صدا، ایمان و مقاومت؛ مقابله زندانیان مسیحی با شکنجه صوتی 

by | 16 مهر 1405 | مقاله و تحلیل

«تویی یاور من، تو مددکار من، تویی آن صخره استوار من»؛ سرودی مسیحی از پشت دیوار سلول، صدای شلاق و گریه یک زندانی، فریاد و ناسزای بازجو، اذان و تلاوت قرآن از بلندگو و گاه سکوت؛ نقطه مشترک همه این صداها، فضای صوتی زندان است. اما همه آنها کارکرد یکسانی ندارند. برخی درکنار شکنجه فیزیکی برای ترساندن، فرسودن و درهم‌شکستن زندانی به کار گرفته می‌شوند و برخی دیگر ابزاری برای مقاومت، حفظ ایمان و پایداری‌اند.

در زندان‌های جمهوری اسلامی، شکنجه تنها به خشونت فیزیکی محدود نمی‌شود. روایت زندانیان از اشکال مختلف فشار و شکنجه روانی (شکنجه سفید) حکایت دارد که صدا نیز در آن نقش مهمی ایفا می‌کند؛ از فریاد و توهین بازجو و پخش مداوم صداهای آزاردهنده تا واداشتن زندانی به شنیدن صدای فریاد، گریه یا آنچه شکنجه دیگران تصور می‌کند. گاه حتی تحمیل سکوت و محروم کردن زندانی از امکان صحبت با دیگران، بخشی از همین سازوکار کنترل است.

اما زندانیان همیشه دریافت‌کننده مغلوب این  شکنجه صوتی نیستند. روایت زندانیان مسیحی نشان می‌دهد که آنان گاه کوشیده‌اند بخشی از فضای صوتی زندان را از کنترل زندانبان خارج کنند. دعا از داخل سلول، خواندن سرود مسیحی، پاسخ دادن به سرود یک هم‌بندی یا حتی چند کلمه برای دلگرم کردن زندانی دیگری، و حتی سکوت مقابل بازجو،صدا را از ابزار فشار به وسیله‌ای برای ارتباط و مقاومت تبدیل می‌کند.

زمانی که قرآن و اذان به ابزار شکنجه تبدیل می‌شوند

«سلول آن‌قدر کوچک بود که حدود دو متر در یک‌ونیم متر بود. چراغ شبانه‌روز روشن بود و صدای تلاوت قرآن و درس‌های قرآنی با صدای بلند قطع نمی‌شد… وقتی شما را ۱۵ روز در سلول انفرادی، بدون بازجویی، نگه می‌دارند، تعادل فکری و روانی‌تان به هم می‌ریزد. این یکی از خشن‌ترین انواع شکنجه است.»

این بخشی از شهادت کشیش ویکتور بت‌تمرز، رهبر کلیسای پنطیکاست آشوری، است که در مراسم کریسمس همراه با دو نوکیش مسیحی بازداشت شد.

استفاده ابزاری از اذان، قرآن و نوحه بارها در روایت مسیحیان ذکر شده است. اسماعیل مغربی‌نژاد، نوکیش مسیحی و عضو رسمی کلیسای اسقفی (انگلیکن)، می‌گوید: «یک هواکش تهویه یا گرم‌کننده هوا در راهروی بیرونی سلول بود که صدای آزاردهنده‌ای داشت. به دلیل صدای زیاد هواکش نمی‌توانستم به‌خوبی بخوابم. همچنین به‌طور مرتب در آن مکان، صدای اذان و قرآن پخش می‌شد.»

استفاده از قرآن، اذان و نوحه به‌عنوان ابزار فشار تنها به زندانیان مسیحی، چه نوکیش و چه آشوری و از اقلیت‌های به‌رسمیت‌شناخته‌شده، محدود نبوده است. بسیاری از زندانیان سیاسی و عقیدتی نیز از این نوع فشار و شکنجه روحی سخن گفته‌اند؛ از جمله آتنا دائمی، فعال حقوق مدنی، که می‌گوید صدای اذان در زندان تأثیری به‌ویژه آزاردهنده بر او داشت؛ تجربه‌ای که برایش با شنیدن اذان در بیرون از زندان متفاوت بود. او صدای اذان در فضای زندان را به «شیپور مرگ» تشبیه می‌کند.

رضا معینی، مسئول سابق بخش ایران و افغانستان گزارشگران بدون مرز، نیز تجربه دیگری را از دوران زندان روایت می‌کند. او که درباره دادخواهی زندانیان دهه شصت مطالب متعددی نوشته است، می‌گوید در دو نوبت، هنگام شکنجه، پخش بلند نوحه‌های آهنگران را تجربه کرده است. به گفته معینی، ممکن بود دست‌ها و پاهای زندانی را ببندند و سپس کف پاهایش را شلاق بزنند. گاهی نیز چیزی در دهان زندانی قرار می‌دادند تا صدای فریاد او را خفه کند یا حتی نفس کشیدن را دشوارتر سازد و بر شدت درد بیفزاید.

چرا مقدسات به ابزار فشار تبدیل می‌شوند؟

این موضوع پرسش دشواری را مطرح می‌کند: چرا یک حکومت دینی، تلاوت قرآن را که دست‌کم در ظاهر باید برای بازجویان و مسئولان زندان امری مقدس باشد، به ابزاری برای آزار و شکنجه زندانی تبدیل می‌کند؟

رضا کاظم‌زاده، روان‌شناس ساکن بروکسل که به‌طور گسترده درباره خشونت سیاسی، شکنجه و قربانیان آن در ایران نوشته است، بر یک تمایز مهم تأکید می‌کند: باید میان کارکرد، پیامد روان‌شناختی و قصد آگاهانه تفاوت قائل شد.

او می‌گوید: «برای پاسخ به این پرسش باید میان «کارکرد»، «پیامد روانی» و «قصد آگاهانه» تمایز گذاشت. بدون دسترسی به دستورالعمل‌ها یا شهادت‌های مستقیم طراحان این سیاست، نمی‌توان با قطعیت گفت که هدف مشخص حکومت از پخش قرآن یا اذان، ایجاد ترس شرطی در زندانیان برای تمام عمر بوده است. اما بر اساس تجربیات خود من، می‌توان چند کارکرد را تحلیل کرد.»

کاظم‌زاده می‌گوید: «این صداها می‌توانند حضور دائمی و اقتدار ایدئولوژیک حکومت را در تمام فضای زندان به نمایش بگذارند. در این حالت، حکومت تنها بدن و رفتار زندانی را کنترل نمی‌کند، بلکه می‌کوشد زمان، فضای ذهنی و حتی رابطه او با امر دینی را نیز تحت سلطه خود درآورد. زندانی امکان خاموش کردن صدا، ترک محیط یا انتخاب زمان شنیدن آن را ندارد. بنابراین، مسئله فقط محتوای مذهبی نیست؛ «تحمیل» آن محتوا و سلب اختیار از شنونده نیز بخشی از سازوکار قدرت است.»

رضا کاظم‌زاده، مدیر اگزیل (Exil)، مرکز سلامت روانی که در زمینه توان‌بخشی پناهندگان قربانی شکنجه تخصص دارد، می‌افزاید: «در بعضی از مقالاتم توضیح داده‌ام که در زندان‌های جمهوری اسلامی، هدف شکنجه همیشه صرفاً گرفتن اطلاعات نبوده است؛ بلکه در دوره‌هایی، تغییر هویت فردی و اجتماعی زندانی و ساختن هویتی مطابق با الگوی ایدئولوژیک حاکم نیز دنبال شده است. اجبار فرد بی‌دین یا دگراندیش به نماز خواندن و انجام شعائر دینی، نمونه‌ای است که مستقیماً در کتاب «روان‌شناسی خشونت سیاسی» به آن اشاره کرده‌ام. در اینجا دین از یک تجربه انتخابی و معنوی به ابزار وادارسازی، اطاعت و بازسازی ایدئولوژیک هویت تبدیل می‌شود.»

او همچنین می‌گوید صدا می‌تواند زمان زندان را سازمان دهد و حضور قدرت را حتی زمانی که هیچ بازجو یا نگهبانی از نظر فیزیکی در سلول حضور ندارد، امتداد دهد. بلندگو در این حالت می‌تواند به امتداد صوتی قدرت نهادی تبدیل شود.

انسان‌زدایی در کلام و در عمل

بسیاری از مسیحیان در زمان بازجویی فقط با فحش، دشنام، تهدید و توهین به عقاید و باورهایشان روبه‌رو نیستند، بلکه بازجویان از واژه‌های «نجس» و «ناپاک» استفاده می‌کنند تا از آن‌ها انسان‌زدایی کنند.

نجس پنداشتن این زندانیان ریشه مستقیم در خشونت فرهنگی دارد که در جامعه و در بحث‌های دینی و مذهبی مطرح شده و در رسانه‌ها نیز منعکس می‌شود. مثلاً در پرسش و پاسخ از یک مرجع تقلید شیعه سؤال می‌شود که در چه شرایطی یک اقلیت نجس است یا نیست؛ امری که به معنای انسان‌زدایی از شهروندان است. این خشونت فرهنگی و انسان‌زدایی، خشونت فیزیکی در زندان‌ها و همچنین راندن اقلیت‌ها از کسب‌وکار را تسهیل می‌کند.

این انسان‌زدایی فقط در چارچوب زندان و بازجویی به شهروند مسیحی تحمیل نمی‌شود، بلکه این گفتمان اسلامی حتی به تار و پود برخی خانواده‌ها نیز راه یافته و زمینه آزار نوکیشان را فراهم آورده است.

پارسا مصطفایی، نوکیش مسیحی، می‌گوید: «از طرف دیگر خانواده‌ام با من بدرفتاری کردند و من را نجس و کافر می‌دانستند و ظروف غذا، حوله و حتی اتاق من را از خود جدا کردند. پدرم در حالی که به من فحش می‌داد، به مأموران گفت که این پسر ما رو به خاک سیاه کشونده!»

خواسته یا ناخواسته، این تفکر دینیِ «خودی و غیرخودی» و «پاک و ناپاک»، بخشی از شهروندان را مبدل به همدستان کوچک حکومت، حتی برای آزار و سرکوب فرزندانشان، می‌کند.

اسماعیل مغربی‌نژاد، متخصص الکترونیک که سال‌ها در دانشگاه شیراز نیز کار کرده بود، هم از بازنشستگی‌اش محروم شد و هم همسر مسیحی‌اش را در قبرستان مسلمانان دفن کردند. او می‌گوید: «بازجوها با صدای بلند صحبت می‌کردند. فحاشی و توهین می‌کردند. به دلیل مسیحی بودنم به من گفتند که کثافت و نجس هستم. آن‌ها از من می‌خواستند که به دین اسلام برگردم.»

تفتیش عقاید در قانون اساسی جمهوری اسلامی ممنوع است، ولی از همان روزهای نخست با تمام قدرت به اجرا گذاشته شده است.

مریم جلیلی، که به دلیل باور مسیحی و فعالیت صلح‌آمیز دینی دو سال و نیم محبوس بوده است، از برخورد زندانبانان با خود در زندان وکیل‌آباد مشهد می‌گوید: «حتی مأمور زن هم دستم را نمی‌گرفت. من باید چادر او را می‌گرفتم چون اعتقاد داشت من نجس هستم و رطوبت دستانم، دستش را نجس می‌کند.»

در زندان، برخی اوقات واژه‌های توهین‌آمیز با خشونت فیزیکی درهم می‌آمیزند. ایمان غزنویان می‌گوید: «آن‌ها به من توهین کردند و گفتند که تو نجس هستی! چرا دینت را عوض کردی؟ خودت را بدبخت کردی! آن‌ها مرا به سمت راست و چپ هل می‌دادند و سعی داشتند مرا تحقیر کنند.»

صدای درد و رنج

زندانیان در فضایی اشباع‌شده از فریاد و شکنجه زندگی می‌کنند، بازجویی می‌شوند و صدای زجر افراد آشنا و ناآشنا را در سلول‌های دیگر می‌شنوند.

پرهام محمدپور،نوکیش مسیحی، از تجربه‌اش چنین می‌گوید: «وقتی وارد آن مکان شدم، صدای شکنجه زندانیان مختلف را می‌شنیدم. چون چشمانم بسته بود، نمی‌دانم آیا آن صداها واقعی بود یا فقط می‌خواستند مرا بترسانند. مرا به اتاق تاریکی بردند و روی صندلی نشاندند.»

علیرضا آقاجری، شهروند مسیحی،  که در جریان بازجویی به‌شدت مورد ضرب‌وشتم و شکنجه فیزیکی قرار گرفته است، در همین رابطه می‌گوید: «یک روز من را به اتاق بازجویی بردند و صدای جیغ یک زن را پخش کردند. از صدای جیغ زدن این‌طور برداشت کردم که آن زن تحت آزار و اذیت است. بازجو گفت: «همسرت اینجاست و هزار متر بیشتر با تو فاصله ندارد. هر کاری دلمان بخواهد با او می‌کنیم.» نمی‌دانستم که همسرم در همان شب دستگیری آزاد شده بود. با شنیدن این تهدید خیلی ناراحت شدم، گریه کردم و گفتم: «به همسرم کاری نداشته باشید.» برایم دستمال و آب آوردند. بازجو گفت: «اشک‌هایت را پاک کن.» به بازجو گفتم: «برای خودم ناراحت نیستم. به همسر و مادر و خواهرم کاری نداشته باشید. چی ازم می‌خواهید؟» بازجو گفت: «چیز خاصی نمی‌خواهیم. فقط افراد رو معرفی کن.» گفتم: «ما همین تعدادیم. اکثر بچه‌ها از بچه‌های انجمن معتادان گمنامند. عادل و داود و بابک هم از انجمن معتادان گمنام بودند. اعتیاد داشتند. من باهاشون این‌طوری آشنا شدم.»

مجتبی کشاورز،شهروند مسیحی که به‌شدت از سوی بازجویان مورد ضرب‌وشتم قرار گرفته است، می‌گوید: «به یاد دارم که قبل از شروع بازجویی‌ها و نیز در طول بازجویی‌ها دائماً صدایی را می‌شنیدم که بسیار نگرانم می‌کرد. آن صداها، صدای فریاد و ضجه و جیغ‌های دلخراش یک زن بود که گویا شکنجه می‌شد. گاهی در میان آن جیغ‌ها، نام خودم را می‌شنیدم. این صداها قلبم را بسیار آزار می‌داد.»

سرود و دعا برای مقاومت

اما فضای صوتی زندان کاملاً در اختیار مسئولان زندان نیست. زندانیان نیز صدا تولید می‌کنند.

اگر مسئولان تلاش کنند از طریق بلندگوها، فرمان‌ها، سکوت تحمیلی و صداهای مجازات بر فضای صوتی زندان مسلط شوند، زندانیان نیز می‌توانند بکوشند بخش‌های کوچکی از این قلمرو صوتی را پس بگیرند. مسیحیان با سرود، دعا و سخن گفتن پایداری می‌کنند و تسلیم اراده سیستم سرکوب نمی‌شوند.

فرشید فتحی، که به دلیل ایمان و فعالیت صلح‌آمیز دینی خود پنج سال در زندان بوده است، از اهمیت خواندن سرود در زندان می‌گوید: «-در روز تفهیم اتهام متوجه شدم که حداقل ۸ نفر دیگر از مسیحیان در آنجا بازداشت هستم. در همان اولین هواخوری، آرام شروع به سرود خواندن کردم تا به مسیحیانی که در سلول‌ها بودند پیام بدهم که من اینجا هستم. بعد وقتی در سلول بودم، صدای سرود خواندن مسیحیان دیگر را شنیدم، آنها هم وقتی برای هواخوری می‌رفتند سرود می‌خواندند. در حالی که داخل سلول‌ها سکوت مطلق بود و حتی اجازه صدا زدن نگهبان را هم نداشتیم.»

سارا فولادی، از همکاران سازمان ماده ۱۸، از سرودهای مسیحیان در قرنطینه می‌گوید. یکی از این سرودها «عیسی، منجی من، شبان نیکوی من» بود که مسیحیان در آن می‌خواندند: «تویی یاور من، تو مددکار من، تویی آن صخره استوار من.»

دعا نیز نقش اساسی در زندگی و پایداری مسیحیان دربند داشته است. مجتبی حسینی می‌گوید: «یکی از سلاح‌های من علیه ترس، اضطراب و ناامیدی، دعا بود. به‌ویژه مزمور ۳۳ و دعای داوود نبی، نه‌تنها در سلول انفرادی، بلکه در تمام طول سفر من در زندان همراهم بود و به من قوت قلب و شجاعت می‌بخشید.»

بخشی از این مزمور چنین است: «جان ما منتظر خداوند است؛ او اعانت و سپر ماست. دل ما در او شادی می‌کند، زیرا بر نام قدوس او توکل داریم. خداوندا، محبت تو بر ما باد، چنان‌که امید ما بر توست.»

درکنار دعا  و سرود مسیحیان با کلام نیز موجب تقویت روحیه یکدیگر میشدند.

وحید هکانی،نوکیش مسیحی، می‌گوید: «من یک تکه‌کلامی داشتم که می‌گفتم: «خوب باش». تصور می‌کنم انتهای سالنِ سلولی که من در آن بازداشت بودم، به انتهای سالن خانم‌ها منتهی می‌شد. صدای فریبا را می‌شناختم. گاهی صدای سرفه او را می‌شنیدم و دلم پر از درد می‌شد. من برای تقویت و دلگرمی او فریاد می‌زدم: «خوب باش». امیدوار بودم که بشنود و بداند که برای او دعا می‌کنم. بعد از آزادی، فریبا به ما گفت که به‌طور عمدی سرفه می‌کرده تا صدای او را بشنویم. از اینکه خانم‌های کلیسا در زندان بودند، فشار عصبی زیادی به من وارد می‌شد و از این موضوع به‌شدت ناراحت بودم. دو نفر از بازداشتی‌ها هم میان‌سال بودند و مثل پدر و مادر، اعضای کلیسا را محبت و حمایت می‌کردند. من برای وضعیت همه آن‌ها نگران و غمگین بودم و دعا می‌کردم.»

شماری از زندانیان همچنین موفق شده‌اند پیام‌های صوتی خود را به بیرون از دیوارهای زندان برسانند.

سکوت، ابزار مبارزه می‌شود

حکومت در سلول انفرادی و مواقع دیگری که زندانیان در انتظار بازجویی هستند، سکوت را به آن‌ها تحمیل می‌کند، اما خود مسیحیان نیز با سکوتشان حکومت را به چالش می‌کشند؛ برای مثال، با خودداری از همکاری.

با این حال، عاملیت صوتی را نباید صرفاً به تولید صدا محدود کرد. زندانی می‌تواند با سکوت نیز مقاومت کند. زندانی‌ای که از پاسخ دادن به بازجو خودداری می‌کند، حاضر نمی‌شود درباره فرد دیگری اطلاعات بدهد یا از بیان لفظی توبه‌ای که مسئولان از او می‌خواهند سر باز می‌زند، می‌تواند آگاهانه از سکوت استفاده کند. این تمایز مهم است، زیرا خود مسئولان زندان نیز سکوت را تحمیل می‌کنند.

اما مقاومت همیشه مستلزم تولید صدا نیست؛ پاسخ ندادن به بازجو یا خودداری از تکرار کلماتی که مقام‌ها از زندانی مطالبه می‌کنند نیز می‌تواند شکلی از مقاومت باشد. بسیاری از مسیحیان برای چنین مقاومتی هزینه پرداخت کردند؛ به زندان افتادند، از کار و تحصیل اخراج شدند و حتی جان خود را از دست دادند. برای مثال،نوکیش مسیحی، کشیش حسین سودمند که حاضر نشد ایمان خود را انکار کند، با مجازات اعدام روبه‌رو شد.

محرک‌های صوتی: وقتی زندان از طریق صدا بازمی‌گردد

برای برخی زندانیان سابق، ترک زندان لزوماً به معنای پشت سر گذاشتن صداهای آن نیست. یک صدای کاملاً معمولی ممکن است سال‌ها بعد ناگهان حافظه صوتی دوران بازداشت را دوباره فعال کند.

کشیش ویکتور بت‌تمرز، که ۶۵ روز را در سلول انفرادی بند ۲۰۹ زندان اوین تهران گذراند، توضیح داده است که چگونه یک صدای خاص پس از آزادی نیز او را تا خانه دنبال کرد: صدای زنگ در.

زنگ خانه‌اش خراب شده بود و وقتی آن را تعمیر کردند، صدایش تقریباً شبیه زنگی بود که در بند ۲۰۹ شنیده بود. هر بار که زنگ به صدا درمی‌آمد، بی‌قرار می‌شد. او می‌گوید حتی سال‌ها بعد نیز صدای زنگ در همچنان آزارش می‌دهد.

دلیل آن، معنایی بود که آن زنگ برایش پیدا کرده بود. نیمه‌شب‌ها در بند ۲۰۹ صدای زنگ را می‌شنید و سپس صدای مأمورانی را که وارد سلول مجاور می‌شدند و زندانی داخل آن را به‌شدت کتک می‌زدند. او به یاد می‌آورد که مأموران بر سر یکدیگر فریاد می‌زدند که به سر زندانی بزنند. بعدتر، صدای گفت‌وگوی آن‌ها را می‌شنید که پس از بیهوش شدن زندانی، درباره اینکه چه باید بکنند صحبت می‌کردند.

علیرضا آقاجری، صدای خاص خودروی سمندِ بازجوی ارشد را به یاد می‌آورد؛ خودرویی که فن خرابش صدایی داشت که بلافاصله قابل تشخیص بود. هر بار که آقاجری صدای نزدیک شدن آن خودرو به بازداشتگاه را می‌شنید، می‌دانست بازجویش در راه است.

یاسر اکبری که حدود پنج سال زندان را برای ایمان مسیحی و فعالیت صلح آمیز دینی تحمل کرده است نیز می‌گوید صدای باز شدن درِ برقی سلول انفرادی همچنان در حافظه‌اش مانده است؛ صدایی که خارج از زمان هواخوری، برای او نشانه فرارسیدن زمان بازجویی بود و هنوز هم خاطرات آن دوران را تداعی می‌کند.

برخی صداها از همان لحظه یورش نیروهای امنیتی به خانه مسیحیان در ذهن آنان باقی می‌مانند و بعدها نیز موجب ترس و اضطراب می‌شوند. نسرین کیامرزی، نوکیش مسیحی، می‌گوید که پس از یورش مأموران وزارت اطلاعات به منزلشان، صدای در برای او به محرکی آزاردهنده تبدیل شده بود. یک روز این شهروند مسیحی با شنیدن صدای در، ترس لحظه بازداشت دوباره به سراغش آمد و با وحشت فریاد زد: «رامین، در را باز نکن!»؛ در حالی که پشت در، پدر همسرش بود.

در کنار این صداهای آزاردهنده، برخی زندانیان از صداهای امیدبخش نیز یاد می‌کنند. یاسر اکبری، در کتابی که درباره شرح حال، زندگی و مقاومت خود نوشته است، می‌گوید صدایی را از طبقه بالای محل بازداشتش می‌شنید؛ دو زن عرب‌زبان آواز می‌خواندند و این آواز موجب تسکین او می‌شد.

در زندان‌های جمهوری اسلامی، حکومت تلاش می‌کند در کنار شکنجه و آزار فیزیکی، با استفاده از شکنجه سفید، که شکنجه صوتی نیز بخشی از آن است، زندانیان را بشکند و هویت‌زدایی کند. از تحمیل سکوت در سلول انفرادی تا استفاده از بلندگو و پخش اذان و قرآن، حکومت می‌کوشد کوچک‌ترین لحظات آرامش و اختیار را از زندانی سلب کند.

اما زندانیان مقاومت می‌کنند. مسیحیان با دعا، سرود، پاسخ دادن به یکدیگر از پشت دیوارها، حفظ حافظه جمعی، فرستادن پیام از زندان و گاه خودداری آگاهانه از سخن گفتن، بخش‌هایی از این جهان صوتی را پس می‌گیرند.

یکی از سرودهایی که به گفته سارا فولادی، در زندان خوانده می‌شد:

دربارهٔ فرد پطروسیان

فرد پطروسیان از همکاران ارشد ماده۱۸، روزنامه‌نگار، و پژوهشگر ایرانی ساکن اروپاست. وی از سال ۲۰۰۵ با «گلوبال ویسز»، پروژه دانشگاه هاروارد همکاری داشته است و از سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۵ نیز سردبیر ایران در این پروژه بود. وی همچنین به مدت ۹ سال سردبیر آنلاین «راديو فردا» در پراگ بوده است. مقالات و مصاحبه‌های پطروسیان در نشریات بین‌المللی از جمله واشینگتن پست منتشر شده است. وی همچنین كتاب «امید، رأی و گلوله» را در مورد جنبش سبز ایران و رسانه‌های اجتماعی تدوین و به نگارش درآورده است.

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

[learndash_login]