خانواده‌ام از سال ۱۳۸۳ تا سال ۱۳۸۵ در آن شرکت می‌کردیم. شبان کلیسا در دو کلیسا خدمت می‌کرد و کمتر می‌توانست به کلیسای خانگی ما رسیدگی کند. بنابراین، من و خانواده‌ام از آن کلیسای خانگی جدا شدیم. حدود دو سال به هیچ کلیسایی وصل نبودیم.

۱۶. با پیشنهاد رضا، من و خانواده‌ام به کلیسای خانگی او که «مرتع سبز» نام داشت ملحق شدیم. هر هفته خادمین، برای خانواده‌ام در شاهین‌شهر جلسات کلیسایی برگزار می‌کردند.

۱۷. در کلیسای خانگی اول، عضو گروه جوانان بودم. اما تصمیم گرفتیم این بار به خدماتی که برای جامعه خارج از کلیسا مفید است بپردازیم. هفته‌ای یک بار از صبح تا عصر به خانه سالمندان اصفهان می‌رفتیم که از لحاظ بهداشتی بسیار کثیف و آلوده بود. اتاق‌های سالمندان را تمیز می‌کردیم، بخش‌هایی از کتاب مقدس را با آنها می‌خواندیم و برایشان دعا می‌کردیم.

۱۸. دو تن از اعضای گروهمان تصمیم گرفتند در شاهین‌شهر یک پرورشگاه خصوصی دایر کنند. منابع و امکاناتشان بسیار محدود بود. در ابتدا سازمان بهزیستی، سه کودک بدسرپرست را به آنها سپرد، چون سازمان بهزیستی به راحتی به کمک‌کننده‌ها اعتماد نمی‌کرد. آن سه کودک شرایط بسیار بدی داشتند. ما با آنها وقت می‌گذاشتیم و صحبت و بازی می‌کردیم. برای اینکه سازمان بهزیستی مشکلی برای این خدمت ایجاد نکند کلیسا تصمیم گرفت اعضای کلیسایی‌مان به آن پرورشگاه نروند و فقط همان دو عضو کلیسا در آنجا خدمت کنند. در سال ۱۳۸۷، من و رضا به خدمت در کلیسا دعوت شدیم. من ابتدا در کلیسای «مرتع سبز»، خانم‌ها را خدمت کردم و بعد از مدتی خدمت به کودکان را انجام دادم.

۱۹. من و رضا در سال ۱۳۸۸ با هم ازدواج کردیم و در سال ۱۳۸۹، پسرمان دانیال به دنیا آمد.

رضا

۲۰. بعد از اینکه با مریم ازدواج کردم تصمیم گرفتم ادامه تحصیل دهم. همسرم که باردار شد، همزمان در دانشگاه قبول شدم و در رشته معماری به تحصیل ادامه دادم. در کنار تحصیل، در پروژه‌های متفاوت در شهرستان‌های مختلف کار می‌کردم. اساتید و ناظرین پروژه‌ها، من را مساعدت و یاری کردند تا بتوانم همزمان تحصیل و کار کنم. 

۲۱. از من و مریم دعوت شد تا مسئولیت رهبری بعضی از کلیساهای خانگی را به عهده داشته باشیم. چون درس می‌خواندم و کار می‌کردم، وقت‌هایم محدود بود. با این حال، من و مریم یک گروه مسیحی در یزدان‌شهر که در حومه‌ی اصفهان است را خدمت می‌کردیم. 

دستگیری

مریم

۲۲. رهبر کلیسای خانگی ما و همسرش که از ارامنه بودند، در تهران زندگی می‌کردند. آنها به همراه بعضی از خادمین کلیسای‌مان برای برگزاری کلاس‌های ویژه‌ی آموزش خادمین به اصفهان می‌آمدند. در تاریخ ۲ اسفند ۱۳۹۱، رهبر کلیسا بدون همراهی همسرش به اصفهان آمد و همان روز جلسه‌ای را مخصوص خادمین، در منزل دوستم رامین و همسرش نسرین کیامرزی در شاهین‌شهر برگزار کرد. ایشان از همه خادمین کلیساهای خانگی زیرمجموعه خواستند تا گزارش‌ فعالیت‌ها و خدماتشان را تایپ کنند، در فلش ذخیره کنند و در آن جلسه به او تحویل دهند.

۲۳. در آن جلسه حدود ۱۰ نفر بزرگسال بودیم. علاوه بر بزرگسالان، چند کودک نیز حضور داشتند. دانیال پسر دو ساله‌ام، آرمیتا دختر یک ساله‌ی لیلا و پیمان، سارینا دختر ۸ ساله‌ی بیتا و امیر. رضا باید به گروه یزدان‌شهر سر می‌زد و بنابراین نمی‌توانست در آن جلسه شرکت کند. 

رضا

۲۴. من و مریم هر دو در یک گروه خانگی در یزدان‌شهر خدمت می‌کردیم. بعضی از اعضای این گروه، از بیماری اعتیاد به مواد مخدر آزاد شده بودند به همین دلیل تلاش می‌کردم جلسات این گروه لغو نشود. من مسئولیت شبانی این گروه را عهده‌دار بودم و مریم، همسران آنها را خدمت می‌کرد و با آنها وقت مشاوره داشت. اما آن روز به دلیل جلسه‌ای که برگزار شد و همچنین ناخوش بودن احوال دانیال، من به تنهایی به آن جلسه رفتم. 

مریم

۲۵. منزل رامین و نسرین در یک ساختمان در شاهین‌شهر بود و طبقه‌ی اول پدر، مادر، خواهر و برادر مجرد رامین زندگی می‌کردند. مأموران از درب پایین بالا آمده بودند. ساعت ۷:۳۰ الی ۸ شب در منزل رامین و نسرین را زدند. حدود ۸ یا ۹ نفر مأمور مرد به همراه یک مأمور زن با لباس شخصی وارد منزل شدند. همه شوکه شدیم و لحظه‌ی ترسناکی بود.

۲۶. مأموران گفتند که هیچ‌کس از جایش تکان نخورد. وقتی آنها وارد شدند ما حجاب نداشتیم.  یکی از مأموران از بدو ورود فیلمبرداری می‌کرد. او از تک تک ما فیلمبرداری کرد و گفت: «جلوی دوربین اسم و فامیل و شهر سکونت‌تون رو بگید.» بعد از فیلمبرداری گفتند که حالا بروید و حجاب بر سر کنید. 

۲۷. تمام وسایل‌های ما و تمام منزل را تفتیش کردند. به ما توهین می‌کردند. نگرانی و ترس در چهره‌ی همه مشخص بود. یکی از نگرانی‌‌ها و ترس‌های همه‌ی ما این بود که بقیه‌ی اعضای گروه دستگیر شوند. مأموران ما را از یکدیگر جدا کردند و گفتند که اجازه ندارید یکدیگر را نگاه کنید. در آن لحظات، به خانواده‌هایمان فکر می‌کردم که چه اتفاقی برای آنها خواهد افتاد.

۲۸. همه ثابت سر جاهایشان نشسته بودند اما من به خاطر پسرم که از این طرف به آن طرف می‌رفت به دنبال او بودم و جستجوی مأموران را می‌دیدم. آنها همه‌ی خانه حتی داخل ظروف ادویه‌ آشپزخانه را هم گشتند. پاسپورت‌ها، مدارک شناسایی، موبایل‌ها،‌ هارد کامپیوتر، پرینتر، کتاب‌ها، مجسمه‌های صلیب و… را ضبط کردند. 

۲۹. پسرم آن روز صبح حالش خوب نبود. من دفترچه بیمه پسرم را برداشته بودم تا اگر حالش بدتر شد او را به درمانگاه ببرم. ما توسط پدر همسرم که بازنشسته‌ی ارتش است، تحت پوشش بیمه ارتش بودیم. یکی از مأموران کیفم را گشت، دفترچه بیمه را دید و گفت: «شوهرت ارتشیه؟» گفتم: «نه، پدرشوهرم بازنشسته ارتشه.» از من سوالاتی پرسید. یک موبایل به من داد و گفت که با همسرت تماس بگیر.

۳۰. زمانی که به جلسات می‌رفتیم گوشی‌هایمان را خاموش می‌کردیم و سیم‌کارت‌هایمان را درمی‌‌آوردیم. من می‌دانستم که گوشی همسرم خاموش است. با اطمینان خاطر با او تماس گرفتم و گفتم که گوشی او خاموش است. مأمور گفت: «چرا گوشیش خاموشه؟» گفتم: «چون همسرم کار پروژه انجام می‌ده. کار پروژه ساعت خاصی نداره و معمولاً وقتی سرکار هست یا تماس‌هاش رو جواب نمی‌ده یا گوشیش خاموشه و در دسترس نیست.»

۳۱. بعدها متوجه شدیم، مأموران وزارت اطلاعات مدتی قبل از دستگیری ما، در منزل امیر و بیتا [دیگر خادمین کلیسای خانگی]، دستگاه شنود کار گذاشته بودند. آنها می‌دانستند که منزل نسرین و رامین و بیتا و امیر محل برگزاری جلسات در شاهین‌شهر است. اکثر کتاب‌ها و وسایل کلیسایی در منزل نسرین و رامین، بیتا و امیر و لیلا و پیمان بود. یک مأمور بیتا و دخترش سارینا را به منزلشان برد تا آنجا را تفتیش کند.دو مأمور دیگر آرینا را بردند تا منزلش را تفتیش کنند و سپس به زندان ببرند.

۳۲. آرمیتا دختر لیلا تب کرده بود و حالش خوب نبود. مأموران اجازه نمی‌دادند تا پیمان و لیلا او را به درمانگاه ببرند. مأمور خانم مهربان به نظر می‌رسید. من به او گفتم: «خانم فکر می‌کنم شما خودتونم بچه دارید. من نمی‌تونم با این آقایون از احساس مادری صحبت کنم ولی با شما می‌تونم. خودتون می‌دونید تب چقدر خطرناکه. اجازه بدید که بچه‌شون رو دکتر ببرند. مطمئن باشید کار خطایی نمی‌کنند.» مأمور خانم با مأموران مرد صحبت کرد و آنها راضی شدند که لیلا و پیمان، دخترشان را به همراه یک مأمور به درمانگاه ببرند. 

۳۳. من لای پوشک دانیال، گوشی موبایلم را پنهان کردم و به بهانه‌ی تعویض پوشک دانیال، او را به دستشویی بردم. با خواهر آناهید، رضا و آتنا تماس گرفتم و هیچ کدام از آنها پاسخ ندادند. من گوشی‌ام را در سطل زباله گذاشتم و از دستشویی بیرون آمدم. با ایما و اشاره به رهبر کلیسا و سحر اطلاع دادم که گوشی‌ام داخل سطل دستشویی است. 

۳۴. یکی از مأموران، ساعت ۱۱ شب با برادرم عباس تماس گرفت، آدرس وزارت اطلاعات شاهین‌شهر را به او داد و گفت: «بیا و پسر خواهرت رو تحویل بگیر.»

۳۵. وقتی از ساختمان خارج شدیم متوجه شدم دورتادور خانه با مأموران امنیتی لباس شخصی و ماشین‌هایشان محاصره بود. من در همان کوچه سه ماشین و یک ون دیدم. 

۳۶. برادرم به وزارت اطلاعات شاهین‌شهر آمد. یک فرم مشخصات به من و برادرم دادند تا پر کنیم. در آن فرم باید اطلاعات مربوط به اعضای خانواده‌ام را می‌نوشتم. بعد مأمور گفت: «اجازه می‌دهیم آزاد باشی به این شرط که فردا ساعت ۱۰ صبح به همراه همسرت به آدرسی که به تو می‌دیم بیایید. باید به یکسری سوال‌ها جواب بدهید.» من گفتم: «همسرم سرکار هست.» پاسخ دادند: «کار اصلاً مهم نیست. او هم حتماً باید باشد.» برادرم کارت‌ شناسایی‌اش را به آنها داد تا اجازه دهند من به طور موقت آزاد باشم. آنها می‌خواستند من را به زندان ببرند اما نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که از این تصمیم منصرف شدند. 

۳۷. ساعت ۱۱:۳۰ بود. جلسه‌ی رضا با گروه کلیسایی یزدان‌شهر تمام شده بود و در حال رفتن به منزل رامین و نسرین بود. برادرم با رضا تماس گرفت و گفت: «بیا خونه‌‌ی ما و منزل رامین و نسرین نرو.» من بسیار ناراحت بودم و نمی‌دانستم چه اتفاقی در انتظار دوستان کلیسایی‌ام است.

رضا

۳۸. به دلیل رعایت مسائل امنیتی، همیشه در جلسات، گوشی موبایلم را خاموش می‌کردم. جلسه تمام شد و من به سمت منزل رامین حرکت کردم چون تمایل داشتم در جلسه خادمین نیز شرکت کنم. برادرِ همسرم تماس گرفت و گفت: «رضا، اونجایی که می‌خواهی بری نرو. مریم خونه ماست.» من کاملاً از صحبت‌های او متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است. می‌دانستم که از این به بعد همه چیز تغییر خواهد کرد.

۳۹. یک موضوع مهم این است که وقتی یک نفر در ایران مسیحی شود آگاه به آزار‌ها و جفاها از سمت حکومت است و با این وجود حاضر است که انتخاب کند مسیحی شود. زمانی که مسیحی شدیم می‌دانستیم که جفا و یا حتی شهادت را ممکن است تجربه کنیم.

۴۰. وقتی به منزل عباس رفتم، مریم یک جا نشسته بود و لبخند تلخی روی لبش بود. با حالت ترس و تعجب گفت: «بچه‌ها رو گرفتند!» او ماجرای دستگیری را برایم توضیح داد. من نترسیدم ولی در تعجب بودم که چه اتفاقی برای دوستانمان خواهد افتاد!

۴۱. من از مریم شنیدم که مأموران در حین تفتیش منزل، دوستانم را مورد تمسخر و توهین قرار داده‌اند. به طور مثال آن شب، برای شام کالجوش آماده کرده بودند. مأموران با تمسخر گفته بودند: «چقدر خسیسید! با بودجه‌های کلیسا، غذای محقرانه‌ی کالجوش می‌خوردید!» دوستان به دلیل نگرانی و استرس، دستشویی می‌رفتند و مأموران به آنها گفته بودند: «چون ترسیدید هی دارید می‌رید دستشویی!»

۴۲. مریم به من گفت که باید فردا ساعت ۱۰ صبح در خانه امن که مورد استفاده مأموران امنیتی برای بازجویی بود حضور داشته باشیم. همان شب ما به سمت منزل‌مان حرکت کردیم. در راه منزل، آتنا با من تماس گرفت و گفت: «من کنار ساختمان رامین و نسرین هستم. اما برق‌ها خاموش است و کسی جواب تلفن نمی‌دهد.» به آتنا گفتم: «از آن ساختمان فاصله بگیر. برو یک کوچه آنطرفتر، من می‌آیم به دنبالت.»

۴۳. ما به دنبال آتنا رفتیم. ما می‌خواستیم با همسر رهبر کلیسا و بعضی از مسیحیان تماس بگیریم و ماجرا را با آنها در میان بگذاریم. من بیم داشتم که مأموران وزارت اطلاعات به دنبال ما باشند به همین دلیل برای رد گم‌کردن از کوچه پس کوچه‌های زیادی به سمت باجه تلفن حرکت کردم. یک باجه تلفن نزدیک منطقه‌ای بیابانی در حوالی شاهین‌شهر پیدا کردیم. باجه تلفن اول خراب بود. دوباره مسافتی طولانی را طی کردیم تا باجه‌ی تلفن دیگری پیدا کنیم و ماجرا را به دوستان خود اطلاع دهیم. به همه دوستان مسیحی اطلاع دادیم که دهد تا کتاب‌های مسیحی را از منزلشان به جای امن ببرند. به سمت منزلمان رفتیم. کتاب‌های مسیحی، دفترها و دستنوشته‌هایم را از منزل جمع کردم و به منزل پدری‌ام رفتم. یک گلدان بزرگ و خالی داشتیم. دستنوشته‌هایم را داخل آن سوزاندم. 

۴۴. هر چند خانواده‌ی روشنفکری دارم، اما به آنها در مورد اتفاقی که افتاده بود چیزی نگفتم. آنها خودشان با دیدن چندین ساک و سوزاندن دستنوشته‌ها تا حدودی از ماجرا باخبر شدند. پدرم از من پرسید که چه اتفاقی افتاده است. به او گفتم که «دوستان مسیحی‌ من رو گرفتند.» بعضی از دوستانم در جشن عروسی ما حضور داشتند و با خانواده‌ام آشنا بودند. پدر و مادرم ناراحت شدند و می‌پرسیدند: «چه بر سر شما خواهد آمد؟» من که می‌خواستم آنها را تا حدی آماده کنم به آنها گفتم: «شاید بعداً سراغ ما هم بیایند.»

۴۵. من، مریم و آتنا  با اشکها در حضور خدا برای بازداشت‌شدگان و کل کلیسا دعا کردیم. ما برای این آزمایشِ ایمان دعا کردیم و یکدیگر را تسلی دادیم. یکی از موضوعاتی که بعدها از بازداشت‌شدگان شنیدم و برایم همیشه تکان‌دهنده و زیبا  بود این است که هر کس به فکر نجات جان دیگری بود. همه به فکر رهبر کلیسا بودند که به او آزار نرسانند و او نیز به عنوان شبان کلیسا، نگران بقیه بود. 

۴۶. صبح زود، آتنا روی صندلی عقب ماشین دراز کشید تا اگر مأموری در تعقیب ماست او را نبیند. من و مریم و دانیال هم جلوی ماشین نشستیم. از پارکینگ منزل‌مان بیرون آمدم. چند خیابان پایین‌تر، آتنا را نزدیک اتوبوس پیاده کردم که به منزل خواهرش در اصفهان برود و کتاب‌های مسیحی را از منزلشان خارج کند. ما هم دانیال را به منزل خواهر مریم بردیم و با آنها برای این وضعیت دعا کردیم. 

مریم

۴۷. پسرم کوچک بود و نمی‌توانست به خوبی صحبت کند. او [شب قبل] مأموران را در حال تفتیش خانه دیده بود و از داخل کشوی میز وسایلی را درمی‌آورد و با لبخند به مأموران می‌داد. رفتار مأموران با پسرم بد نبود. اما فردای روز دستگیری پسرم به خواهرم گفت: «خاله پلیس اومد و من خیلی ترسیدم.» من متوجه شدم با اینکه مأموران لباس شخصی پوشیده بودند، پسرم متوجه شده بود که آنها پلیس هستند و بسیار ترسیده بود. 

۴۸. تا قبل از این اتفاق، برای دانیال کتاب‌های داستانی در مورد شغل‌های مختلف خوانده بودم و در مورد نقش پلیس توضیح دادم که از ما محافظت می‌کند تا در امنیت باشیم. اما بعد از شب دستگیری، دانیال دچار دوگانگی نسبت به پلیس شده بود و از پلیس می‌ترسید. 

بازجویی‌ها

رضا

۴۹. نمی‌دانستیم که آیا ما هم بازداشت خواهیم شد یا خیر، پس همان روز، با شرکتی که در آن کار می‌کردم تماس گرفتم و ۱۰ روز مرخصی گرفتم. ما ماشین را در منزل‌مان پارک کردیم و با پای پیاده به آدرسی که شب قبل وزارت اطلاعات به مریم داده بود یعنی شاهین‌شهر، خیابان مخابرات، فرعی شش شرقی، خانه‌ی اول شمالی رفتیم. قبلاً از دیگران شنیده بودم که این مکان، در اختیار وزارت اطلاعات است اما آن روز متوجه شدم که این موضوع شایعه نبوده است. آن منزل هیچ تابلویی نداشت و همانند منازل عادی بود. ساعت ۱۰ صبح آنجا بودیم. 

۵۰. در بدو ورود، مردی از من پرسید: «تو هم مثل اینا هستی؟» من گفتم: «منظورتون چیه؟» گفت: «تو هم مسیحی هستی؟» گفتم: «بله منم مسیحی هستم.» گفت: «پس تو هم بازجویی میشی.» من و مریم در یک اتاق بودیم. به من و مریم برگه سوالات داد تا جداگانه به سوالات پاسخ دهیم. من تازه فهمیدم که می‌گفتند در وزارت اطلاعات سین جیم می‌کنند یعنی سوال می‌پرسند و تو باید جواب دهی. البته اکثر سوالات را از مریم پرسیدند.

۵۱. روز دو بازجو بودند. اصولاً بازجوها، اسامی واقعی‌شان را نمی‌گویند. یکی از بازجوها پسری حدود ۲۶ ساله بود که دانش کاری او اندک بود، بسیار اخلاق غیرحرفه‌ای، نابالغانه و تلخی داشت و پر از خشم و کینه بود. رفتارهای خشن آن پسر جوان غیر قابل درک بود.بازجوی دیگر همیشه کت طوسی به تن داشت و نزد ما به «کت طوسیه» معروف شد. او نیز بسیار برخورد تند و خشنی داشت. اما من می‌توانستم تا حدودی خشم «کت طوسیه» را درک کنم چون پدر من هم که ارتشی بود به جبهه رفته بود و عموی من در جبهه شهید شده بود و امثال «کت طوسیه» که به جبهه رفته‌اند، این باور را دارند که برای کشور بهایی پرداخت کرده‌اند و کشور را متعلق به خود می‌دانند. البته ایران متعلق به همه ایرانیان است. 

۵۲. دانسته‌های وزارت اطلاعات در مورد کلیسای خانگی‌مان در زمان دستگیری محدود بود. اما با بازجویی از بازداشت‌شدگان و گزارش‌هایی که از فعالیت‌های خادمین در شب دستگیری در منزل رامین و نسرین پیدا کردند به اطلاعات وسیعی دست یافتند. من صدای آنها را می‌شنیدم که به یکدیگر تبریک می‌گفتند چون تازه متوجه شده بودند که رهبر و خادمین کلیسا را بازداشت کرده‌اند و این موفقیت برایشان اهمیت زیادی داشت و از این بابت خوشحال بودند.

۵۳. زمانی که از ما بازجویی می‌کردند، پیام‌هایی به گوشی آنها ارسال می‌شد. من تصور می‌کنم این پیام‌ها از داخل زندان بود و بازجوهای داخل زندان، اطلاعات دریافتی جدید را به بازجوهای دیگر انتقال می‌دادند. 

۵۴. بازجو سعی می‌کرد ما را تحقیر کند. او با اشاره به رهبر ارمنی کلیسای خانگی ما گفت: «این بچه ارمنی‌ها، شما رو اغفال کردند.» صحبت‌های او کاملاً نژادپرستانه بود. او برای اعمال فشار روحی به مریم  گفت: «پدرت پیره، الان تو رو ببریم زندان، کی می‌خواد از پدر پیرت و بچه‌ات مراقبت کنه.» 

مریم

۵۵. بازجو با منت گذاشتن می‌گفت: «شما طبق قرآن، مرتد هستید و مجازات مرتد هم در دین اسلام مشخصه. ما به شما رحم کردیم که اجازه دادیم اینجا بشینید و داریم باهاتون صحبت می‌کنیم. اینم به این دلیله که اولین بارتونه. اما دفعه‌های بعد به این شکل باهاتون رفتار نمی‌کنیم. الان داریم بهتون ارفاق می‌کنیم.»

رضا

۵۶. بازجو به هیچ‌وجه تلاش نمی‌کرد که دلیل دستگیری و اتهام ما را بر اساس قوانین جمهوری اسلامی استدلال کند، گویی قانون برای او اصلا اهمیتی نداشت، برای همین می‌گفت: «تمام بی‌قانونی‌هایی شما قابل بخششه اما این کاری که شما کردید هیچ راهی برای بخشیدنش وجود نداره. اگه شما دزد بودید برای ما خیلی بهتر بود. اگه قاتل بودید برای ما بهتر بود. شما کافر هستید. هر چند می‌دونم نمی‌تونم شما رو قانع کنم که از ایمانتون برگردید و حرفام اثری روی شما نداره.» به همین دلیل من او را حرفه‌ای می‌دیدم چون ما را به خوبی‌ شناخت و فهمید که نمی‌تواند ما را از اعتقاداتمان منصرف کند.ما از ایمان و اعتقادمان دفاع کردیم. من به بازجویی که حرفه‌ای بود گفتم: «شما کارتون اینه. اگر سوابق منو بررسی کنید می‌بینید که چقدر قانون‌مند هستم. حتی یه قبض جریمه رانندگی ندارم. من به همه‌ی قوانین احترام می‌گذارم. هیچ کار خلاف قانونی انجام ندادم و به هیچ کس آزاری نرسوندم.» 

۵۷. من به دلیل مسئله‌ی کارم و مریم به دلیل خردسال بودن دانیال، به کنفرانس‌های مسیحی خارج از کشور نرفته بودیم و از دیدگاه وزارت اطلاعات سفرهای خارجی از اتهامات خاص بود. همچنین به ما گفته شده بود شما از ایران خارج نشده‌اید و در ایران زندگی و خدمت می‌کنید و چون ممکن است دستگیری اتفاق بیفتد بهتر است در ایران تعمید آب نگیرید. چون برای وزارت اطلاعات، تعمید آب داشتن یک مسیحی، نشان‌دهنده‌ی عمق و جدیت ایمان و ارتباط شخص مسیحی با خدا و جماعت مسیحیان است. آنها متوجه شدند ما به کنفرانس‌های خارج از کشور نرفتیم و تعمید آب نداریم.

۵۸. بازجویی‌ها انرژی زیادی از ما می‌گرفت. ما تلاش کردیم همانند افراد ترسو نباشیم بلکه از ایمانمان دفاع کنیم، و بر اساس کتاب‌مقدس و با یاری روح‌القدس، شاهدین امین برای خدا باشم. گاهی پاسخ‌های آنها را با خنده و شوخی می‌دادیم. به طور مثال بازجو به من گفت: «اکبر احمدی کیه؟» من گفتم: «من نمی‌شناسمش.» گفت: «چطور نمی‌شناسیش. دیروز با خانومت یه جا بودند!» من و مریم اظهار بی‌اطلاعی کردیم. بازجو گفت: «همین که بهش می‌گید آرش!»  من با لحن شوخی و خنده گفتم: «اِی کلک! اسمش اکبرِ.» گفت: «مگه اسم‌های همدیگه رو نمی‌دونید.» گفتم: «نه ما اسم‌های بعد از مسیحی‌شدن همدیگه رو می‌دونیم. دلیلی نداره که اسم اصلی همدیگه رو بدونیم.» گفت: «چرا از همدیگه نمی‌پرسیدید؟» گفتم: «چون می‌دونستیم قراره یه روزی شما این سوال رو از ما بکنید. ما هم مسیحی هستیم نمی‌خواستیم دروغ بگیم.»

۵۹. من تصور می‌کنم با برخی از رفتار و پاسخ‌های ما، بازجو می‌توانست اینچنین نتیجه‌گیری کند که یا ما احمق هستیم و یا بسیار زیرک و کاربلد. در هر صورت در مورد گروه‌هایی که من و مریم به آنها خدمت می‌کردیم اطلاعاتی به دست نیاوردند و به همین دلیل بعدا نسبت به من و مریم زیاد سخت نگرفتند و فقط از ما بازجویی خارج از زندان کردند.آن جلسه حدود چهار ساعت به طول انجامید و انرژی زیادی از ما گرفته شده بود. وقتی از آن مکان بیرون آمدیم حال من و مریم بسیار بد بود. ما نگران پدر مریم و دانیال بودیم.

۶۰. در بازجوهای بعدی، یک بازجوی دیگر به اسم قائدی نیز حضور داشت. من فکر می‌کنم روزهای اول در زندان، قائدی از بازداشت‌شدگان بازجویی می‌کرد. تخصص او در بازجویی از مسیحیان بود. درباره او شنیده بودم. او به دیگر گروه‌های مسیحی که قبلاً در شاهین‌شهر بازداشت شده بودند آزار و اذیت رسانده بود.

۶۱. این موضوع برایم پررنگ بود که زندانی نشدن من و لیلا بی‌دلیل نبود. تصور می‌کنم ما بیرون از زندان بودیم تا قدم‌های کمک و حمایت خود را برداریم. ما و برخی از عزیزان با یکدیگر در ارتباط و همکاری بودیم و به دنبال کارهای بازداشت‌شدگان بودیم.

۶۲. یکی از اتفاقات تلخ، فشاری بود که به خانواده‌ها وارد شد. همه‌ی خانواده‌ها که عزیزانشان تحت این جفا قرار داشتند روزهای سختی را پشت سر گذاشتند و آنها نمی‌دانستند چه کاری را انجام دهند و چه کاری را انجام ندهند. 

مریم

۶۳. خانواده‌های بازداشت‌شدگان به دنبال وثیقه و انجام کارهای اداری بودند. من، رضا، لیلا و ابراهیم به طور مرتب به وزارت اطلاعات و یا زندان دستگرد می‌رفتیم و پیگیر وضعیت بازداشت‌شدگان بودیم. همچنین خانواده‌های بازداشت‌شدگان را تسلی می‌دادیم. به یاد دارم احوالات مادرِ رامین و نرگس خواهر نسرین خوب نبود و ما تلاش می‌کردیم آنها را تسلی بدهیم. 

۶۴. ما بارها برای ادامه بازجویی‌ها احضار می‌شدیم و باید در خانه امن وزارت اطلاعات حضور پیدا می‌کردیم. من مجبور بودم زمان‌های بازجویی و انجام کارهای اداری، دانیال را در منزل خواهرم و یا مادر همسرم بگذارم. در آن مدت، دانیال و همه عزیزانی که از او نگهداری می‌کردند بسیار اذیت شدند. چون دانیال در سنی بود که به من وابسته بود و انتظار داشت همه‌ی کارهایش را من انجام دهم. او به همین‌دلیل بهانه‌گیری می‌کرد.

«خانه امن»

رضا

۶۵. روز شنبه، ۵ اسفند ۱۳۹۱، آتنا و پیمان به منزل ما آمدند. آنها باید خود را به وزارت اطلاعات معرفی می‌کردند. ما با یکدیگر به آن مکان رفتیم. قائدی را اولین بار آن روز دیدم. 

۶۶. قائدی از من پرسید: «تو رامین را می‌شناسی؟» گفتم: «بله.» گفت: «سوار ماشین شو بریم.» پرسیدم: «کجا؟» گفت: «نسرین زن رامین حالش خیلی بد است، باید برویم از خانه‌ آنها یک سری دارو برداریم.» سوار یک ماشین پژو، سبز لجنی شدیم و مقابل ساختمان نسرین و رامین رفتیم. زنگ واحد مادر رامین را که در طبقه‌ی اول ساکن بود، زدیم. من گفتم: «خاله‌ی ایشون گفتند که گویا نسرین حالش خوب نیست و می‌خوان چند تا دارو از خونه‌شون بردارند.» مادرش در را باز کرد و ما وارد منزل نسرین و رامین شدیم.  او گفت: «گفتند که یه سری داروی زرد رنگه.» پرسیدم: «خب اسم دارو چیه؟» گفت: «نمی‌دونم، گفته زرد رنگه. توی یخچال رو بگرد و پیداش کن.» مادر رامین تمام یخچال را گشت و چنین دارویی را پیدا نکرد.

۶۷. یکی از مسیحیان بعد از شرکت در یک کنفرانس مسیحی خارج کشور، تعدادی MP3 Player که حاوی موعظه‌ها و تعالیم مسیحی بود، آورده بود و قرار بود بین گروه‌ها پخش شود. قائدی در بازجویی‌ها به این موضوع پی برده بود. بنابراین وقتی او به یکی از اتاق‌ها رفت، ما متوجه شدیم که او به دروغ گفته نسرین بیمار است و قصد داشت دوباره منزل را تفتیش کند. او با دروغی که گفته بود باعث شد مادر رامین به شدت نگران عروسش شود. او به مادر رامین گفت: «شما بختیاری هستید، اصالت دارید، چطوری به بچه‌هاتون اجازه می‌دید که برن مسیحی بشن.» بعد از اینکه تمام خانه را جستجو کرد دستش را داخل یخچال برد، یک قرص را برداشت و به دروغ گفت: «قرص رو پیداش کردم.»

۶۸. من از آن فرصت استفاده کردم و به دستشویی رفتم. گوشی مریم را از داخل پمپرز دانیال که داخل سطل زباله دستشویی بود بیرون آوردم و شماره‌ها را پاک کردم. 

۶۹. ما سوار ماشین شدیم و او گفت: «زنت رو اغفال کردند. نباید اجازه بدی با این مسیحیا بگرده. بچه‌ات گناه داره. اینا موجودات بدی هستند. اینا از کشورهای دیگه حمایت می‌شند تا شما رو از آغوش خانواده‌هاتون جدا کنند.» من به او گفتم: «آقای قائدی این چیزهایی که می‌‌گید از دیدگاه شماست. خودِ شما اگه چند بار بی‌طرف کتاب مقدس را مطالعه کنی به ما حق می‌دی که مسیح رو به عنوان حقیقت بشناسیم و بپذیریم.» 

۷۰. او با توجه به اسمم که سید رضا موسوی است تصور کرده بود که من مسیحی نیستم. نگاهی به من کرد و گفت: «تو هم جز این کثافت‌ها هستی؟!» و با مُشت محکم توی پایم کوبید. ماشین را نگه داشت، بازویم را گرفت و به داخل همان «خانه امن» مأموران اطلاعاتی هُل داد. ابراهیم کنار در ورودی نشسته بود.

۷۱. قائدی فکر کرده بود که خودش کشف کرده من مسیحی هستم. به بازجویی که پسر جوان بود گفت: «این رو هم بگیر. اینم از این آشغالاست. بگیرید و بازجوییش کنید.» آن بازجوی جوان که از ابراهیم خشمگین بود (چون تصور می‌کنم ابراهیم با او طوری صحبت کرده بود که او دوست نداشت)، گفت: «اینا همشون اوباش هستند. می‌دونیم که این مسیحیه و قبلاً ازش بازجویی شده.»

۷۲. مأموران وزارت اطلاعات، منزل ما را تفتیش نکرده بودند و من و مریم نمی‌دانستیم آیا برای تفتیش منزل ما می‌آیند یا نه، و اگر بیایند، چه زمانی خواهد بود. همیشه این استرس را داشتیم که اگر مأموران به داخل منزل‌مان آمدند چه اتفاقی برای پدرِ بیمار مریم خواهد افتاد. همچنین یکی از کابوس‌های من و مریم این بود که نمی‌دانستیم ما را به زندان می‌برند یا نمی‌برند. به همین دلیل شب‌ها با لباس رسمی می‌خوابیدیم چون همیشه در وضعیت بلاتکلیفی و آماده‌باش بودیم

۷۳. دو سه روز بعد، با من تماس گرفت و گفت: «همین الان پاشو بیا کارت دارم.» من به همان آدرس رفتم. به من گفت: «بنویس که توی خونه چه چیز مسیحی و غیرقانونی دارید. می‌خوایم بیایم خونه‌تون رو بگردیم.» اقلامی که من برای او لیست کردم: ماهواره، صلیب روی دیوار و یک کتاب مقدس‌ بود. بقیه وسایل مسیحی را از منزلمان برده بودیم. وزارت اطلاعات هم می‌دانست که ما زمان کافی برای جمع‌آوری اقلام مسیحی منزلمان را داشتیم. همچنین مدارک زیادی جمع‌آوری کرده بودند و به همین دلیل منزل ما را تفتیش نکردند. 

۷۴. آنها تمام مدارکم را در بازجویی گرفته بودند. من جویای مدارکم شدم. گفتند: «بعداً تماس می‌گیریم که بیایی. مدارکت رو تحویل بگیری.» چند بار با من تماس گرفتند که بیا تا مدارکت را تحویل بدهیم. من در ساعاتی که  آنها می‌گفتند به «خانه امن» می‌رفتم و زنگ آنجا را می‌زدم. یک بار جواب ندادند، یک بار می‌گفتند: «امروز کار داریم، برو یه روز دیگه بیا.» 

دادسرا

۷۵. بالاخره در تاریخ ۲۸ اسفند ۱۳۹۱، یعنی آخرین روز کاری سال، با مریم تماس گرفتند و گفتند: «به دادسرا بیا و مدارک همسرت رو تحویل بگیر.» اما آنها تله برای مریم گذاشته بودند و می‌خواستند به بهانه‌ی مدارکم، او را به دادسرا بکشانند و اذیتش کنند.

مریم

۷۶. به من گفتند که ساعت ۹ صبح دادسرا باشم تا مدارک همسرم را تحویل بگیرم. مقنعه سرم کردم. پدرم پرسید: «کجا می‌ری که مقنعه سرت کردی؟» به او گفتم: «کار اداری دارم.» 

استرس داشتم و نمی‌خواستم مادر همسرم متوجه ماجرا شود، چون در جریان جزئیات فعالیت‌های مسیحی ما نبود، به همین دلیل با خواهرم تماس گرفتم که به منزلمان بیاد و کنار دانیال باشد. 

۷۷. وقتی به دادیار اسم و فامیلم را گفتم، با لحن بدی جواب سلام مرا داد و به یکی از مأموران گفت: «پرونده‌ی این خانم رو بیارید، این خانم چرا اینجاست؟ مگه اینم جز اون گروه نیست؟ الان باید زندان باشه.» همکارش گفت: «نمی‌دونم باید پرونده‌اش رو بخونم.» دادیار پرونده را خواند و گفت: «این که اصلاً زندان نرفته!» و ادامه داد: «تو چرا زندان نرفتی؟!» گفتم: «من نمی‌دونم. شب دستگیری، همکارای خودتون ترجیح دادند که من رو بازداشت نکنند.» گفت: «خب چیا از خونتون ضبط کردند؟» گفتم: «خونه‌ی ما رو تفتیش نکردند.» گفت: «یعنی چی؟! نه بازداشتت کردند، نه خونتون رو تفتیش کردند!» بعد رو به آقایی کرد و گفت: «چرا این خانم رو نبردند زندان؟!» من به او گفتم: «شاید به این دلیل بازداشتم نکردند چون به همکاراتون توضیح دادم که پدرم پیر و بیماره.» گفت: «اما این اصلاً دلیل نمی‌شه که خونتون رو تفتیش نکرده باشند.» او تعجب کرده بود که منزل همه تفتیش شده اما منزل ما که در شاهین‌شهر است تفتیش نشده است.

۷۸. پدرم بیمار بود، ضربان قلبش بالا بود و دکتر گفته بود که هر نوع استرسی برای او خطرناک است به همین دلیل گفتم: «بسیار خوب؛ بیایید خونه‌مون رو تفتیش کنید ولی لطفاً یه مأمور جوان بفرستید که به پدرم بگم دوستِ شوهرم هست و اومده خونه رو ببینه برای کار تعمیرات و نقاشی.» 

۷۹. او پرسید: «با وثیقه آزادی؟» گفتم: «نه برای من وثیقه تعیین نکردند.» او گفت: «باید یک نفر که به کار دولتی مشغوله بیاد و برات وثیقه بگذاره تا به طور موقت آزاد باشی.» او سربازی را صدا کرد و گفت: «کنار این خانم بشین. اگه تا یه ساعت دیگه یه نفر اومد براش وثیقه گذاشت می‌تونه بره؛ وگرنه از همین‌جا ببریدش زندان دستگرد» و به من گفت: «اگه ببرنت توی زندان دستگرد باید تا ۵ یا ۶ فروردین توی زندان باشی چون تا اون موقع اداره‌ها تعطیله.» 

۸۰. من استرس داشتم و نمی‌توانستم به خواهرزاده‌ام که همراه ما آمده بود ولی به او اجازه ورود به دادسرا را نداده بودند، اطلاع دهم. اما او را پشت پنجره می‌دیدم. به یکی از سربازها خواهرزاده‌ام را نشان دادم و از او خواهش کردم به او اطلاع دهد که باید برای من وثیقه گذاشته شود تا آزاد شوم. سرباز به خواهرزاده‌ام اطلاع داد. 

رضا

۸۱. خواهرزاده‌ی مریم با من تماس گرفت، ماجرا را توضیح داد و گفت که سریع بیا دادسرا. من با سرعت به سمت دادسرا رفتم طوری که پلیس من را جریمه کرد. اولین و آخرین قبض جریمه‌ی راهنمایی رانندگی که در ایران پرداخت کردم در آن روز بود. با پدرم هم تماس گرفتم و اتفاقی که برای مریم افتاده بود را توضیح دادم و از او هم خواستم که به دادسرا برود و بررسی کند که چه کاری می‌تواند انجام دهد. 

مریم

۸۲. همسر خواهرزاده‌ام در شرکت صنایع هواپیماسازی هسا کار می‌کرد. او مرخصی گرفت و با تاکسی ساعت ۱۱ صبح، به دادسرا آمد. دادیار حدود یک ساعت از او بازجویی کرد و گفت: «تو می‌دونی مریم مسیحیه. چرا می‌خوای بهش کمک کنی. تو شغلت حساسه، پاسپورت نداری، چرا می‌خوای ضامنش بشی؟» او گفت: «ربطی به مسیحی بودنش نداره، مریم، خاله‌ی همسرمه و احتیاج به کمک داره. بچه‌ی کوچیکِ دو ساله توی خونه داره و باید بره پیش پسرش. شما هم گفتید باید کسی وثیقه بگذاره که مشغول کار دولتی باشه.» 

۸۳. او مبلغ ۲۰ میلیون تومان فیش حقوقی به عنوان وثیقه برایم گذاشت. از او امضاهای زیادی گرفتند و من را در ساعت ۱۲:۱۵ ظهر، به طور موقت آزاد کردند و دادیار گفت: «تا زمانِ برگزاری جلسه دادگاه اجازه نداری از شهر خارج بشی». بعد از انجام این مراحل اداری، همسر خواهرزاده‌ام به محل کارش برگشت.

۸۴. رضا به دادسرا آمده بود. حال من، رضا و خواهرزاده‌ام خوب نبود و نمی‌دانستیم چطور باید به پدرم توضیح دهیم که چرا حالمان بد است و چرا رضا در آن ساعت از ظهر به خانه آمده است. نمی‌خواستیم پدرم از دلیل نگه داشتن من باخبر شود.

رضا

۸۵. برای من وثیقه تعیین نکردند چون در جلسه حضور نداشتم و از فعالیت‌های من نیز اطلاعاتی به دست نیاوردند.

۸۶. وزارت اطلاعات هیچ کدام از مدارکم را تحویلم نداد و من مجبور شدم همه را به صورت المثنی بگیرم. 

دادگاه

مریم

۸۷. ۲۹ خرداد ۱۳۹۲، دادگاه ما در شعبه اول دادگاه عمومی، دادگستری شهرستان شاهین‌شهر و میمه برگزار شد. من، لیلا و تمام بازداشت‌شدگان در آن دادگاه حضور داشتیم. ما در دادگاهِ اول وکیل نداشتیم. نام قاضی پرونده‌ی ما آقای جهانبخش احمدی بود. 

۸۸. تک به تک باید به اتاق قاضی می‌رفتیم. من را به عنوان اولین نفر به اتاق قاضی فرا خواندند. من توضیح دادم که چطور و چرا مسیحی شدم و قاضی در مورد اینکه تعالیم و فعالیت‌ها به چه شکل بوده است از من سوالاتی پرسید

۸۹. قاضی گفت: «بگو اشتباه کردم مسیحی شدم و همه چیز رو انکار کن. اگه این کار رو بکنی می‌تونم توی حکم بهت تخفیف بدم یا تبرئه‌ات کنم. چون تو به کنفرانس خارج از کشور نرفتی و من می‌تونم تبرئه‌ات کنم.» من گفتم: «من نمی‌تونم اعتقادی که دارم رو انکار کنم.» او گفت: «چرا نمی‌تونی؟ کار سختی نیست. به همسر و بچه‌ات، به خودت رحم کن. چون همه چیز عوض میشه و دیگه شرایطت مثل قبل نمیشه. دیگه نمی‌تونی مثل یه شهروند معمولی توی این کشور زندگی کنی. این برچسب همیشه روی پیشونیت هست. اگه حکم زندان بگیری نمی‌تونی بچه‌ات رو ببینی.» گفتم: «نه من نمی‌تونم انکار کنم!» گفت: «این چیه که نمی‌تونی انکار کنی؟!» گفتم: «من نمی‌تونم اونچه احساس و تجربه کردم رو توی یه جمله به شما بگم. محبت مسیح رو باید چشید و من این محبت رو چشیدم و نمی‌تونم این تجربه رو در قالب جمله به شما توضیح بدم. اما به هیچ وجه نمی‌تونم انکارش کنم.» قاضی هر آنچه را گفتم نوشت، و در آخر همه را خواند و گفت: «بیا اینجا، امضا و تایید کن.» من هم در نهایت صحبت‌هایی که گفته بودم و قاضی نوشته بود را امضا و تایید کردم.

حکم

۹۰. اواخر تیرماه یا اوایل مرداد، حکم‌هارا دریافت کردیم. قاضی برای همه‌ی ما حکم یک سال زندان تعزیری و دو سال ممنوعیت خروج از ایران را صادر کرد.

۹۱. ما بعدا از طریق وکیل خود متوجه شدیم که وزارت اطلاعات یکی از شاکیان ما بود و نماینده آن به قاضی گفته بود که برای ما حکم ۳ تا ۵ سال زندان تعزیری صادر کند. قاضی با شنیدن صحبت‌های ما زیر بار درخواست وزارت اطلاعات نرفت.

رضا

۹۲. در برگه‌ی حکم در خصوص اتهامشان نوشته شده بود: در خصوص اتهام … دایر بر تبلیغ علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی، عضویت در گروه‌های معاند نظام جمهوری اسلامی ایران با تشکیل گروه و عضوگیری و با هماهنگی با عناصر خارجی نسبت به تبلیغ مسیحیت تبشیری صهیونیستی که مورد تایید جامعه ارامنه ایران نمی‌باشد و نیز تشکیل کلیساهای خانگی و جلسات و ارائه کتب و لوح‌های غیرمجاز در صدد عضوگیری بیشتر در راستای مخالفت با نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران بوده‌اند و در این راستا بدون وجود رابطه‌ی کاری و خویشاوندی و بدون رعایت شئونات اسلامی در جلسات مذکور که به صورت مخفیانه تشکیل می‌شده شرکت می‌نمودند. با توجه با محتویات پرونده گزارش اداره اطلاعات شهرستان شاهین‌شهر، تحقیقات به عمل آمده در دادسرا و مفاد کیفرخواست، صادره از دادسرای عمومی و انقلاب شهرستان شاهین‌شهر و میمه و عنایت به اظهارات دفاعیات بلاوجه متهمین ردیف‌های اول تا سیزده و بقیه متهمین، با انطباق موضوع با ماده ۵۰۰ از کتاب تعزیرات و مجازات‌های بازدارنده، هر یک از متهمین به تحمل یک سال حبس تعزیری محکوم و از باب تکمیل مجازات در راستای اجرای ماده ۲۳ قانون مجازات اسلامی نامبردگان را به مدت دو سال از خروج از کشور ممنوع می‌نماید. رأی صادره ظرف ۲۰ روز پس از ابلاغ، قابل تجدید نظر در دادگاه محترم دادگاه تجدید نظر استان اصفهان می‌باشد.

ترکیه

۹۳. هیچ‌کدام از ما تصمیم نداشتیم از ایران خارج شویم. اما با اتفاقاتی که پیش آمده بود، زندگی‌مان روال عادی نداشت. پیمان را از محل کارش اخراج کردند. احتمال می‌دادم که به زودی من را نیز از محل کارم اخراج کنند. تحت تعقیب بودیم و نمی‌توانستیم با مسیحیان در ارتباط باشیم و فعالیت‌های مسیحی داشته باشیم. از وزارت اطلاعات، به طور مرتب با ما و بقیه‌ی بازداشت‌شدگان تماس می‌گرفتند و با تهدید کردن ما را شکنجه روحی و روانی می‌کردند.

۹۴. همچنین زمانی که حکم یک سال زندان برای ما صادر شد، ما باید به جوانب مختلف فکر می‌کردیم. اگر رأی قاضی در دادگاه تجدید نظر تایید می‌شد مریم باید به زندان می‌رفت. دانیال کوچک بود و آسیب جدی بر او وارد می‌شد. ما به رأی دادگاه تجدید نظر امیدی نداشتیم و نگران اعضای خانواده‌هایمان بودیم.

۹۵. با اعضای گروه همفکری کردیم. بعضی تصمیم به خروج از کشور گرفتند. بعضی نیز به دلایلی نمی‌خواستند در آن زمان و پیش از دادگاه تجدیدنظر از ایران خارج شوند. وکیل به ما گفت: «تنها کاری که می‌توانید انجام دهید این است که از کشور خارج شوید، زیرا دولت نخواهد گذاشت در آزادی زندگی کنید و شما را تحت فشار خواهد گذاشت تا مجبور به خروج از کشور بشوید.»

۹۶. من به عنوان سرپرست خانواده، مسئولیت زیادی به عهده داشتم. همه‌ی اعضای خانواده، من را مسئول مهاجرت اجباری به ترکیه می‌دانستند و می‌خواستند به جای خروج از کشور به شهر دیگری داخل کشور نقل مکان کنیم. همه مایل بودند که ما بمانیم. شنیدن آن جملات برایم بسیار سنگین بود ولی ما ناگریز به خروج از ایران بودیم. 

۹۷. ما فکر می‌کردیم حکم دو سال ممنوع‌الخروجی اجرا شده است. به همین دلیل برای خروج از ایران به دنبال قاچاق‌بر بودیم. اما وکیل به ما اطلاع داد که می‌توانید به اداره گذرنامه بروید و پی‌گیر شوید که آیا ممنوع‌الخروج هستید یا خیر.من به اداره گذرنامه رفتم و در مورد ممنوع‌الخروج بودنمان جویا شدم.  اینطور بود که متوجه شدم ممنوع‌الخروج نیستیم. 

مریم

۹۸. ما با پدرم زندگی می‌کردیم و به یکدیگر وابسته بودیم. پدرم به دانیال وابستگی شدیدی داشت. ما تلاش کردیم پدرم از اتفاقاتی که افتاده بود مطلع نشود. اما دو هفته قبل از خروج از ایران مجبور شدم ماجرا را برای پدرم توضیح دهم. من به پدرم گفتم: «وکیل پیشنهاد داده که از ایران برویم. ما برای زمان کوتاهی می‌رویم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و بعد دوباره برمی‌گردم.» 

۹۹. من و بیتا تور سه روزه و بلیط رفت و برگشت به ترکیه گرفتیم تا مأموران کنترل پلیس در فرودگاه، به ما شک نکنند. من و دانیال در ۳۱ مرداد ۱۳۹۲، به اجبار از ایران خارج شدیم و به ترکیه رفتیم. رضا چند روز بعد به ما ملحق شد.

رضا

۱۰۰. نسرین و رامین بلیط پرواز به ترکیه خریداری کردند و از کشور خارج شدند. ما متوجه شدیم که آنها به سلامت و بدون هیچ مشکلی از کنترل پلیس رد شدند و ممنوع‌الخروج نیستند. خیالمان راحت شد. فردای آن روز مریم، دانیال، به همراه بیتا و دو فرزندش به ترکیه رفتند. 

۱۰۱. من موقعیت اجتماعی عالی، و شغل خوبی در رشته‌ی خودم داشتم. زندگی‌ام رو به پیشرفت بود. زمانی که همسرم باردار بود، برای انجام پروژه‌ها، به شهرهای دیگر می‌رفتم و به سختی توانستم مدرکم را بگیرم و در حال پیشرفت بودم. من روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم. پدر و مادرم از پیشرفتم بسیار خوشحال بودند. اما در اوج پیشرفت کاری مجبور به ترک ایران، باید ماشینم را می‌فروختم، با شرکتی که کار می‌کردم تسویه حساب می‌کردم، برای بعضی از کارها، وکالت می‌دادم و مدارک تحصیلی‌ام را می‌گرفتم. من هفته‌ی آخر توانستم پایان‌نامه‌ام را تحویل دهم و مدرکم را تحویل بگیرم. در نهایت بعد از انجام همه این کارها در تاریخ ۶ شهریور ۱۳۹۲ به همراه ابراهیم، همسر بیتا از ایران به ترکیه رفتیم.

مریم

۱۰۲. ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، به اتهام عدم رعایت حجاب در جمع کلیسایی و داشتن تجهیزات دریافت از ماهواره، دادگاه دومی برای ما برگزار شد که وکیل در آن حضور داشت. در آن دادگاه برای تمام متهمین پرونده ما که از منزلشان ماهواره ضبط کرده بودند، جریمه نقدی و حکم ۴۰ ضربه شلاق برای صادر شد.

رضا

۱۰۳. وکیل به حکم هر دو دادگاه اعتراض کرد. او از ما دفاع کرد و استدلال کرده بود شما این گروه را به عنوان مسیحی مجرم شناختید. پس قبول کردید که مسیحی هستند و به عنوان یک جامعه‌ی مسیحی مجازاتشون می‌کنید. در این صورت حجاب آنها نباید بر اساس اسلام سنجیده شود. بر اساس اعتقاداتشون نمی‌توانید برای داشتن یا نداشتن حجاب آنها را محکوم کنید. به این ترتیب وکیل توانست ما را از اتهامات مربوط به بی‌حجابی تبرئه کند.

۱۰۴. اما حکم صادره در دادگاه اول، در دادگاه تجدید نظر تایید شد. در برگه‌ی نتیجه‌ی دادگاه تجدیدنظر نوشته شده است: «بابت اتهام تبلیغ علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران از طریق عضویت در گروه‌های معاند نظام با تشکیل گروه عضوگیری با هماهنگی عناصر خارجی نسبت به تبلیغ مسیحیت تبشیری هر کدام از متهمین پرونده به تحمل یکسال حبس تعزیری از بابت تکمیل مجازات ممنوعیت خروج اعتراض شده است. اعتراض وارد نیست …در این مسیر تشکیلات مسیحی تبشیری که در مورد آن اقدام می‌کردند مورد تایید جامعه ارامنه ایران نیست و ایراد و اعتراض موجهی که موجب نقض دادگاه معترضه در بخش مورد اعتراض باشد به عمل نیامده است. مستشاران نعمت‌الله باقری و محمد حسین کفاش رأی صادره در دادگاه اول را در دادگاه تجدیدنظر تایید کردند. دادگاه تجدید نظر در استان اصفهان بود. 

خانواده‌

مریم

۱۰۵. حدود دو تا سه ماه بعد از خروج ما از ایران، حال پدرم بد شد. او تنها بود، زمین خورد و دچار شکستگی لگن شد. شش ماه در استراحت مطلق بود و بعد از آن هم به‌طور مداوم بیمار می‌شد. در نهایت، پزشکان از بهبودی‌اش قطع امید کردند. با این حال، پدرم همیشه امیدوار بود که ما به ایران برگردیم. یک روز به پدرم توضیح دادم که ما نمی‌توانیم به ایران برگردیم و به او گفتم: «سعی کن تو پیش ما بیای.» اما به دلیل شرایط جسمانی‌اش پزشکان به او اجازه پرواز نمی‌دادند. من تحت فشار زیادی بودم چون نمی‌توانستم کوچکترین آرزوی پدرم، یعنی دیدار دوباره‌مان را برآورده کنم.

۱۰۶. ما و تمام مسیحیانی که مجبور به ترک ایران شدند، همیشه با حسرت از ایران، خانواده، دوستان و حتی دارایی‌هایمان، مثل خانه، ماشین و… صحبت می‌کنیم. ما ناچار شدیم عزیزانمان را ترک کنیم و هیچ دستاوردی در زندگی نمی‌تواند جای خالی حضور آنها را برای ما پر کند. با این حال، در تمام روزهای پرفشار و در میان تمام این خلأها، تنها خداوند بوده که به ما آرامش و تسلی بخشیده است.

۱۰۷. وقتی به ترکیه آمدیم، دانیال به دلیل اتفاقاتی که افتاده بود و جدایی از خانواده دچار مشکلات زیادی شد. سال‌های اول، دانیال دچار دوگانگی شده بود و در مدرسه با چالش‌های زیادی روبه رو بود و استرس شدیدی داشت. من و همسرم رضا سعی کردیم با بهره‌گیری از تجربیاتی که داشتیم به او کمک کنیم و از او مراقبت کنیم. دانیال از سن پنج سالگی، تحت نظر مشاور است.

رضا

۱۰۸. دانیال در مدرسه، اسم هیچ‌کدام از دانش‌آموزان را به خاطر نمی‌سپارد و همه را با عنوان «هِی» خطاب می‌کرد. بعد ما متوجه شدیم دانیال به طور عمدی اسامی دیگران را به خاطر نمی‌سپارد به این دلیل که از خانواده‌مان جدا شده بود و احساس می‌کرد دیگران در زندگی‌اش موقتی هستند و مکانیسم دفاعی‌اش این بود که اسامی را به خاطر نسپارد.

۱۰۹. وقتی مریم کودک بود مادرش فوت کرد و پدرش او را بزرگ کرد. پدرش سخت بیمار بود. مریم در واقع دختر و پرستار پدرش بود. مسیحیان دیگری که تحت این جفا قرار گرفتند نیز خود و خانواده‌هایشان تحت فشار و سختی دوران جفا و بعد از آن بودند. ما باید تمام کسانی که این بدی و جفا را بر ما روا داشتند می‌بخشیدیم و این بخش پروسه‌ی سختی بود.

۱۱۰. به دلیل این جفا، خانواده‌های ما خورد شدند و شکستند. ما مجبور شدیم از خانواده‌هایمان جدا شویم. دانیال نوه‌ی اول پسری خانواده‌ام بود و جدایی ما از خانواده‌ام بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود. 

۱۱۱. متاسفانه زمانی که در ترکیه بودیم بعد از اتفاقی که برای ما افتاد  بیماری پارکینسون پدرم شدیدتر شد. به عنوان مسیحی حاضر به پرداخت بها بودیم و تنها حقیقتی که باعث تسلی ما می‌شد این آگاهی بود که برای خداوند متحمل چنین جفایی شده‌ایم.